روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

خدایا شکرت

چند هفته پیش با دوستان توی پارک نزدیک مسجد محل داشتیم راه می رفتیم که رسیدیم به مردی که داشت با گوشی همراهش صحبت می کرد. مرد لحظه ای رو به ما کرد و گفت: جلسه NA همین جاست؟

من گفتم: نمی دونم.

دوستم گفت: NA چیه؟

بهش گفتم: انجمن معتادان گمنام. که معتادا میرن ترک می کنن.

مرد مثل این که جواب قبلی ما رو نشنیده بود گفت: نمی دونید جلسه NA اینجاست یا نه؟ کی تموم میشه؟

کمی ازش دور شده بودیم، برگشتم و گفتم: خبر نداریم حاج آقا.

بنده خدا که داشت می چرخید که بره گفت: پس خدا رو شکر کن ...


پ.ن.1: باز نمی دونم چی شد که یاد رسول توی "لعنت به داستایوسکی" افتادم، چی شد که دانشجوی دانشگاه مسکو، عاشق دختری میشه! دانشگاه رو ول می کنه در کابل به سوفیا می رسه، اما به جای کار و کسب هر وقت خسته میشه به جای خانه، به زیر زمین قهوه خونه میره، مث معتادا!

نظرات 3 + ارسال نظر
ماریا شنبه 20 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 22:08

چه بد ! ... چه خدایا شکرِ تلخی گفت مرد!

درسته تلخ بودش

فاطمه پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 21:44 http://tanhayihayeman.blogsky.com

ما هم یکبار با دوستانمون بجای کلاس عرفان تو کلاس ترک اعتیاد نشستیم
خاطره جالبی بود....
الکلی ها رو الکی ها میخوندیم....
برای خانم های معتاد بود البته!

مریم جمعه 8 دی‌ماه سال 1396 ساعت 12:36 http://l-r-y.blogsky.com

آخی خدا کمکشون کنه

ان شا الله

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد