روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

از کرمانشاه تا مهران + مهران

خب موقع اذان شده بود اما اونجا اذانی نگفتن، نمیدونم چرا؟....... 

به پیشنهاد من که براساس فتوای بعضی از مراجع بود (میشه نماز خوند وقتی که خورشید غروب کرد// نیازی به رفتن سرخی خورشید نیست. البته بنا بر احتیاط یعنی بی خیالش باید شد.) حاج آقا بدون تحقیق اضافه و با اینکه سرخی هم رفته بود، نماز جماعت رو شروع کرد........ 

 

راستی حاجی گفته بود که دائم السفر هست پس بعد رکعت دوم نماز دومش، ملت سلام دادن و رفتن پی کارشون........  اما حاجی موند تا 4 رکعتشو بخونه........ 

نمازخونه (یا همون مسجد) کوچکی بود، کلا 5 صف بیشتر جا توش نمیشدن........ یه چند نفر  از اهل سنت هم داشتن نماز میخوندن........

اومدیم بیرون..... خانوادمون یه جا دیرتر ا بقیه جمع شدن........ و روی چمنا شام رو که جوجه کباب با ماست بود خوردیم......... 

 

اتوبوس راه افتاد........... به پیشنهاد حاجی و به خاطر شب جمعه بودن، یه چند فراز از دعای کمیل رو خوندیم و بعدشم دعای توسل رو...........   

 

همون جاها بود که مدیر کاروان کتاب سبز عراق رو بهمون داد ... یعنی همون راهنمای زائران عتبات عالیات عراق..................

 

راننده ای که تا اون موقع خیلی خوب اومده بود، توی حدودای ایلام و ساعت 1 شب با ما خداحافظی کرد و رفت خونشون....... کمک راننده پیر که بی تجربه به نظر میرسید جاش نشست....... 

 

برای عبور از مرز شدیم جزو گروه های آخر ............. در حالی که باید زودتر رد میشدیم...... 

 

حدودا ساعت 4 و نیم رسیدیم مهران............. توی مهمونخونه ی شرکت  شمسا اقامت گزیدیم........ 

بعد مشکلات توالت مهمونخونه که آبش نمیومد، نماز صبح برگزار شد......... 

بعدش ملت رفتن بخوابن........ کنار دیوار توی اتاق 6 خوابیدم...... خانمها توی اتاق 5 بودن........  

صبح ساعت 7 و نیم پاشدیم..........   

با برادرم یه گشتی توی مهمونخونه زدیم....... بعدش با پدرم یه سری تو دور و اطراف مهمونخونه زدیم....... شهر  یه کم درب و داغون به نظر میرسید ........ گرچه خونه های نوساز زیادی کمی دورتر از چشمان هر ببیننده ای قرار داشت ........   

به هر حال من که حدود 7 ساعت بیشتر تو شهر نبودم و همه ی شهر رو ندیدم نمیتونم قضاوت عادلانه ای راجع بهش داشته باشم، اما اونچه رو که دیدم میتونم بگم که (هر چند غلط) ..... اما میدونم که:

 

مهران از اون شهراست که باید بهش افتخار کنیم ...... عراق + متحداش که یکیش آمریکا بود به ایران حمله کنن؛ اما مهران بعد جنگ همچنان جزو خاک ایران بمونه........ 

 

ساعت 8 برگشتیم اتاق 6 برای صبحونه.......

 

ادامه داره........... 

(این متن تغییر میکنه.......)

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد