روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

قبل سفر: خداحافظی و قطعی اس ام اس و ... -۲

خب این بار باید میرفتم خونه ی یکی تا باهاش خداحافظی کنم..... 

 

قبلا تو قطار قرار گذاشته بودم که بیست و یکم میام....  

اما بدون توجه به اون بیستم با یکی از دوستان از دم مسجد راه افتادیم تا باهاش خداحافظی کنم ... اما چون دیر وقت شده بود ترجیح دادم بهش زنگ بزنم بگم فردا صبح میام.... 

  

با اون دوستم رفتیم تو افسریه دنبال خونه طرف گشتیم... دوستم هم کلی جا رو تو افسریه کشف کرد!  

 

رفتیم تو یه مغازه فالوده فروشی؛ به مغازه دار ۲۰۰۰ تومن نشون دادیم و گفتیم فالوده میخوایم. 

طرف فالوده هاشو نشون داد و گفت کدومو میخواین؟ 

دوستم گفت: چه جوری دارین؟ قیمتش؟ 

مغازه دار: یخی ۱۰۰ تومن ؛ شیرازی ....  

دوستم گفت: شیرازی بده.... 

منم گفتم: یه دونه واسه ما دو تا بده ۴۰۰ بیشتر نشه.... پول برگشت باید داشته باشیم که ... 

مغازه دار باورش نشد؛ یه فالوده ی باحال واسه ما کشید...  

اولش  تعارف کرد گفت: برید حالشو ببرید  .... 

اما وقتی اصرار! ما رو دید گفت: ۸۰۰ تومن 

بهش گفتیم: ما ۴۰۰ بیشتر نمیدیم................. دو تا صدی و یه دویستی گذاشتیم؛ رفیقم دو تا ۵۰ تومنی هم روش گذاشت..... 

طرف گفت: بی خیال؛ اینو میدم به دو تا جوون که میخوان حال کنن...... (بی خیال بابا!)  

هر چی اصرار ار ما؛ نگرفتن ۳۰۰ تومن از اون..... 

البته تو خوردن اون ۳۰۰ تومن آخریشم کم اوردیم و ....

 

با هزار بدبختی برگشتیم خونه مون ....... رفیقم مثلا به پدرش قول داده بود که زود برگرده خونه؛ یه ۵ ساعتی دیر برگشت....

 

فردا هم رفیق ما گوشی رو برنداشت .... 

بیست و دوم رفتم دم خونه شون اما چون فرداش المپیاد داشت زود برگشتم؛ واسم جالب خبر داشت دارم میرم کربلا؛ فهمیدم همون دو نفر که بهشون زنگ زدم کل دنیا رو خبر کردن..... 

 

خداحافظی با چند نفر دیگه و.... 

 

ادامه داره..... 

(این متن تغییر میکنه...)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد