روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

شروع سفر

خب پنج شنبه صبح با این که شبش مث آدم خواب نرفته بودم، بیدار شدم.... وسایلمو جمع و جور کردم.... حموم آخر .... قطع گاز و آب و .... گذاشتن پست سلام تو این وبلاگ .... و منتظر موندن ... از زیر قرآن رد شدن و ....

 

ساعت ۱۰ و ۴۵ دقیقه بود که با مشایعت همسایه ها و فامیلا؛ با آژانس رفتیم ترمینال (پایانه مسافربری) آزادی..... حاجی ما رو ۱۱ و ۳۰ رسوند اونجا!!!!!! 

 

بعد کلی منتظر شدن و دنبال آبخوری و توالت (WC) گشتن، بلاخره اذان شد..... 

یه نماز ظهر و عصری تو مسجد زدیم تو کمر!!! 

 

بعد نماز یه جا جمعمون کردن و گفتن برین تو اتوبوس..... بعد از گذشتن از پله ها، به سمت اتوبوس نارنجی رنگی رفتیم و موقع سوار شدن اولین کسی رو که دیدم حاج آقای کاروان (شیخش) بود........ 

 

اتوبوس حدودای ساعت 14 راه افتاد به سمت نجف اشرف.......................... 

 

ادامه داره..... 

(این متن در آینده تغییر میکنه.......)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد