X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های یک مسافر

کودکان تشنه

یه مربی تعریف می کرد که برای آموزشی  جنگ باید می رفتن توی خارها می دویدن و خیز می رفتن و ... میگفت که آخرش مربی اومد و گفت شما کلا چند دقیقه توی آرامش، توی زمین خودی، توی روز از میون خارها دویدین و خیز رفتید، توی دستتون خار رفت، می دونستید که هنوز جنگی نیست پس برمی گردید ... حواستون باشه که شب عاشورا، توی تاریکی شب کودکای تشنه از خیمه های در حال سوختن فرار کردن، در حالی که یزیدی ها دنبالشون بودن و میون خارهای صحرا می دویدن، در حالی که نمی دونستن به کدوم سمت باید برن ...

خار بیابان که می بینم یاد حرف های این بنده خدا میفتم ...


پ.ن.1:ببینید:  وداع با شهدای ناجای خیابان پاسداران ...



ببینید: وداع با محمدحسین حدادیان....


نظرات (2)
نام :
ایمیل : [پنهان میماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 17:35
امتیاز: 0 0
نوشته: بیدِ مجنون از [ ایران ]
سلام ، راستش ما تا چند ساعت دیگه عازم کربلاییم
حلال کنید و این حرفا:)
یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:05
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوش به حالتون
التماس دعا