X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های یک مسافر شب مهتاب

بارون

دوستی قدیمی دارم که اون سال های اوائل دانشجویی مون اومده بود خوابگاه دیدنم. وقتی که سوار اتوبوس شد که برگرده هوا با این که گرم بود و وقت بارون نبود، هوا بدجور بارونی شد...


داشتم بادباک باز رو می خوندم وقتی که حسن سوار خودرو پدر امیر شد و رفت که اصلا همو نبینن دیگه، با این که امیر نه ناراحت بود نه خوشحال، بازم هوای داغ و تابستونی کابل بدجور بارونی شد...


دیشب هم هوای شهر بارونی شد، توی تاکسی داشتم فکر می گردم که یعنی کی داره میره و دل کی گرفته که هوا بارونی شد ...


پ.ن.۱. خدایا شکرت که بلاخره بارون اومد...


پ.ن.۲. و به خاطر شماست که باران می آید (زیارت جامعه کبیره) اللهم عجل لولیک الفرج

نظرات (1)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چه تعبیر زیبایی... کلا باران پر از احساسِ هم لذت هم ناراحتی و غم.
پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 10:03
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون