معنای خیلی از واژه ها پیش خیلی از افراد فرق داره،
خودم اینو درک کردم، گرسنگی معناش پیش یه ثروتمند (کسی که بستنی با روکش طلا میخوره، یا کسی که ...) با کسی که از طبقه متوسط هستش (یا حتی ضعیف یا توی خوابگاه هستش) فرق داره.
کسی که غذای شاهانه می خوره (یا افطاری خفن با ده جور مخلفات) درکی از وضع کسی که شب فقط غذای خیلی ساده می خوره نداره. این فرد انتظاری هم ازش نیست، که به فکر گرسنگی سومالی ها باشه!!! یا حرف بتونه حرف انقلابی بزنه!!!
عدالت هم همین طور، بعضیا اونقدر معناشو اوردن پایین، که بهتره عدالتی که اینا می خوان اجرا نشه!!!
رسانه ای شدن کار برای بعضیا خیلی مهمه، در حالی که شاید خیلیا اون عمل رو انجام بدن، اما صداشو در نیارن!!!
بی خیال یه دو روز مشهد بودم ...
اللهم عجل لولیک الفرج...
بعد از خوندن نماز صبح در هتل، رفتیم حرم حضرت زینب (س) برای زیارت. توی راه تازه دستفروش ها داشتن بساطشونو پهن می کردن.

آفتاب که طلوع کرد از حرم اومدم بیرون به سمت هتل... تعداد دستفروش ها و فروشنده ها بیشتر شده بود اما تعداد کسانی که توی راه بودن زیاد نشده بود. من هم که احساس میکردم دارم سرما می خورم، نباید از خریدارا حساب کرد...
بعد رسیدن به هتل یه راست رفتم زیر پتو و خوابیدم.... با صدای بوق خودروها از خواب بیدار شدم، ساعت حدودا 7 و نیم بود، یعنی موقع صبحونه!
صبحونه ام تا ساعت 8 طول کشید، تا 9 که می رفتیم برای زیارت وقت زیاد داشتیم... پس می شد رفت و کمی تلویزیون دید... باز هم المنار و این بار شبکه چهار خودمون که داشت درباره کارآفرینی و تغییر حرف می زد....
ساعت 9 به طبقه اول رفتم که بریم برای زیارت اما باز هم تاخیر موجب شد یه بیست دقیقه ای دیر بریم...
مقصد زیارت سکینه دختر امام علی (علیه السلام) و زیارت هابیل فرزند حضرت آدم (علیه السلام) بود که برای باید می رفتیم سمت مرزهای سوریه با لبنان و فلسطین اشغالی...
ادامه داره...
ادامه از پست قبلی ...
زیارت عبدالله بن جعفر (علیه السلام)، همون کسی که اسماعیلیان به عنوان امام هفتم می شناسندش...

بلال حبشی، موذن پیامبر (ص)...

بعد از خروج از اون قسمت از قبرستان، به خیابون برگشته و وارد جایی شدیم که اصلا حواسم نبود کجاست...

داخل صحن شدم، وقتی چشمم خورد به تابلوی زیر فهمیدم که کجام....

بعد نماز زیارت، این مکان مقدس رو بیشتر دیدم....

در اونجا حوضی بودش که سرهای شهدای کربلا رو در اون شسته بودن....
این جا هم محراب نماز امام سجاد (علیه السلام)

این هم نقشه راس الشهدا

بعد اون بیرون اومدیم و در سمت مقابل کمی جلوتر، زیارت زنان پیامبر (ص) .... ام سلمه (س) و ام حبیبه (س)

و در آخر زیارت فرزند امام سجاد (ع) ... کمی جلوتر

بعد اون در میون حجمه دست فروش ها قرار گرفتیم!!! و با چند دقیقه تاخیر به منطقه زینبیه برگشتیم.
موقع رسیدن هم کافی نت روی بر روی هتل چشممون رو گرفت و چند تایی یه سیستم گرفتیم، تا هم پول کمتری داده باشیم و هم زیاده از حد نرفته باشیم اینترنت...
ادامه داره.....
بعد از نماز در مصلی حرم حضرت رقیه (س)، با این که نیم ساعت وقت داشتم به سمت محل ایستادن اتوبوس حرکت کردم اما این بار از مسیر دیگه ای.
یه ربعی اونجا بودم تا این که بلاخره بقیه هم اومدن و بعد ده دقیقه بلاخره حرکت کردیم به طرف هتل...
شانس اوردیم با هتل هماهنگ شده بود وگرنه اگه ساعت 2 و نیم به بعد میومدیم، ناهار هم بهم نمی رسید و باید گشنه پلو می خوردم مثل صبحونه.
ناهار، برنج بود با ماهی که به گفته مسئول اردو طبخ عربی شده بود و زرد رنگ بود به همراه مخلفات...
قرار شد ساعت چهار بریم قبرستان باب الصغیر. بعد ناهار یه خواب حسابی زدم،تا ساعت 3 و ربع... بعد آماده شدم برای بیرون رفتن که به جاش تا ساعت یه ربع به چهار داشتم شبکه المنار و شبکه پنج خودمون رو می دیدم. ساعت حدودای چهار بود که راه افتادیم، نیمی از راه مشابه مسیر صبح بودش که به بازار حمیدیه می رفت.
مقصد قبرستان باب الصغیر بود، اونجا هم تقریبا شلوغ بود به خصوص که دستفروش ها هم زیاد بودن. ازشون دوازده تا جوراب خریدم، اونم با پنجاه درصد تخفیف... (با روش های چونه زنی!)
از باب الصغیر عکس های زیادی گرفتم که در زیر مشاهده می کنید:
اول از همه، خود قبرستان:


در این قبرستان افراد مهمی دفن شدن که علاوه بر شخصیت های مهم شیعه، معاویه هم در اونجا دفن شده...
از در که وارد شی رو به روت، قبور مطهر ام کلثوم دختر امام علی (علیه السلام) و سکینه دختر امام حسین (علیه السلام) هستش...


بعد از خروج از اونجا، درب دیگری جلوتر وجود داشت که به قبرستان اصلی باز می شه:

و در اون افراد زیر دفن هستن:


ادامه داره...
پس از خروج از مسجد اموی و عبور از روبروی قبر صلاح الدین ایوبی (که چسبیده به مسجد اموی) و عبور از پیچ و خم کوچه و بازار به حرم حضرت رقیه (س) رسیدیم...


انتظارهایم تموم شد....
السلام علیک بنت الحسین (علیه السلام)
پس از خوردن بستنی ها از مغازه بکداش خارج شدیم ... بازار حمیدیه دمشق شلوغ تر شده بود. علاوه بر دو طرف بازار که مغازه بود، وسط هم عده ای وسایل برای فروش گذاشته بودن... با سرعت از بازار گذشتیم و به سمت مسجد اموی که ته بازار بود رفتیم...

در کنار مسجد اموی ایستادیم تا تمام گروه برسند...

مسجد اموی در اصل کلیسایی بوده که به دست مسلمانان در فتح شام میفته، بعد از فتح مقداری از کلیسا تبدیل به مسجد میشه و مقداریش کلیسا می مونه. بعدها قسمتی که کلیسا بود هم تبدیل به مسجد میشه...

مسجد اموی از بزرگترین مساجد جهان اسلام هستش که تمام فرق اسلامی در اون نماز می خونن، اما اصلا شباهتی به مسجد نداره، چون تغییرات کمی روی کلیسا صورت گرفته، نقش و نگارها هم نقش و نگارهای کلیسایی و مسیحی است...
هنوز هم جایی که کودکان رو غسل تعمید می داده اند در این صحن اصلی مسجد هستش، که عده ای اشتباها اون رو محل شستن سرهای شهدا معرفی میکنن.

در دوران اموی این مسجد برای این که تمام اهل سنت بیایند و وحدتی باشد برای کارهای آنان، اجازه برگزاری نماز تمامی فرق به آن ها داده شده بود، به همین دلیل چندین محراب در این مسجد موجود است...
در ضمن محل دفن حضرت یحیی (علیه السلام) که به ناحق شهید شد در وسط مسجد است....

کاروان اسرای کربلا وقتی به شام وارد می شوند به این مسجد آورده می شوند و حضرت زینب (س) خطبه های غرایشان را در این مسجد بیان کرده اند... در گوشه ای از این مسجد هم جایی است به نام مقام امام سجاد (علیه اسلام) که محل عبادت امام سجاد (علیه اسلام) بوده و کنار آن محل قرار دادن سرهای شهدا هستش.

پس از زیارت محل مناجات امام سجاد (ع) به حیاط مسجد رفتم و زیر سایه نزدیک مقام امام سجاد (ع) منتظر دیگران موندم تا بیان....
صحن مسجد به علت حوادث سوریه خلوت شده بود و به گفته مسئول اردو، خیلی خلوت بود... با این که به نظر ما خیلی هم شلوغ بود...
بعد از ظهرها به گفته مسئول اردو، مسلمونای سوریه میومدن اونجا برای استراحت و تفریح، چون جای دیگه ای ندارن برای تفریح و اونجا شلوغ تر میشه.

ایرانی های زیادی اونجا اومده بودن اینو از روضه هایی توسط روحانیون خونده میشد، میشد فهمید...
فردی که فارسی حرف میزد و سی دی مکان های زیارتی سوریه رو توی حیاط مسجد می فروخت ودائم ته اسم زیارتگاه ها می گفت مرگ بر آمریکا، نزدیک ما اومد، ازش سوالاتی پرسیدیم، بهمون گفت که سال هاست از ایران به اینجا اومده و کلی هم درآمد داره، و ادعا داشت که به کل لهجه های ایرانی هم می تونه صحبت کنه....
در حیاط آثاری از جنگ های قدیمی در سوریه وجود داشت...
تمام دوستان که اومدن به سمت مرقد حضرت رقیه (س) راه افتادیم...
نماز صبح که پاشدیم و نماز رو خوندیم و زیارت رو هم انجام دادیم، برگشتیم اتاق و مقداری از نون و پنیر که از داخل هواپیما اورده بودیم رو خوردیم و بعد هم خوابیدیم...
بیدارباش ساعت رو روی ساعت 8 گذاشتم، اما وقتی بیدار شدیم ساعت 8 و بیست و پنج دقیقه بود، با عجله آماده شدیم و رفتیم سمت رستوران، اما ساعت 8 و 30 شده بود و دیگه صبحونه ای به ما داده نمی شد. من و سید مجبورا یه پارچ آب میوه که روی میزی مونده بود رو با مقداری نون خوردیم ...
ساعت 8 و 45 رفتم طبقه اول برای این که گفته بودن بیاین برای خرید سیم کارت و این که ساعت 9 اولین برنامه به احترام رقیه بنت الحسین(ع)، زیارت مرقد ایشونه....
سیم کارت رو که گفتن بعدا. ساعت 9 و بیست دقیقه (و با کلی تاخیر) بلاخره اتوبوس به سمت مرقد حضرت رقیه (س) راه افتاد...
اتوبوس یه نیم ساعتی تو راه بود توی این مدت مسئول تور درباره دمشق و حرم حضرت رقیه(س)، مسجد اموی و بازار حمیدیه صحبت کرد...
ساعت 10 بود که به محل مورد نظر رسیدیم، داخل پیاده رو و پشت به قلعه، مجسمه صلاح الدین ایوبی خودنمایی می کرد...
با گروه قرار گذاشتیم که ساعت یه ربع به دو برگردیم.
از گروه اصلی جدا شدیم و از میون دستفروش ها به سمت بازار حمیدیه رفتیم، حاجی کنار مجسمه صلاح الدین، توضیحاتی درباره ش داد...
صلاح الدین ایوبی مورد احترام مردم سوریه هستش، چون وقتی شهر بیت المقدس رو فتح کرد برعکس لشکر مقابل، با مردم با احترام برخورد کرد.

بعد توضیحاتی که حاجی در مورد صلاح الدین داد، ما وارد بازار حمیدیه شدیم...

مدتی که توی بازار راه رفتیم وارد مغازه ی بستی فروشی به نام بکداش شدیم. مغازه ای که بستی سنتی های معروفی داره.

روی دیوار مغازه عکس هایی از حاکمان کشورهای مختلف عربی و عکسی از خانم عبدالله گل بود که به اون بستی فروشی اومده بودن و از بستنی های معروف اون خورده بودن...
در پستوی مغازه نشستیم و منتظر موندیم تا برامون بستی بیارن...

داخل مغازه بکداش
در این مدت سیم کارت اعتباری سوری رو به نام سیریتل رو با قیمت ده هزار تومن خریدم...
بستی رو اوردن، خیلی یخ بود...

بعد خوردن بستنی از مغازه خارج شدیم و به سمت مسجد اموی راه افتادیم...
ادامه داره....


تقریبا همه جای کشور سوریه این عکس یا شبیه این عکس رو میشه دید:

داخل ترمینال فرودگاه، داخل هتل ها، جاده ها، گمرک ....
روی لباس برخی از فروشنده ها (مخصوصا حالا که سوریه درگیر شورش هایی شده که به عقیده خیلیا پشتش عربستان و آمریکا هستن) علاوه بر عکس بشار اسد، جمله ای دیدم که ترجمه اش می شد: من کشورم رو دوست دارم...
روزی که می خواست بریم درعا این عکس رو گرفتم، پشت جعبه ای که روی موتور یک دمشقی بود، این عکس وجود داشت:
