| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | |||
| 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
| 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
| 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
| 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امروز دلمو زدم به دریا و رفتم مدرسه مون. سال هاست که مدرسه نمیرم. در و دیوار مدرسه عوض شده بود. خیلی از کارکنا و معلماش بازنشست شده بودن و از همه مهمتر دانش آموزی نبود که بشناسمش ... اما هنوزم دو سه نفری بودن که بشناسمشون. رفتم ببینم کسی هست که بعدا براش گل ببرم.
همه چیز خوب بود الا این که معلم زبانمون. آخرین باری که رفته بودم مدرسه شنیدم سرطان خون گرفته. از بچه های هم دوره ایم و دیگران احوالشو می پرسیدم. می رفتیم حرم امام رضا (ع) دعاش می کردیم. امروز شنیدم که چند وقت قبل فوت کرده، مث خانم معلم دوم و سوم ابتداییم که خیلی مریض شد و بعد دیگه کم کم کلاسا رو نیومد و بعد هم اصلا نیومد و سال بعدش هم خبر رسید که فوت شده.
همیشه فکر می کنم، معلمامون به خاطر این مریض می شدن که زیاد اذیتشون می کردیم ... شاید!
پ.ن.1: هر کی خواست یه حمد و سوره برای معلمام بخونه.
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
خدا بیامرزتشون
منم مادر بزرگم پری شب فوت کردن
منتظر حضورتونم.
سلام
کازای نقاشیم ماله 11 سالگیم بود!