| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | |||
| 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
| 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
| 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
| 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
قبل نوشت: حالا که وقت و حس (!) نوشتن ادامه خاطرات سفرمو به سوریه و لبنان ندارم، خاطرات شب و روز آخرمونو می نویسم!!!!
بعد از خرید توی فروشگاه خفن (!) الدرادوی بیروت، قرار شد یه سر به کوچه خیابونای بیروت هم بزنیم و بعد بریم محل اسکانمون.
با بچه ها رفتیم ضاحیه. من و چند تا از بچه ها رفتیم توی فروشگاه کوچیک و سه چهار تا از بچه ها هم رفتن توی مغازه که می گفتن اسلحه فروشی هستش، می گفتن برنو هم داشتش.
ساعت 4 قرار شد برگردیم و هر کی اتاق خودشو جمع و جور و تمیز کنه و بعد هم تا ساعت 5 سریع سوار ماشین راننده سوری بشیم تا ساعت 11 سوار هواپیمای دمشق-تهران بشیم و برگردیم تهران.
راننده که از ساعت 5 تا 5:30 منتظر سوار شدن ما بود، حسابی شاکی شده بود! انگار از اخلاق ایرانی ها خبر نداشت!!!
ساعت 9 (فکر کنم) به گمرک لبنان رسیدیم، یه نیم ساعت هم اونجا برای مهر خوردن گذرنامه هامون گذروندیم و نماز رو کنار خیابون خوندیم!
وقتی وارد بزرگراه شدیم، مسئول سفر اعلام کرد، نمی رسیم. با سیم کارت سوری م زنگ زدم تهران و گفتم من امشب نمی رسم! نگرانم نشید بی خودی!
ساعت 11 بود که به فرودگاه دمشق رسیدیم ولی رسیدن بی فایده بود. مسئول سفر شاکی بود از همه. قرار شد یه روز توی دمشق بمونیم و با اولین وسیله ای که برمیگرده ایران، بریم.
یکی گفت، حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) باز طلبیدمون.
شوخی بچه ها گل کرده بود، هر کی یه چیزی می گفت، یکی با لحن جالبی گفت چون نماز صبحمون رو آخر وقت خوندیم و نماز ظهر و عصرمون رو هم دیر خوندیم، روزمون سیاه شد و بدبخت شدیم. صدای جیغ و خنده دانشجوا رفت بالا!
مسئول کاروان یه ایرانی مقیم زینبیه رو پیدا کرد و اون هم شبکی برامون جای خواب پیدا کرد!!! شب ساعت 1 خوابیدیم.
صبح ساعت 9 دور هم جمع شدیم و مسئول کاروان گفت پولاتونو جمع کنید تا یه هواپیما امشبی بگیریم و برگردیم ایران وگرنه باید چند روز اینجا بمونیم! در ضمن حواستون باشه ماه رمضون دو سه روز دیگه شروع میشه. درضمن از راه زمینی هم نمیشه برگشت چون مرز ترکیه و سوریه خطرناکه...
بعد از زیارت مرقد حضرت زینب (س) جمع شدیم که بریم. باز هم نشد که بریم سر قبر دکتر شریعتی.
شب دو ساعت زودتر توی فرودگاه دمشق حاضر شدیم. موقع چک کردن بلیط، همه مسافرای پرواز دمشق-تهران یه جا جمع شده بودن و ازدحام زیاد بودش. هر چی خانمی که بلیط چک می کرد می گفت یه صف شین، کسی گوش نمی داد!!! اون بنده خدا هم احتمالا با اخلاق ما آشنایی نداشت!!!
بعد از چک کردن بلیط ها و زدن مهر خروج توی ایران، رفتیم توی سالن کوچیک خروجی. جای کوچیکی بودش. یه پسر بچه ایرانی با توپش بازی می کرد که ما سر رسیدیم و هی توپشو ازش می قاپیدیم. توپ بین دانشجوا پاسکاری می شد، پسر بچه هم مجبور می شد دنبالمون بیاد تا این که مادرش به شوخی بهمون گفت: پسرمو اذیت نکنید.
بلاخره بعد نیم ساعت انتظار سوار هواپیمای سوریه شدیم.
فکر کنم ساعت 4 شب بود که بچه ها همه خواب بودن اما من بیدار بودم و خوابم نمی برد!!! رفتم دست و صورتمو بشورم که یکی از مهمانداری مرد رو دیدم. تا نزدیکای نشستن هواپیما کمی باهاش دست و پا شکسته عربی و انگلیسی صحبت کردم.
دم دمای اذان صبح وارد فرودگاه امام خمینی (ره) شدیم. مادر و پدرم اومده بودن استقبالم. اما باید توی صف پشت سر مسافرای دوبی-تهران منتظر مهر خوردن گذرنامه هامون می شدیم که یکی از مسئولای فرودگاه به دادمون رسید و جدامون کردش.
نماز رو توی فرودگاه خوندم و با دوستان خداحافظی کردم.
پ.ن.1: توی اون تابستون دو بار جا موندم، یه بار از قطار مشهد-تهران (از اینجا بخونیدش)، یه بار از هواپیمای دمشق-تهران. توی هر دو بار هم خدا کمک کرد برگشتم تهران!!! از اون به بعد هر کی میگه در راه مانده ام، گرسنه ام، جا خواب ندارم سعی میکنم کمک کنم.
پ.ن.2: آخر سفرنامه عراق هم توی وبلاگم نوشتم: هیچ جا ایران نمیشه. الان هم می نویسم، هیچ جا ایران نمیشه.
پ.ن.3: در ضمن از همه دوستانی که اشتباهاتمو درست میکنن، تشکر می کنم.
پ.ن.4: آنجا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد ... اللهم عجل لولیک الفرج
سلام...
من لبنان رو خیلی دوستدارم خوشبحالتون....
خواهش میکنم اون جمله آخری رو که هر بار بعد هر مطلب میذاشتین دوباره بذارید...
چشم.
سلام.
ممنون از اینکه حرفمو گوش دادین این جمله حس خوبی بهم میده....
خاطرات زیبایی بود. من که خیلی لبنان رو دوست دارم. زیارت حضرت زینب سلام الله علیها رو هم که بعید می دونم دیگه قسمت بشه...
تنشاالله همیشه به زیارت...
سلام ما شماروبا افتخار لینک کردیم
بازهم منتظرت هستیم
نثار روح حضرت زهرا(س) صلوات
اینم قشنگ بووووووووووووووووووووووووووووووووووووود