X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های یک مسافر

خدایا شکرت

چند هفته پیش با دوستان توی پارک نزدیک مسجد محل داشتیم راه می رفتیم که رسیدیم به مردی که داشت با گوشی همراهش صحبت می کرد. مرد لحظه ای رو به ما کرد و گفت: جلسه NA همین جاست؟

من گفتم: نمی دونم.

دوستم گفت: NA چیه؟

بهش گفتم: انجمن معتادان گمنام. که معتادا میرن ترک می کنن.

مرد مثل این که جواب قبلی ما رو نشنیده بود گفت: نمی دونید جلسه NA اینجاست یا نه؟ کی تموم میشه؟

کمی ازش دور شده بودیم، برگشتم و گفتم: خبر نداریم حاج آقا.

بنده خدا که داشت می چرخید که بره گفت: پس خدا رو شکر کن ...


پ.ن.1: باز نمی دونم چی شد که یاد رسول توی "لعنت به داستایوسکی" افتادم، چی شد که دانشجوی دانشگاه مسکو، عاشق دختری میشه! دانشگاه رو ول می کنه در کابل به سوفیا می رسه، اما به جای کار و کسب هر وقت خسته میشه به جای خانه، به زیر زمین قهوه خونه میره، مث معتادا!

نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نوشته: ماریا از [ ایران ]
چه بد ! ... چه خدایا شکرِ تلخی گفت مرد!
شنبه 20 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 22:08
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درسته تلخ بودش
ما هم یکبار با دوستانمون بجای کلاس عرفان تو کلاس ترک اعتیاد نشستیم
خاطره جالبی بود....
الکلی ها رو الکی ها میخوندیم....
برای خانم های معتاد بود البته!
پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 21:44
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخی خدا کمکشون کنه
جمعه 8 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:36
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ان شا الله