امروز صبح توی اتوبوس یه سربازی (خودمو نمی گم) به خاطر شلوغی سمت آقایون رفت سمت خانم ها که نسبتا خالی بود، وایساد،بعد وقتی سمت خانم ها خالی تر شد و صندلی آخرش خالی شد، رفت نشست روی اون صندلی. خانمی اومد بالا و اینقدر با سرباز جر و بحث کرد که سرباز هم گفت صندلی مال خودتون نخواستیم، دو دقیقه اومدیم بشینیم.
حالا شما خانم های محترم به خاطر شلوغی بیش از حد قسمت خانم ها میاید تو قسمت آقایون کسی بهتون چیزی می گه؟ تازه دور و برتون رو هم خالی می کنن که احساس ناراحتی نکنید...
بعد لطفا سر صبح، با هم دعوا نکنید، ملت به خاطر آلودگی هوا بیش از حد حالشون بد هست که حال شنیدن دعوا ندارن. (سرباز هم باید کوتاه می آمد و جاش رو به خانم می داد، سرباز حافظ جان و ناموس مردم هستش، خسته باشه یا نباشه)
پ.ن.1: اینو نوشتم که بگم هستم ولی به خاطر خستگی زیاد، حال نوشتن ندارم!!!
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
این که شام غریبان بری هیات ببینی نوجونی که شب عاشورا کنارت گریه می کرد و سینه می زد نیست، شاید عادی باشه.
اما این که رو در و دیوار هیات و مسجد با اعلامیه فوتش رو به رو بشی، هم خودش سخته، هم باورش سخته...
و برای پدرش سخت تر که می بینه بین سینه زن ها کسی کمه که همراهشون بخونه:
ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده ... گوشه ای از کربلا جا و مکانم بده
ان شا الله که با حضرت قاسم بن الحسن (ع) محشور بشه و خدا به خانواده ش صبر عنایت کنه.
عمریه خونه ی تو مهمونم
تا همینجاشم ازت ممنونم
اگه حتی بکنی بیرونم
تا همینجاشم ازت ممنونم
آره من خیلی بدم میدونم
تا همینجاشم ازت ممنونم
نخوری غصه مو آقا جونم
تا همینجاشم ازت ممنونم
ممنونم ازهرچی غم بیخیالم کردی
ممنونم حلالم کردی
وابسته م به نامت هستم
تا هستم غلامت هستم
روز محشرم با تو میخندم
تا همینجاشم ازت شرمنده م
پای روضه ت چشمو میبندم
تا همینجاشم ازت شرمنده م
من از هرچی غیر تو دل کندم
تا همینجاشم ازت شرمنده م
اگه سفره جمع بشه بازنده م
تا همینجاشم ازت شرمنده م
شرمنده م ازینکه آقا من از تو دورم
میبینی پر از دلشوره م
آقای من خطایی کردم
اما خوب گدایی کردم
وابسته م به نامت هستم
تا هستم غلامت هستم
در خونت یعنی خادم میشم؟
نکنه دارم مزاحم میشم؟
یا که اصلا بگو لازم میشم؟
نکنه دارم مزاحم میشم؟
یا که من اکبر ناظم میشم؟
نکنه دارم مزاحم میشم؟
آخه کی کربلا عازم میشم؟
نکنه دارم مزاحم میشم؟
این مداحی را بشنوید:
تو آموزشی اینطوری هستش که وقتی هفته اول گذشت و مجبور شدی نظامی بشینی، در و دیوار آسایشگاه رو نظافت کنی و حموم و توالت بشوری و رژه بری، تازه قدر خونه ت و والدینت رو می دونی (یا اگر قبلا خوابگاهی بودی، قدر خوابگاهت رو می دونی) ...
وقتی که می برنت اردو و مجبور می شی با یک دونه لباس (اونم با پوتین) وسط بیابون یا جنگل تو چادر بخوابی و نصف شب بهت خشم شب یا تاخت بزنن، تازه قدر آسایشگاهت رو می دونی. وقتی حموم و توالت اردوگاه می ری یا آب تانکر رو می خوری، می فهمی که آسایشگاه چقدر خوب بوده.
وقتی هم که می برنت راهپیمایی برد بلند با یه قمقمه آب و یه کوله پشتی به پشتت، تازه دستت میاد که همیشه سخت تری هم می تونه وجود داشته باشه. وقتی وسط بیابون مجبور میشی با همون قمقمه آب وضو هم بگیری یا بهت کمین بزنن، وضع بدتر هم میشه!
با یکی از اقوامم صحبت می کردم، می خواستم بگم دوران سختی رو پشت سر گذاشتم، دستم رو خوند و تعریف کرد که توی دوران جنگ، هر روز صبح و شب مجبور بودن با ماسک پیاده روی برد بلند انجام بدن تا همیشه آمادگی داشته باشن. غذا هم بهشون کم می دادن، بوفه ای هم نبوده که ازش چیزی بخرن.
یک بار هم که بچه ها تو کلاس شروع کردن به غر زدن درباره شرایط آموزشگاه و دوران آموزشی (یه عده خاص همیشه دارن غر می زنن)، یکی از مربی ها گفت همیشه سخت تری هم وجود داره، شما جای اباعبدالله (ع) و حضرت زینب (س) توی کربلا و شام بودید چه کار می کردید؟
پ.ن.1: بنده خدایی توی هیات دانشگاه بود، هر وقت می دید اطرافیاش روز تاسوعا و عاشورا کم اوردن و خسته افتادن یه گوشه، می گفت شما روز عاشورا به جای حضرت زینب (س) بودید چه کار می کردید؟ پاشید خجالت بکشید ...
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
یکی می گفت، تقوا مثل این هستش که اتاقی وجود داره که دو در داره و شما مجبورید که برای رفتن به سمت دیگه حتما از این اتاق رد شید. توی این اتاق میدون مین و سیم خاردار و نیروهای دشمن هستش که اگر پاتو اشتباه بزاری از دست میری ...
شما مجبوری برای رد شدن اطلاعاتی داشته باشی درباره این که مین چطور عمل می کنه و سیم خاردار رو چطور میشه رد کرد و اصلا از اینا چند تا تو اتاق هستش ... و علاوه بر این با به کار بستن این اطلاعات با از این اتاق احتیاط رد شی ...
پ.ن.1: آموزشی م تموم شد و من برگشتم...
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی
آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره ی فیروزه تراشی
پلکی بزن ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی
ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی
شاعر: علیرضا بدیع
با صدای حجت اشرف زاده دانلود کنید
پ.ن: اللهم عجل لولیک الفرج
امیدوارم همه کودکان دنیا شاد باشند. مثل اینا:






یکی از اقوام تعریف می کرد اوائل اجباری شدن سربازی تو دوران رضا خان، کسانی که برای سرباز گرفتن اومده بودند، یکی از اهالی را -که به سن سربازی رسیده بود- فرستادند سیستان و بلوچستان. بنده خدا که رفت، دو سالی پیداش نشد و مادرش هم نمی دونست تک پسرش رو کجا اصلا فرستادند که براش نامه ای چیزی بفرسته.
یکی از مربیان ما هم وقتی عجز و لابه بچه ها رو شنید که خسته شدیم و از خونه دوریم، گفت که یکی از جوانان یزد رو که بعدا از بازاریان یزد شد، به زور بردند سربازی. این بنده خدا افتاد لب مرز ایران و روسیه.
یکبار که باید جایی می رفته، مرز رو رد می کنه و میفته دست قشون روس. روس ها هم بازداشتش می کنن و به ایرانی ها تلگراف می زنن که نمی خواین این بنده خدا رو بردارین ببرین؟
بعد این که این بنده خدا سربازیش بعد 2 سال تموم میشه برمی گرده یزد. خانمی که همسرش رو برده بودن سربازی بهش می گه که از شوهر من خبر نداری؟ این بنده خدا می گه چند روزه رفته؟ خانم هم می گه 4 روزه. این بنده خدا هم می گه 2 سالی باید صبر کنی. 4 روز که چیزی نیست.
مربی ما هم می گفت شما یه دو ماهی اومدین اینجا صبر داشته باشید ...
پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج