روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

یک روز ...


می رسد با مدد فاطمه (س) آن روزی که

همه گویند به من « رفتگر صحن حسن (ع) »


اللهم عجل لولیک الفرج

روز اول سفر

بلاخره انتظارم به سر اومد و پنج شنبه هفته قبل راهی شدم. چون با هیچکدوم از دوستام نبودم، اولش احساس کردم که غریبی بین 240 نفر آدم خیلی سخته.


قرار بود ساعت 5 صبح برم مسجد برای نماز صبح و ساعت 6 اتوبوس ها راه بیفتن، اما خوندن زیارت عاشورا و صبحت ها و توجیه کردنا تا ساعت شش و نیم طول کشید. اتوبوس هم ساعت هفت راه افتاد.حسابی خوابم میومد، چهارشنبه تا ساعت 12 بیدار بودم و تو روزش هم این ور و اون ور رفته بودم.سعی کردم بخوابم ولی اول صبحی خانم های کاروان داشتن با هم حرف می زدن!!!


هنوز از تهران خارج نشده بودیم که روحانی کاروان بهمون اضافه شد. بعد از این که خودش رو معرفی کرد، گفت: شما دارید میرید زیارت شهدایی که غریب هستند، میرید و می بینید. بدونید که این قسمت نیست و شما رو شهدای غرب کشور دعوت کردن.

کمی جلوتر هم گفت: می دونید چرا خدا حضرت یوسف رو از حضرت یعقوب گرفت. سر صبحی فقیری اومد در خونه حضرت یعقوب  سه بار صدا زد و گفت محتاجم و کمکم کنید اما اهل خانه فکر کردن که واقعا اون فرد نیازمند نیست. اون فرد سرشو بالا کرد و گفت این هم بنده ات خدا. به همین علت خدا یوسف رو از یعقوب گرفت.


فیلم "چ" رو که گذاشتن من هم تا خود همدان خوابم برد. بعد از "چ" هم یه فیلم دیگه گذاشتن که توی خواب و بیداری نفهمیدم چی گذاشتن!!!


توی همدان، نماز خوندیم و همون جا بهمون غذا دادن. افتاده بودم پیش یه فرد میان سال. بهم گفت چقدر خسته بودی!!! 

خانم راوی توی استان کرمانشاه سوار اتوبوس شد. از کرمانشاه، هم یه سره رفتیم سمت ایلام تا شب روی توی اردوگاه نزدیک شهر ایلام صبح کنیم. شب یه کم دیر، غذا رو اوردن، یه عده داشتن اعتراض می کردن که  یادم افتاد که جایی خوندم:

«امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم. آب را جیره بندی کرده ایم. نان را جیره بندی کرده ایم. عطش همه را هلاک کرده، همه را جز شهدا، که حالا کنار هم در انتهای کانال خوابیده اند. دیگر شهدا تشنه نیستند. فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(س)


پ.ن.1: غریبونه باید بری پیش غریب...

پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

آغاز سفر

یادم میاد سال 88 که رفتیم طلاییه به یکی از خدام گفتم که دلم می خواد غرب کشور هم برم. گفت باشه خبرت می کنم. اما خبری نشد.


چند سال پیش هم پوستر ثبت نامش رو دیدم اما یکی گفت بهتره با باقی دوستان بریم.


اونقدر گذشت که بلاخره امسال، یکی بهم پیام داد که اردوی راهیان غرب و شمال غرب کشور... ثبت نام کردم اما هفته بعدش به خاطر پر نشدن ظرفیت، لغو شدش.

بار دوم می خواستم از طریق خود سایت راهیان اقدام کنم که اونم گفتن که دیر اقدام کردی.

بار سوم، دوستم برام اقدام کرد که اونم گفتن که ظرفیتش پره و نمی تونی بیای.


کلی ناراحت بودم و حالم گرفته بود که تابلوی شهرداری تهران رو دیدم که با همکاری باغ موزه دفاع مقدس، می بردن غرب کشور. این بار خدا رو شکر، دعوت شدم...


این که اسم این موضوع رو گذاشتم سفر به دیار غریبان، هم دلیل داره که بعدا می نویسم...


اللهم عجل لولیک الفرج

محمد (ص)

امشب با رفقا رفتم سینما شاهد برای تماشای فیلم "محمد (ص)" ساخته مجید مجیدی (سایت فیلم محمد (ص))


 


توی صحنه هایی از فیلم مثل قسمت بعد طواف پرندگان دور خانه خدا، سنگباران سپاه ابرهه، قسمت نزول نعمت به قوم بت پرست کنار دریا واقعا احساس کردم توی اون موقعیت ها هستم. وقتی از سالن سینما بیرون اومدم هنوز هم احساس می کردم توی 1400 سال پیش هستم.

قسمت تولد حضرت محمد (ص) و اشاره به موقعیت ستارگان در آسمان، ورود حضرت محمد (ص) به مکه در خردسالی و اولین نگاه به کعبه، صحنه نجات دختر نوزاد از زنده به گور شدن به دست پدرش و صحنه وفات حضرت آمنه جز صحنه هایی بودن که واقعا برام جذاب بودن.


موسیقی رحمان اله راکا هم عالی بودو مزید علت برای جذاب شدن فیلم مخصوصا توی صحنه اولین نگاه حضرت محمد (ص) به کعبه و سنگباران سپاه ابرهه. 


فیلم چهره ای شاعرانه و زیبا  از پیامبر (ص) نشون می ده که یه غیر مسلمون که همه ش از اسلام داعش رو دیده، با اسلام واقعی آشنا می کنه.


البته فیلم مشکلاتی مثل فیلمنامه هم داره که نمیشه به سادگی از کنارش گذشت.


پ.ن.1: سالن سینما تقریبا پر بود.

پ.ن.2: خدا مجید مجیدی رو خیر و قوت بده که قسمت های بعد رو هم بسازه.

پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج


پ.ن.4: توی نقدی خوندم که حضرت محمد (ص) در کودکی دایه اش حلیمه رو شفا میده اما چند دقیقه بعد مادرش، آمنه، رو شفا نمیده و این برای مخاطب بغرنجه. منتقد، چیزی از اجل حتمی نمی دونسته؟


دوستت دارم ...

ذلیل امده بودم عزیز دیر شدم
به لطف نان حسن عاقبت بخیر شدم

غذای بیت الحسن خورده ام که سیر شدم
فقیر امده بودم ببین امیر شدم

به زیر پرچم تو صاحب مقام شدم
به اسم نوکر این خانه احترام شدم

تمام زندگیم را به تو بدهکارم
به جان مادرم آقا که دوستت دارم


پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج

آوارگی ...

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود .... آوارگی کوه و بیابانم آرزوست


 

چجوری باید برسم به تو با کدوم تاکسی با کدوم مترو

با کدوم بلیط با کدوم قطار پایان میگیره فصل انتظار؟



پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج

یک سال گذشت...

یک سال پیش، یک شهریور 1393،  این پست رو گذاشتم و رفتم یزد آموزشی:


----

کچل:

دیروز رفتم سلمونی، گفتم می خوام موهامو با 8 بزنی که برم سربازی...آرایشگره هم نامردی نکرد و یکی از ماشین قدیمیاشو برداشت، اولین موهایی که از سرم ریخت پایین، اشکمو در اورد!!!

تموم که شد یادم افتاد از وقتی رفتم راهنمایی، اینقدر موهامو کوتاه نکرده بودم! همیشه خدا موهام بلند بودش. فکر کنم یکی از مزیتای خدمت رفتن اینه که قدر چیزهایی که دور و برت هستش رو می دونی، از یه سری چیزها هم باید بگذری. 

خانم ها برن خدا رو شکر کنن، سربازی نمی رن ... :)

امروز صبح رفتم نظام وظیفه، اکثرا موها رو کوتاه کرده بودن، یه سری هم بلند بود اما نه به بلندی موهام قبل بلند کردن.

به ما گفته بودن 6 بیاین، هنوز نماز قضا نشده بود و یه سری می خواستن نماز بخونن. یه سری هم ساعت 6 و ربع تازه داشتن میومدن، یکی گفت اینا همونایین که وسط درس استاد، میرن سر کلاس.

قرار شده امروز بریم ....

پ.ن.1:  مجبور شدم محاسنم رو هم کوتاه کوتاه کنم تا قیافه م یه جورایی جالب نباشه!

پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

-----


یک سال از تاریخ این پست گذشته و من آخرای سربازیمه. توی این یک سال چیزهای زیادی یاد گرفتم، جاهای زیادی رفتم، آدم های زیادی رو هم دیدم.

یادمه برای میان دوره که برگشتم تهران، همه تحویلم گرفتن. مادرم بهم گفت چرا چاق شدی!  خیلی ها که عادت روبوسی نداشتن، باهام روبوسی کردن و ... محمد رو بعد سال ها دیدم که نشسته بود، نمی دونستم که قراره چند ماه بعد قراره باهاش دوست بشم!


آموزشی برای هر کی، هیچی نداشت، برای من یه سری چیزا داشت!!! توی آموزشی، سردار میرحسینی می گفت که اینجا قسمت سخت زندگیته، می تونی شبا لحافت رو بکشی رو سرت و تا صبح به یاد خونه تون گریه کنی و می تونی باهاش بسازی. می تونی سحرهاش با خدات راز و نیاز کنی و یه کم فکر کنی.


امروز که می خواستم سوار اتوبوس شم، یک هو، تمام سال گذشته جلوم رژه رفت ...  تموم خوبی ها و بدی ها، تموم سختی ها و آسونی هاش.


پ.ن.1: این قافله عمر عجب می گذرد / دریاب دمی که با طرب می گذرد / ساقی غم فردای حریفان چه خوری / پیش آر پیاله را که شب میگذرد


پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج


یا باب الحوائج

علمدارم ...


نیزه زار آمده ام یا تو پر از نیزه شدی


تیر باران که شدی یاد "حسن" افتادم ...


اللهم عجل لولیک الفرج

شروع صبح جمعه با سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد 
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای در آیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب 
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم 
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت 
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم


اللهم عجل لولیک الفرج  

یا امام حسن (ع)

آمدم بهر گدایی ثمرم بخشیدی


بر دل نوکر خود جود و کرم بخشیدی


راستی نیست تو را شمع و چراغ و حرمی


نکند سائلی آمد و حرم بخشیدی؟


السلام علیک یا حسن بن علی (علیه السلام)