روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

قبل زیارت... -1

نماز صبح که پاشدیم و نماز رو خوندیم و زیارت رو هم انجام دادیم، برگشتیم اتاق و مقداری از نون و پنیر که از داخل هواپیما اورده بودیم رو خوردیم و بعد هم خوابیدیم...


بیدارباش ساعت رو روی ساعت 8 گذاشتم، اما وقتی بیدار شدیم ساعت 8 و بیست و پنج دقیقه بود، با عجله آماده شدیم و رفتیم سمت رستوران، اما ساعت 8 و 30 شده بود و دیگه صبحونه ای به ما داده نمی شد. من و سید مجبورا یه پارچ آب میوه که روی میزی مونده بود رو با مقداری نون خوردیم ... 


ساعت 8 و 45 رفتم طبقه اول برای این که گفته بودن بیاین برای خرید سیم کارت و این که ساعت 9 اولین برنامه به احترام رقیه بنت الحسین(ع)، زیارت مرقد ایشونه....


سیم کارت رو که گفتن بعدا. ساعت 9 و بیست دقیقه (و با کلی تاخیر) بلاخره اتوبوس به سمت مرقد حضرت رقیه (س) راه افتاد...


اتوبوس یه نیم ساعتی تو راه بود توی این مدت مسئول تور درباره دمشق و حرم حضرت رقیه(س)، مسجد اموی و بازار حمیدیه صحبت کرد...


ساعت 10 بود که به محل مورد نظر رسیدیم، داخل پیاده رو و پشت به قلعه، مجسمه صلاح الدین ایوبی خودنمایی می کرد...


با گروه قرار گذاشتیم که ساعت یه ربع به دو برگردیم.


از گروه اصلی جدا شدیم و از میون دستفروش ها به سمت بازار حمیدیه رفتیم، حاجی کنار مجسمه صلاح الدین، توضیحاتی درباره ش داد...


صلاح الدین ایوبی مورد احترام مردم سوریه هستش، چون وقتی شهر بیت المقدس رو فتح کرد برعکس لشکر مقابل، با مردم با احترام برخورد کرد.



بعد توضیحاتی که حاجی در مورد صلاح الدین داد، ما وارد بازار حمیدیه شدیم...



مدتی که توی بازار راه رفتیم وارد مغازه ی بستی فروشی به نام بکداش شدیم. مغازه ای که بستی سنتی های معروفی داره. 



روی دیوار مغازه عکس هایی از حاکمان کشورهای مختلف عربی و عکسی از خانم عبدالله گل بود که به اون بستی فروشی اومده بودن و از بستنی های معروف اون خورده بودن...


در پستوی مغازه نشستیم و منتظر موندیم تا برامون بستی بیارن...


داخل مغازه بکداش


در این مدت سیم کارت اعتباری سوری رو به نام سیریتل رو با قیمت ده هزار تومن خریدم...


بستی رو اوردن، خیلی یخ بود...

بستنی سنتی بکداش در سوریه


بعد خوردن بستنی از مغازه خارج شدیم و به سمت مسجد اموی راه افتادیم...



ادامه داره....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد