X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های یک مسافر شب مهتاب

دوستی که نیست....

امشب بعد از باشگاه ساعت ۹ تازه رسیده بودم خونه که دیدم خونه مون ساکت هس. مادرم بهم گفت که خبر بدی برام داره.

نفهمیدم چی میگه که گفتش که عمه م امروز بعد از ظهر توی بیمارستان فوت کرده. با این که سنش خیلی بالا بود اما همیشه توی زندگی م نقش یه زن خیلی مهربون رو داشت...

معلم قرآن خیلی از قدیمی ها بود و هر وقت بهم زنگ میزد می گفتم برام دعا کنه...

حالم گرفته شد، این سال با خبراش هنوز تموم نشده!

لطف کنید و یه فاتحه بخونید...

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
خدا رحمتشون کنه
دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 23:25
امتیاز: 0 0
نوشته: فاطمه از [ ایران ]
روحشون شاد
خدا قسمت آرزومندان بکنه.
سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 00:31
امتیاز: 0 0
نوشته: ماریا از [ ایران ]
وای که چقدر این سکوتهای خانه برای آدم وحشتناکن من هربار وارد بشم و این سکوت را ببینم
ترس برم میداره ! این لحظات را خوب درک کردم. بده خیلی بد
متاسفم، خدا رحمتشون کنه. روحشون. قرین رحمت الهی بشه
سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 09:12
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم ... خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه