
با اعلام تشکیل خلافت در سرزمین های فتح شده (!) به دست داعش، دیلی میل براساس برنامه هاشون برای فتح سرزمین ها، در 5 سال آینده نقشه ی زیر رو ترسیم کرده:

نقشه ی جالبیه ... ایران، افغانستان، عراق، پاکستان، کشمیر، چین، ترکیه، عراق، سوریه، فلسطین، لبنان، اسرائیل، آذربایجان، ارمنستان، مغولستان، عربستان، یمن، بحرین، قطر، امارات، قسمت هایی از روسیه، اسپانیا، پرتغال، مصر، لیبی، مغرب و خیلی کشورای دیگه رنگشون سیاه هستش!
اینا برا وسطای چین از یه ور و اسپانیا و پرتغال از یه ور دیگه برنامه دارن، یعنی ذهنشون زیادی خوشحال می زنه! اول این که فکر می کنن این همه آدم از اینا پیروی می کنن (البته آدم احمق کم نی) بعد می خوان با کدوم تخصصشون و تئوری اقتصادیشون کار کنن و معیشت مردم رو تامین کنن (بازم آدم احمق برای تحمل اینا کم نی). هر کس باهاشون بسته، پشیمون شده و از سر جنگ باهاشون در اومده (نمونه هاش تو سوریه جبهه اسلامی و توی عراق نقشبندیه ست) با حمایت کی می خوان کار کنن؟
چقدر می خوان آدم بکشن؟ قوم مغول و هیتلر با این همه آدمکشی نتونستن این همه سرزمین فتح کنن، اینا که همین الان حمایت ترکیه و قطر و عربستان رو دارن تو سوریه و عراق موندن، چطور میشه بدون حمایت اینا، این همه سرزمین رو بگیرن!
خدایا شر آدم احمق رو کم بفرما و جهانی را شادمان کن...
اللهم عجل لولیک الفرج

شاهرخ هر روز بیشتر از قبل به این فکر فرو می رفت که کدوم راه انتخاب کنه، همین جا توی شهر خودش بمونه و به پیشرفتش توی تجارت ادامه بده یا همه چی رو ول کنه و بره تهران، برای دولت یا ادیب کار کنه...
توی شهر خودش و توی تجارت داشت پیشرفت می کرد، حتی در خارج از مرزهای کشور هم آشنا داشت که می تونست برای تجارت بره. می تونست اما مشکلی داشت، پیشرفت کارش آرام بود و دلش می خواست صعود سریع داشته باشه.
اگر می خواست بره تهران، باید تابع قوانین اونجا می شد. چطور می تونست لیلا رو راضی کنه. لیلا دختر شیخ حسن بود. شیخ حسن - که دست خط از مراجع هم داشت برای مرجع بودن - تا آخر عمرش از حکومت قاجار و پهلوی انتقاد کرد. اگر می خواست که برای ادیب هم کار کنه، باید می رفت اروپا که راضی کردن خودش هم سخت بود!!!
روزها گذشت، شاهرخ تجارتش را ادامه می داد به لیلا در این مورد چیزی نگفت، اما با خیلی ها مشورت کرد. هر کس براساس فکر و دیدش حرفی می زد و تصمیم گرفتن رو براش سخت تر می کردن. شاهرخ با این که کلافه بود اما نمی گذاشت کسی چیزی بفهمه. ادیب رفته بود فرانسه و تا عید که از فرانسه برمیگرده، شاهرخ وقت داشت فکر کنه و مشورت بگیره.
دی ماه 1314 که رسید، شاهرخ تصمیم خودش رو گرفت. می خواست شرایط رو طوری مهیا کنه که تا آخر ماه لیلا راضی بشه که عید برن تهران پیش ادیب. شاهرخ خبر نداشت که چرخ روزگار می تونه نقشه هاش رو به هم بزنه.
پ.ن.1: اونایی که نمی دونن چه خبره یا این که یادشون رفته داستان چی شده، روی تگ داستان کلیک کنن، تا از اول ماجرا رو بخونن...
پ.ن.2: پیروزی شیرین و مقتدرانه تیم ملی والیبال برابر لهستان، بر همه مبارک باد.
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
شاهرخ بعد از نماز صبح، به فکر فرو رفت...
شاهرخ دیروز ظهر از تهران برگشته بود شهر خودش. مثل همیشه، برای زیارت رفته بود امامزاده شهر. توی امامزاده، خان رو دیده بود که اومده بود زیارت. خان که با شاهرخ شریک بود. بعد از سلام و احوالپرسی، خان با شاهرخ قرار گذاشت که چند روز بعد بیاد خونه ش و با هم حساب و کتاب کنن. شاهرخ که حسابی خسته بود، بعد از دادن دستورات لازم به شاگرداش و خداحافظی باهاشون، یک راست رفته بود خونه خودش.
یک هفته ای که نبود به نظرش، همه جا حتی خونه خودش هم عوض شده بود. با پیشنهاد کار توی تهران با حقوق بالاتر، بعضی چیزا به نظر خسته کننده می اومد! با دیدن فاطمه و لیلا دم در خونه، همه چیز رو فراموش کرد...
بعد از نماز و ناهار شاهرخ خوابیده بود. شب هم که بیدار شده بود، حاج مراد -باجناقش- و طاهره خانم -خواهر زنش- و بچه هاشون اومدن دیدنش. شاهرخ هر وقت که پیشنهاد کار جدید به ذهنش خطور می کرد، نگاهی به دور و برش می کرد، براش سخت بود که این همه چیز رو کنار بگذاره و زندگی توی جای جدیدی رو شروع کنه. با این که با کسی نمی خواست رقابت کنه ولی بدش نمیومد که از حاج مراد بالاتر باشه.
.... صبح بعد از نماز، فکر کار و زندگی جدید ذهنش رو مشغول تر کرده بود، هنوز چیزی به لیلا نگفته بود. نمی خواست فعلا لیلا چیزی بفهمه، به همین خاطر بعد از مدتی فکر کردن، به لیلا گفت که میره توی باغ های شهر چرخی بزنه و بعد از طلوع آفتاب بر می گرده تا با هم صبحونه بخورن....
اللهم عجل لولیک الفرج
ولادت منجی مبارک باد ...


پیش داستان(!):
می خواستم کتاب بخونم که دیدم یهو شاهرخ از توی داستان اومد پیشم، نگاهی بهم انداخت و گفت: مهدی، تو رو جون هر کی دوست داری، داستان رو ادامه بده! الان یه ماهی هستش که من تو تهرون قدیم دم بازار گیر کردم. تو که همه آینده منو تو طرحت نوشتی، خب داستان رو ادامه بده، بزار من به کارم برسم! با اسبم از روت رد شم؟ بگم نگهبانا حمله کنن بهت از دستت راحت شم!
نگاه کردم دیدم خیلی جدیه!!! همین تهدید شاهرخ باعث شد که تصمیم گرفتم داستان رو ادامه بدم. :)
و اما داستان:
شاهرخ مثل همیشه بعد از رسیدن به بازار تهران، یکراست رفت سراغ دوستانش چندین و چند ساله ش. تعدادیشون همشهری بودن و تعدادی شون دوست دوران تجارتش. ابتدا رسید به حاج محمود. از اقوام شاهرخ بود. خیلی وقت بود که تهران اومده بود و حجره ای توی بازار داشت. شاهرخ رو که دید بلند شد و به طرفش رفت و گرم احوالپرسی کرد ...
شاهرخ تا بعد از ظهر به تمام دوستان و آشنایانش سر زده بود و خرید و فروش هاش رو انجام داده بود. اکثر دوستانش از برگشت ادیب از فرنگ بهش گفته بودن. ادیب یکی از آشنایان بودش که چند سالی می شد که رفته بود فرانسه واسه زندگی و تازه برگشته بود تا سری به خانه ش توی ایران بزنه. اون شب ادیب یه مهمونی داشت که خیلی ها رو دعوت کرده بود. وقتی فهمیده بود که شاهرخ هم داره به تهران میاد، دعوتش کرده بود ....
شب بود که شاهرخ با حاج محمود وارد خونه ادیب که نزدیک میدان نگارستان بود، شدن. خونه بزرگی بودش. جمعیت زیادی توی حیاط خونه وایساده بود. شاهرخ، ادیب رو دید که وسط جمعیت داره با افراد مختلف سلام و احوالپرسی می کنه ....
ادیب دست شاهرخ رو فشار داد و سلامی با لهجه ای غریب کرد. قیافه ش هم مث لهجه ش عوض شده بود. شاهرخ که جواب سلامش رو داد، ادیب گفت، هنوزم توی همون روستای پرت و پلا با مردم عجیبش هستی؟ جمع کن بیا ببین دنیا چه پیشرفتی کرده ....
جمعیت قبل از شام داشتن به صحبت های ادیب درباره ی فرنگ گوش می کردن. ادیب چیزهایی از انقلاب صنعتی، پیشرفت و کنار گذاشتن دین می گفت. با لهجه ی غریبش، اصطلاحاتی رو به کار می برد که بعضی ها نمی فهمیدن ولی برای کم نیاوردن سر تکون می دادن...
روزای آخر برگشت شاهرخ به شهرش، از طرف ادیب به شاهرخ پیشنهاد شد که بیاد تهران و برای با حقوق بالاتر برای دولت یا خود ادیب کار کنه، فقط شاهرخ باید خیلی چیزها رو کنار میذاشت...
پ.ن.1: این قسمت داستان رو این طوری نوشتم که زودتر برسم به قسمت اصلی داستان که مدت هاست توی سر دارم. اگر 3 قسمت قبلی رو هم نخوندید، دسته بندی بی پایان رو ببینید.
پ.ن.2: شنیدم که آیت الله مهدوی کنی، به کما رفتن، ان شا الله که هر چه زودتر شفا پیدا کنند.
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
هر چند دیر شده ولی ولادت امام حسین .ع.، حضرت اباالفضل .ع. و امام سجاد .ع. مبارک باد...
جوان با روی گریان، بدون توجه به جبروت و شاهی نادر رو به حرم کرد و گفت ای برادر زینب، دزدان همسرم را روز اول دزدیده اند، همسرم را از تو می خواهم. نادر گفت تا شب نشده برایت می آورمش. هنوز از آمدن جوان نگذشته بود که عروس آمد ... عروس گفت در دست دزدان بودم که به برادر زینب پناه بردم، دیدم مردی از سمت کربلا آمد و دزدان را هلاک کرد ...
نادر مبهوت ماند

ای برادر زینب (س)، ای بر طرف کننده غم از چهره حسین (ع) خودت کاری کن که به شاهان دنیا امیدی نیست ...
اللهم عجل لولیک الفرج