روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

گزارش یک جشن-2

صدای جشن و آهنگ های حزب الله کل محله (شایدم ضاحیه) رو گذاشته بودش رو سرش.  سیستم صوت خفنی داشتن.


از  ایست بازرسی اول خیابون گذشته بودیم. نیمی از خیابون رو هم رد کردیم. به ایست بازرسی دیگه ای رسیدیم که می رفت پشت سن اصلی. راهنما رفت و با مسئول تیم بازرسی صحبت کرد که بریم از اون جا داخل.

بعد صحبت با چند نفری، راهنما گفتش برگردید که اگه می خواید جلو بشینید، از اون یکی بازرسی باید رد می شدیم.


وقتی داشتیم به سمت ایست اول برمی گشتیم، برقا رفت، اما صدای آهنگ ها ادامه داشت. (موتور برق جداگونه داشتن)

همین طور حین راه رفتن، دور و برم رو نگاه می کردم، اکثر می رفتن سمت ته خیابون. یه عده هم نشسته بودن روی جدول کنار خیابون.  (به طور کلی بلبشویی بودش)



از ایست بازرسی دوباره رد شدیم، بنده خدایی که دفعه قبل گشتمون نفهمید چی شده؟ فقط نگاهمون کردش.

برق ها وصل شد دوباره.

راهنما رفت پیش بازرسای اون وری (شاید رئیس و روسا) تا باهاشون حرف بزنه. این یکی ایست روحانیون و کسایی می رفتن داخل که معلوم بود خیلی مقام دارن.

گروهمون وسط چهار راه وایساده بود و چهار راه شلوغ رو شلوغتر کرده بودش.



بعضیا از خودروهایی که از روبرو میومدن، شیشه دودی بودن، معلوم بود خودرو مال فرد خاصی هستش. (شایدم خالی بودن، برای رد گم کنی)

بعضیام پلاک کشورهای خارجی داشتن: عربستان، سوریه و ...


ماشین های امن العام، یه گوشه وایساده بودن. حمله وسط مراسم، جنگ داخلی درست می کنه دوباره.

راهنما بلاخره با توضیح و صحبت (شاید این که ما از طرف وزارت علوم اومدیم یا از طرف سفارتیم!) تونست ما رو از ایست بازرسی VIP رد کنه! از مسیر تعیین شده رد شدیم. کلی نگهبان اول کاری ما رو گشتن... (آخه دانشجو چی با خودش می تونه داشته باشه!)


به همون جای سابق رسیدیم که راهمون ندادن. این بار تحویلمون گرفتن و از پشت سن وارد فضای ورزشگاه شدیم.


هر چی به سن نزدیک تر می شدیم، صدای آهنگ حزب الله بیشتر می شد تا جایی که حس کردم، زمین داره می لرزه!!! صدای شور و شوق مردم هم به شدت زیاد بودش.

کنار سن یه راه باریک بودش که کلی سیم ازش رد شده بود. اون ور این راه، یک تانک بودش.



بعد سن یه ردیف مخصوص سفرا و مسئولان مملکتی و شهری. که صندلی هاش با باقی صندلیا فرق داشتش. بعد چهار پنج ردیف صندلی پشت سرش و در اخر صندلی های مردم که آقایون سمت راست بودن و خانم ها سمت چپ.



چشمم به جمعیت افتاد. فضا رو با فضایی که تو شبکه های تلویزیونی نشون میدن نمیشد مقایسه کردش. زمین و دور و برش، به چشمم بزرگتر از اونی میومد. در ضمن آدم هاش هم بیشتر بودن.


با راهنمایی مسئولای جشن، توی ردیف سوم و چهارم و جلوی ردیف اول ردیف خانم ها نشستیم.  صندلی های خالی با اومدن ما اکثرا پر شدن و چند تایی هم که خالی مونده بود، بعدا پر شدش.



نگاهی به دور و بر انداختم.

عقب پر از پرچم لبنان و حزب الله بود که تو هوا می چرخید.

طرف راست زمین یه دوربین عنکبوتی بودش.

پشت سن چند ردیف ساختمون بودش، که تو تراس هاش، تعدادی با پرچم لبنان وایساده بودن.



شور و شوق یه ملت که برابر قدرتمندترین ها ایستادن و دماغشو به خاک مالیدن، وصف ناپذیره.



ادامه داره...


پ.ن: تو پست قبلی روز رو زدم یک شنبه. سه شنبه 4/ 5 / 90 تاریخ درست هستش.

پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

نظرات 1 + ارسال نظر
روان پریش یکشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 10:07 http://2khtare-manfi.blogsky.com/

هرچه دل تنگت میخواهد بگو :

دلم میخواد بگم خیلی خیلی حوصله داری

من به حوصله سریع سر میره... مث قابلمه آبگوشت!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد