روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

سوریه

هواپیمای شرکت ماهان که می خواست برای بلند شدن سرعت بگیره، یکی از بچه ها با صدای بلندی گفت: برای سلامتی آقای راننده بلند صلوات...


صدای صلوات هماهنگ از اکثر مسافرین بلند شد.


بعد بلند شدن همون فرد با لحن شوخی گفت: آقای راننده چپش کن بخندیم....


خوابم میومد اما هر کار کردم خوابم نبرد... نمی دونم چرا؟؟؟


... هواپیما که اوج گرفت و چراغ کمربندها خاموش شد، مهمانداری بسته هایی به بچه های کوچیک داد که حاوی وسائل بازی بود، گرچه تعدادی شون باز هم شیطنت کردن.


بعد اون بود که شام رو اوردن.... شام مث همیشه برنج و خورشت قارچ و گوشت بودش به همراه نوشابه و شیرینی و نون و پنیر ... من علاوه بر شام، آب پرتقال هم خوردم.


و بعد مشغول صحبت کردن با بغل دستیام شدم که همسفرام بودن که هر دوشون دانشجوی مدیریت بودن ولی از دو دانشگاه مختلف...


بعد دو ساعت که هواپیما در فرودگاه شهر دمشق فرود اومد بازم یکی از بچه ها گفتش: چپش نکرد بخندیم...


مسافرا از دالانی رد شدن و به سمتی رفتند که باید گذرنامه هاشون مهر ورود به سوریه می خورد...


بعد اون هم به سمت تحویل بار رفتیم... به یکی که کیسه نجات هواپیما رو با خودش اورده بودن در قسمت خروج گیر دادن اما بازم گذاشتن با خودش ببره...


پشت درهای بسته ی نمازخونه فرودگاه دمشق، که در زیر زمین فرودگاه بود، نماز دو رکعتی عشامو به سرعت خوندم و به سرعت به طبقه اول برگشتم...


با خروج از فرودگاه با راهنمایی مسئول گروه به سمت اتوبوسی رفتیم که ما رو به سمت منطقه زینبیه می برد....


ادامه دارد....

پیش مقدمه سفر!!!

سوریه و لبنان رو سال پیش ثبت نام کردم و قرار بود تابستون پارسال برم، اما بارها به دلایلی تعویق افتاد ....


یه چند باری که عکس حرم های مختلف رو تو وبلاگ گذاشتم، به دلیل این بود که می خواستم برم سوریه، اما چند روز بعدش خبر می رسید که کنسل شده.... تا این که اوایل تیر ماه سفر من صد در صد شد....



بعد طی مراحل گرفتن معرفی نامه برای نظام وظیفه از دانشگاه (اونم با چه درد سری، اول باید ترم تابستونی ثبت نام می کردم بعد معرفی نامه می گرفتم، اونم با بروکراسی اداری)، رفتن به وزارت علوم، نظام وظیفه و اداره گذرنامه سفر من صد در صد شد.....


بعد انجام این کارها تو تهران، سه روز رفتم مشهد و دو روز قبل از حرکت با قطار اتوبوسی (که اون مسافرت خاطره شد برام) از مشهد به تهران برگشتم...

 


خداحافظی از نزدیکان و دوستان یه روزی طول کشید ...



بعد از ظهر جمعه هفته پیش به سمت فرودگاه امام خمینی (ره) رهسپار شدم ... یه سه ساعتی قبل پرواز به فرودگاه رسیدم.... 




بعد پیدا کردن همسفران تو طبقه دوم (یا همون طبقه اول!!!) و انجام کارهای قبل پرواز (رد کردن گیت ها و تحویل ساک) و گرفتن ارز و حرف زدن با دوستانی که بعضیاشون رو بعد مدت ها می دیدمشون و بعضیارم نمی شناختم و خوندن یه سه رکعتی نماز مغرب سوار چند دقیقه قبل پرواز هواپیما شدم...



هواپیما سر وقت به سمت دمشق (البته با شوخی های بچه ها) پرید!!!....




ادامه داره....

من، تهران

سلام...


امروز صبح با پرواز سوریه ایر وارد فرودگاه امام خمینی (ره) شدم.


می خوام تا خاطرات سفرمو به سوریه و لبنان اینجا منتشر کنم.... امیدوارم چیزیو از قلم نندازم....



نقشه سوریه



اللهم عجل لولیک الفرج


برای مسئولان

میگن سواره از پیاده خبر نداره ...


مخصوصا اگه ماشینش کولر هم داشته باشه ... 



بدتر هم میشه وقتی خودش رانندگی نکنه و راننده هم داشته باشه....



مخصوصا تو تابستون و وسط گرما....



طرف بی خیال بقیه مردم هم باشه ....



اون وقت این آدم اگه مسئول هم باشه ....



بدبخت کسایی که ارباب رجوع طرف باشن یا زیر دست این مسئول ....



اگه این آدم وسایل نقلیه دیگران رو هم حذف کنه، دیگه بدتر....




ته نوشت:


فراموشی جمله کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته برای یه مسئول معلوم نیست چه بلایی سر بقیه بیاره......

بهتره مسئولان برن کمی صحبت های امام (ره) رو دوباره بخونن بفهمن امام چی گفته درباره ی خدمت به مردم.....



اللهم عجل لولیک الفرج

نیمه شعبان مبارک

یا صاحب الزمان (عج)



برای آمدنت چه بسیار دعا می کنیم 



و برای نیامدنت چه کارهای بسیار!!!


اللهم عجل لولیک الفرج



اللهم عجل لولیک الفرج


عاقبت خیانت در دوستی ....

دو نفر به اسم محمود و مسعود باهم رفاقتی دیرینه داشتن، تا جایی که مردم فکر میکردن این دو نفر با هم برادرند.

روزی مسعود نقشه گنجی رو به محمود
نشان داد و با هم تصمیم گرفتن که به دنبال گنج برن. محمود و مسعود از خانواده هاشون خداحافظی کردن و رفتن به سمت گنج.

محمود در سر داشت که وقتی به گنج
دست پیدا کرد مسعود رو از سر راهش برداره و اونو بکشه.

بعد از چند روز تحمل سختی راه به
گنج رسیدند. و محمود طبق نقشه ای که در سر داشت مسعود رو کشت و گنج رو برداشت و به خانه اش برگشت. با آن گنج زندگی اش از این رو به آن رو شد. دروغی هم درباره مرگ مسعود به خورد ملت داد.

زن مسعود که
فهمیده بود مسعود به دست محمود کشته شده، با نا امیدی از این که بتونه کاری کنه دست بچه هاشو میگیره و به شهر مهاجرت می کنه و بعد از ادامه تحصیل در بیمارستانی به پرستاری مشغول میشه.

بعد از چند سال که آبها از آسیاب افتاد و مردم همه چیز رو فراموش کرده بودن، محمود
به دلیل بیماری به بیمارستان شهر میره و اونجا بستری میشه. اتفاقا زن مسعود هم توی همون بیمارستانی کار میکرد که محمود بستری شده بود. زن مسعود یک روز دید محمود توی یکی از اتاقها بستری هستش. رفت توی اتاق و مطمئن شد که اونی که بستری هست همون کسی هست که شوهرش را کشته.

اینجا بود که زن مسعود به فکر انتقام افتاد. از اتاق بیرون رفت و یک سرنگ
را پر بنزین کرد و آمد خودش را پرستار کشیک معرفی کرد و سرنگ پر از بنزین را در بدن محمود خالی کرد.

بعد از چند ثانیه که حال محمود بد شد و عرق میکرد زن مسعود خودش رو معرفی کرد و به محمود گفت: تو بودی که همسرم رو کشتی و حالا من انتقام همسرم رو ازت گرفتم و در بدنت بنزین تزریق کردم.

 در این لحظه محمود از روی تخت پایین
اومد و چاقویی رو که روی میز کناری بود برداشت، زن مسعود فرار کرد و محمود به دنبالش می دوید و میخواست زن مسعود رو  بکشه.

زن مسعود بعد از پایین رفتن پله ها به بن بست رسید
و دیگه راه فرار نداشت، محمود از راه رسید و با چاقویی که در دست داشت زن مسعود رو تهدید به مرگ  کرد، زن مسعود که دیگه راه فرار نداشت تسلیم شد و روی زانو هایش افتاد و به محمود گفت منو بکش!

محمود نامرد هم دستان خود رو بالا برد و میخواست چاقو را در قلب
زن مسعود فرو کند، زن مسعود چشمان خود را بست و محمود دستان خود را رها کرد ولی ناگهان در فاصله بسیار کم از قلب آن زن، محمود از حرکت ایستاد.

زن مسعود چشمان
خود را باز کرد و دید که محمود از حرکت ایستاد و چاقو هم در دستانش هست.

ازش
پرسید: که چرا نمیزنی؟

محمود گفت: بنزینم تموم شد.




.... فرستاده شده از طرف یه دوست با کمی تغییر

برخی از مردم



از میان مردم کسانی اند خدا را یک سویه و در برخی شرایط عبادت می کنند، اگر خیری به او رسد دلش به آن آرام می گیرد و اگر رنج به او رسد روی می گرداند 


او در دنیا و آخرت زیان دیده است و زیانکاری آشکار همین است.


(حج/11) 

از ژنی فونتانن تا حرمسرای قاجار!!!

زمان: تابستان سال 1914، روزهای قبل جنگ جهانی اول

صحنه: راه آهن پاریس

ژنی (دختر فونتانن)، در راه آهن پاریس پس از بدرقه برادرش دانیل (که به پادگانی در نزدیکی مرزهای فرانسه می رفت)، به ژاک تیبو برمیخوره در حالی که فکر می کرد ژاک مدتیه از اونجا دور شه... یاد وقایع چند سال پیش (سورلینا) می افتد و به سرعت و با ترس، ازش دور میشه....



در حال خوندن جلد سوم رمان "خانواده تیبو" اثر "روژه مارتن دوگار" هستم. به این قسمت که رسیدم، ذهنم جای دیگه ای رفت. به فکرم رسید که اولین خطوط راه آهن سراسری ایران کی کشیده شدش؟



از خطوط راه آهن شخصی در سال 1280 و خورده ای که بگذریم (مثلا راه آهن برای یه کمپانی فرانسوی، یا شرکت نفت)، سال 1306 کلنگ راه آهن سراسری در ایران زده شد و در مهر ماه  1317 (میشه حدودا اواخر سال 1938) به بهره برداری رسید اونم فقط تا گرمسار در حالی که قرار بود تا مشهد ادامه داشته باشه) .... (منبعش)



یاد شیمی سال دوم دبیرستانمون می افتم که نوشته بود، که رادرفورد، برای آزمایشی ورقه ای بسیار نازک از طلا تهیه کرد... (شکل زیر آزمایش رادرفورد رو نشون میده)



یکی از بچه ها اون موقع از معلمون پرسید، اون سال ها (حدودا زمان قاجار) چطور رادرفورد این ورقه نازک طلا رو تهیه کرد؟

معلممون گفت: اینو از من نپرسید؟ از ناصرالدین شاه قاجار و حرمسراش بپرسید!!! ببینید چقدر عقب بودیم، رادرفورد آزمایشگاه به این خفنی در اختیار داره ولی تو ایران ....؟؟؟؟


همیشه وقتی به تاریخ فکر میکنم، دلم میسوزه... شاهامون تو فکر چی بودن، مردم ایران چه وضع بی ریختی داشتن !!!



پیشنهاد: در این صفحه خانواده تیبو رو جست و جو کنید و دور و برشو بخونید و حالشو ببرید.


پ.ن.1: ولادت علی اکبر(ع) و روز جوان بر همگان مبارک.

پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج


یه روایت واقعی از ظلم

قدیمیای روستامون وقتی توی خاطراتشون می رسن به یه نفر، لبخند از روی لباشون محو می شه، مخصوصا کسایی که این خاطرات جزئی از گذشته شونه....



شبی که دور هم نشسته بودیم و یکی از اقوام از سید نامی(سید رو من میگم اسمش چیز دیگه ای بود.) تعریف میکرد، یک دفعه یکی گفت: از دخترشم بگو، بگو باهاش چه کار کردش!


اون فرد هم تعریف کرد که:


زمون رضا خان بود، سید بنا بود. صبح زود می رفت سر کار، یا توی روستا، یا می رفت روستاهای اطراف و وقتی کارش تموم می شد بر میگشت.


سید، زن و یه دختر کوچیک داشت. سید زنش رو خیلی اذیت می کرد....  دختر سید رشد می کنه و حدودا هفت، هشت ساله می شه که زن سید، به مرگ طبیعی می میره. (حداقل مردم روستا اینو می گن!)


تعریف میکنن که سید بعد فوت زنش در خونه رو قفل می کرده و می رفته دنبال کار و تو این مدت کسی نبوده به دختر که تو خونه زندونی بوده آب و غذا بده. مردم روستا و خاله دختر با سید صحبت می کنن ولی تاثیری نداره.


این میشه که خاله دختر از روی پشت بوم خونه سید به دختر، آب و غذا می رسونه. سید میفهمه، با خار و خاشاک پشت بوم خونه شو ر می کنه تا کسی نتونه به دختر آب و غذا برسونه.


خاله دختر این بار از زیر در و از کلون در (قفل در) آب و غذا رو به دختر می رسونه، اما دختر روز به روز ضعیف تر میشه تا این که....

دیگه از دختر سید خبری نداشتن...



آخرش گفت: بعد چند ماه که از ماجرا گذشت، سید ازدواج کردش.

بعدازدواج دوم سید، چند روز سید غیبش زد، دنبالش از این ور به اون ور رفتیم....


آخرش توی روستایی به کسی برخوردیم که می گفت بنایی صبح وارد خونه ای میشه، اواسط روز سقف خونه رو سرش خراب میشه و میمیره...


تعریف می کرد که بعد دفن سید، هیچ کس دقیق نمی دونه که سید کجا دفن شده، حتی زن دومش....



آخرش گفت: عبرت بگیر و به کسی ظلم نکن که آخر و عاقبت نداره.

سالگرد ولادت نامه

 هشتمین سالگرد وروردم به دنیای وبلاگ نویسان مبارک باد...




پ.ن: درباره تجمع صنفی دانشگاه فردوسی