
بعضی اوقات حس می کنین که کسی دور و برتون نیست، دوستاتون هم دیگه دور و برتون نیستن،
اوج تنها بودن رو حس می کنین،
خیلی ناراحت هستید و انبوه مشکلات رو روی دوشتون حس می کنید،
اما یادتون باشه، همیشه خدایی هست که می تونه تموم ورق ها رو برگردونه و دنیا رو زیر و رو کنه و تموم درهای بسته رو باز و ذهن های آماده جنگ با شما رو دوست شما کنه،
یادم باشه وقتی خدا ورق ها رو در آخرین لحظه برگردوند، همیشه ممنومش باشم.
خدایا شرمنده تم که بعضی اوقات تو رو از خاطرم بردم...
پ.ن.1: بلاخره درسم تموم شد. از اواخر هفته بعد، خدا بخواد، داستانی که داشتم می نوشتم رو ادامه میدم.
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
اواخر دی ماه بود که به اصفهان رسیدند، داخل شهر که شدند خیالشان کاملا راحت شد که کسی دنبالشان نیست. از رشت که راه افتاده بودند، میترسیدند کسی جلویشان را بگیرد، مرد را بکشد و زن و دختر را بفرستد خانه پدرش یا دزدی به پولشان طمع کند! البته شانس آورده بودند که چند سال قبلتر حسین کاشی کشته بود و دزدان به آن صورت وجود نداشتند. ترسشان از نیروهای دولتی بیشتر بود. آذر ماه میرزا کشته شده بود و دنبال باقی مبارزین بودند. باید زودتر جایی میرفتند که دست کسی بهشان نرسد.
چند نفری بودند که راه افتاده بودند اما در قزوین از هم جدا شدند. هوا سرد و برفی بود. همین برف بود که کار میرزا را یکسره کرده بود و مطمئنا به آنها هم رحم نمیکرد. تا رسیدن به اراک چند روزی بود که آفتاب رو ندیده بودند. نگران دخترشان هم بودند که در آن سرما چطور میخواهد طاقت بیاورد.
دو سالی میشد که ازدواج کرده بودند، خانواده دختر مدتها مخالف بودند، تا این که بلاخره روزی از خر شیطان آمدند پایین، اما پدر دختر گفته بود که او را به خاطر ازدواج با یک مبارز از ارث محروم میکند. خانوادهش از پولدارها بودند و تحمل مخالفت نداشتند. وقتی میرزا به قدرت رسید، خانوادهاش جایی پنهان شده بودند و کسی از جایشان خبر نداشت. در این مدت، دختر به خانه خود رفته بود و طلا و جواهراتش را برداشته بود.
وقتی که قوای دولتی به گیلان آمدند، خانوادهش از مخفیگاه بیرون آمدند. دختر از طریق هاجر -دختر رعیتشان- فهمید که خانوادهش برای زنده برگرداندش و بردن سر شوهرش جایزه گذاشتهاند! گریه کرده بود، میدانست وقتی به زور به خانه برگردد، توسط پدرش شکنجه میشود. دیده بود که پدرش چه طور با رعیتهاشون رفتار میکند.
پسر در اصفهان، آشنایی داشت به نام کربلایی استاد محمود. از اراک به سمت اصفهان رفتند. وقت ظهر به اصفهان رسیدند و بدون معطلی رفته بودند بازار دم حجره استاد محمود.
استاد محمود که داشت به حساب و کتاب مغازهاش میرسید، دید مرد و زنی بچه بغل وارد مغازه شدند و ازش خواستند که خصوصی باهاش صحبت کنند. محمود به مرد دقیق نگاه کرد، چهرهاش آشنا بود اما نمیدانست کیست. مرد با وی نسبت فامیلی دوری داشت و چند باری هم اصفهان آمده بود. حاج محمود با شنیدن نام مرد، شوکه شد، سریع پا شد و او سلام و احوالپرسی کرد و داد زد که شاگردش چای بیاورد. زن و مرد شرححالشان را برای حاج محمود تعریف کردند. حاج محمود که نگران اون دو نفر شده بود حجرهاش را بست و زن و مرد را به خانهاش برد.
دو هفته اول به استراحت گذشت. زن استاد محمود از هیچ کمکی دریغ نکرد. دو هفته بعد آمدنشان به اصفهان، برای مرد کاری در نجاری پیدا شد. برای بیرون رفتن از خانه استاد محمود باید نام زن و مرد عوض میشد. مرد شد علی آقا، زن طوبی خانم و دخترشان زینب. فامیلیشان هم شد اصفهانی. شناسنامه جدید از طریق آشناهای حاج محمود گرفته شد.
با این که اصفهان امن بود اما باز هم از خانواده دختر میترسیدند. خرداد ماه به مرد که همه فن حریف بود و پول زیادی با خود داشت، پیشنهاد شد که به روستایی پرجمعیت بروند و کاری برای خودش دست و پا کند. روستا در حاشیه کویر بود، گرم و خشک. با این که برایشان سخت بود اما فکر هیچ کس به این نمیرسید که در دهاتی بین راه یزد و اصفهان، این دو نفر زندگی کنند! روحانی روستا، با استاد محمود آشنا بود و میتوانست کار آن دو را راه بیندازد. حاج محمود نامهای برایش فرستاد و بعد چند روزی نامهای بهش رسید که روحانی روستا خانهای را برای این دو نفر خریده. همچنین نوشته بود که نگران خان روستا نباشند که خان روستا، مرد عادل و پاکی است و زیاد با حکومت مرکزی همراه نیست.
صبح یک روز اردیبهشتی بود که سه نفری همراه با یک راه بلد به سمت راه روستا راه افتادند. علی و طوبی فکرش را هم نمیکردند که رفتن به این سفر، از تحمل سرما و برف سفر قبلی هم سختتر باشد. گرما، احتمال حمله اشرار و پستی و بلندیها جانشان را به لب رسانده بود. علاوه بر این به سفر با شتر نیز عادت نداشتند.
پس از دو روز سفر بی استراحت، به روستا رسیدند. بی هیچ معطلی به سمت حاج شیخ حسن -روحانی روستا- رفتند. شیخ حسن که خستگی را در چهرهشان دید، آنها را مهمان خانه خود کرد. پس از استراحت، علی و طوبی همراه با خانواده شیخ به خانه خود رفتند. خانه در نزدیکی امامزاده روستا، مسجد و نخلستان و در همان کوچه شیخ بود و همسایه کناریشان شاهرخ -داماد شیخ- و لیلا بود.
روستاییها نمیدانستند که دو همسایه جدیدشان چه کسانی هستند و چرا لهجه غریبی دارند، اما با آن دو مثل خودشان رفتار میکردند. خان روستا که کدخدا هم بود، با آن دو مهربان بود، مخصوصا که پول زیادی هم داشتند. تک کسی که در روستا، زیاد از آن دو خوشش نمیآمد، قلی بود که اکثر روستاییها فکر میکردند با جنها در ارتباط هستش. همه روستا از قلی میترسیدند. حتی توی سالهای دزدی و غارت، دزدها جرات پا گذاشتن به خونهش را نداشتند!
ادامه دارد.
پ.ن.1: ادامه داستان قبل (یه صبح سرد) هستش ...
پ.ن.2: بیشتر از این نوشته بودم، اما کوتاهش کردم. قسمتی از ته متن رو هم حذف کردم. خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.
پ.ن.3:اللهم عجل لولیک الفرج
آسمون بعد بارون شدید نیمه شب تقریبا صاف شده بود و ستارهها چشمک میزدند، هوا مثل تمام وقتای بعد بارون کمی سرد بود. بادی از سمت دشت میوزید و اگر صدای باد نبود، کسی فکر نمی کرد، اونجا شهری باشه. شهر که نه، روستایی که تازه جمعیتش زیاد شده بود و تبدیل به شهر شده بود. یک شهر تو حاشیه کویر مرکزی ایران، مثل همه روستاهای کویری پر از درخت خرما و آبی که از قنات میاد.
تقریبا وقت اذان صبح بود که موذن که تازه بیدار شده بود، با یه چراغ کم سو، به بالای مناره مسجد رفت و سکوت رو با صدای بلند و زیبایش شکست. صداش اونقدر بلند بود که همه فکر میکردند موذن توی خونهشون هستش و در گوششون اذان میگه! ساکنان شهر بیدار شدند...
شاهرخ با صدای موذن از خواب بیدار شد، خونهشون نزدیک مسجد بود و صدای موذن بلندتر هم شنیده میشد! اولش گیج بود. با هزار زحمت و لعنت بر شیطون از جاش بلند شد. چراغ بادی که کنارش بود رو برداشت و روشن کرد. نگاهش به زنش –لیلا- افتاد که با نور چراغ بیدار شده بود و چشمهاشو میمالید. سلامی بهش کرد و رفت سمت دیگه اتاق تا چراغ دیگهای رو روشن کنه تا از اتاق بیرون بره و کنار حوض حیاط وضو بگیره.
با نور کم چراغ خودش رو به در رسوند. درب اتاق به راهرویی باز میشد که یک طرف راهرو، به درب خونه می رسید و یه طرفش به ایوان و حیاط. تا وقتی که به حیاط برسه و باد سردی بهش بخوره، هنوز گیج خواب بود! هوا اونقدر سرد نبود که لازم باشه، برگرده و چیزی تنش کنه.
با این که نور چراغ کم بود ولی نور ماه زمین رو روشن کرده بود و لازم نبود نور چراغ رو بیشتر کنه. به حوض که رسید، اذان موذن هم تموم شد. پشت به ایوان و رو به حوض ایستاد. نور ماه توی حوض با آب بالا و پایین میرفت.
دستش رو داخل آب کرد،زیاد سرد نبود.
اواسط وضوش بود که لیلا هم اومد کنار حوض تا وضو بگیره. به سختی راه میومد. دو ماه دیگه قرار بود، بچه ششمش هم دنیا بیاد، البته اگه زنده میموند. چهار تا از بچههاشون نرسیده به یکی دو ماهگی مردن. دو تاشون توی سرما و حمله یاغیها به روستا، یکی شون وقت گرما و اون یکی هم معلوم نبود واسه چی! یه دختر براش مونده بود –فاطمه- که هفت ساله بود. توی اون دوران بچههای کمی زنده می موندن.
نگاهی به زنش کرد و توی فکرش از خدا خواست که این یکی زنده بمونه.
وضوش رو گرفت و به سمت اتاق رفت، نرسیده به در، به لیلا گفت که سردت میشه، سریع وضوت رو بگیر. لیلا چشمی گفت اما شاهرخ که دیگه رفته بود توی اتاق، نشنیدش.
شاهرخ سجاده نمازش رو پهن کرد و صبر کرد تا لیلا هم بیاد تا نماز رو به جماعت بخونن.
بعد نماز لیلا رفت بالای سر فاطمه و به زور بیدارش کرد تا نماز بخونه. فاطمه که پا شد، سلامی به پدر و مادرش کرد. لیلا چراغی دستش گرفت و با فاطمه از در بیرون رفت تا وضو بگیره. فاطمه از دو سال پیش صبح میترسید بیرون بره. تقریبا دو سال قبل، سه هفته بعد از این که علی آقا – همسایه کناری شون- کشته بشه و جنازهش رو به ده بیارن، همسر و پنج فرزندش یک شبه غیب شدند، هیچ اثری ازشون نبود! هیچ کس نمیدونست اونها کجا رفتن و این موضوعی عجیب و ترسناک برای اهالی شده بود. فاطمه که همبازی اونها بود فکر می کرد که اون 6 نفر صبحها منتظرش هستن تا با خودشون ببرنش به جایی که برگشتی ازش نیست! بعضی شبها خواب می دید که 5 بچه علی آقا، در جای تاریکی هستند...
شاهرخ نمازش رو که تموم کرد، تازه سرحال اومده بود و به همین خاطر موضوعی که دیروز ذهنش رو حسابی مشغول کرده بود، دوباره به خاطر اورد. یه دوراهی...
ادامه داره ...
پ.ن.1: امیدوارم برسم تا زودتر قسمت دومش رو بنویسم. در ضمن هر گونه شباهت افراد به افراد واقعی رو رد می کنم.
پ.ن.2: با این که چیزی ننوشتم، اما خوشحال میشم، نظرتون رو بدونم.
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
بچه که بودم یادم میاد که نقاشی زیاد بلد نبودم! فوقش چند تا درخت و گل و حیوون و دار و درخت می کشیدم! بد نبودن!!!
اما از وقتی یاد گرفتم بخونم و بنویسم، هم داستان و کتاب خوندم، هم نوشتم! برای خودم دفتر داشتم که توش داستان می نوشتم... هر شب یه چیز می نوشتم و به پدم نشون میدادم و پدرم هم نقدم می کرد هم تشویقم به نوشتن.
یادش به خیر هر هفته سه شنبه ها، کیهان بچه ها می گرفتم و می خوندم، اما هیچ وقت داستانامو براش نفرستادم!!! (خدا مرحوم امیر حسین فردی رو غریق رحمت کنه)
بزرگتر که شدم، اونقدر کار سرم ریخت که فراموش کردم باید بخونم و بنویسم. خوندن برام هنوز هم یه سرگرمیه ... اما نوشتن رو از یاد بردم! 3 سال قبل با خوندن کتاب سرلوحه های رضا امیرخانی تصمیم گرفتم، دوباره بنویسم. اما باز هم درس مانع شد... تا الان.
دوباره تصمیم دارم بنویسم، اما نه روی کاغذ، توی وبنوشتم. اونقد داستان راست و دروغ بلدم و خوندم که بتونم یه چی از خودم بنویسم ... یه داستان بی پایان و فعلا بدون اسم.
امیدوارم کسی بخونه و نقدم کنه.
پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج
دیدن این عکس برای افراد دارای ناراحتی قلبی، افراد زیر 18 سال مناسب نیست....
بدن بی سر فاطمه مغلاج، کودک شیعه که به دست تکفیری ها و به جرم شیعه بودن سر بریده شد....
به چه جرمی؟
اکثر روزها که صفحه پارسی جو رو باز می کنم، بعد از دیدن وضع آب و هوای تهران، نیم نگاهی هم به وضع درب و داغون آلودگی هوا می ندازم (عکس زیر)

هوای تهران، اغلب اوقات توی وضعیت هشدار هستش، یه وقتایی لطف می کنه میاد رو وضعیت سالم، اگه عیدی چیزی باشه، می رسه به وضعیت پاک!!!
مسئول این آلودگی خیلی ها هستن و خیلی ها درباره ش نظر میدن از مردم تا مسئولان. تا دیروز امیدوار بودم که این آلودگی شاید روزی از بین بره، اما دیروز که صحبتای خانم ابتکار رو خوندم، این امید به ناامیدی تبدیل شد!
فاطمه دانشور رییس کمیته اجتماعی شورای شهر از ابتکار پرسید که چرا هوا به این اندازه آلوده است که کودکان در بیمارستانها بستری می شوند و ابتکار گفت:«ما همه نگران کودکان خود هستیم راه حل عاجل بیرون رفتن از تهران است.»
تا این بیرون رفتن برای چه کسایی باشه؟ برای کسایی که ویلا توی شمال ایران دارن و دولت سعی داره اسمشون رو از یارانه بگیرا حذف کنه یا مردم عادی. مردم عادی به کدوم شهر برن؟ اصفهان، مشهد و ...؟ کلان شهرهای ایران هم اکثرا هوایی مشابه تهران دارن (و همچنین اکثرشون قابلیت اومدن زلزله توشون زیاده، مثل تهران) ...
بهتره به جای این حرف ها زودتر اقداماتی برای بیشتر نشدن آلودگی انجام بشه، حتی اگه می شود هر چه زودتر کارخانه ها، کارگاه ها و این همه دانشگاه از تهران، برن بیرون...
پ.ن.1: بعدا در مورد امکانات پارسی جو بیشتر می نویسم...
پ.ن.2: چند روز دیگه درباره حادثه آتش سوزی توی تهران می نویسم! همین الانش هم دیر اما موضوعی هستش که کهنه نمیشه!
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
تقریبا کسی نیستش که اینستاگرام، فتوبلاگ و گوگل پیکاسا نداشته باشه یا ندونه اینا چین، اما شاید شبکه های داخلی رو نشناسن. مدتی هستش شبکه های اشتراک گذاری عکس داخلی هم اومده که یه نمونه ش هم لنزور هستش.
من هم عضو لنزور هستم و عکس هام رو علاوه بر فتوبلاگم، به لنزور هم می فرستم (صفحه شخصی م) ... البته تو فتوبلاگم عکس هایی که خودم گرفتم رو می فرستم و تو لنزور عکس های داخل رایانه ام رو!
شما هم عضو این شبکه عکس بشید تا علاوه بر حمایت از محصولات و تارنماهای داخلی، هم از عکس های متنوع دیگر کاربران لذت ببرید و هم عکس های خودتون رو به اشتراک بگذارید.
اینم یه نمونه از عکسام:

شماره روز 30 دیماه این روزنامه عنوان "هولوکاست هستهای" را بر پیشانی دارد و تیتر گزارش نیمتای پایین صفحه یک نیز "موافقتنامه یا زیارتنامه ژنو" است. (از مشرق)
