امروز به عنوان پونصدمین پستم (بعد از گذشت 5 سال از نوشتن توی این وبلاگ) یه کتاب که به تازگی خوندنشو تموم کردم، معرفی می کنم:
کتاب دغدغه های فرهنگی رو شهریور امسال و با معرفی دوست خوبم طلبه از شهر قم و قبل از زیارت حضرت معصومه (سلام الله علیها) خریدم. خوندن این کتاب به خاطر شلوغ بودن سرم، یه دو ماهی طول کشید که یعنی مونده تا برسم به حد مطلوب خوندن...

دغدغه های فرهنگی شرحی است بر یکی از سخنرانی های مقام معظم رهبری (در سال 73 در دیدار با عناصر فرهنگی) با استفاده از باقی سخنرانی های ایشان که در سال های مختلف ایراد شده اند.
این کتاب شامل دو بخش کلی هستش که بخش اول شامل سخنرانی هاست و بخش بعد شامل توضیحاتی درباره افراد یا تشکل ها یا اتفاقاتی هستش که در داخل متن نام برده شده اند.
متن اصلی شامل موارد زیر هستش:
فصل اول: طرح دغدغه
فصل دوم: منشا انقلاب اسلامی
فصل سوم: فرهنگ و هنر و ایران و انقلاب
فصل چهارم: جریان روشنفکری بیمار
فصل پنجم:جریان روشنفکری و انقلاب
فصل ششم: تهدیدات درونی
فصل هفتم:تهدیدات و تهاجمات بیرونی
فصل هشتم:توقع انقلاب از جبهه فرهنگی
فصل نهم: استنتاج
از نظر من این کتاب قسمت های جالبی داشت که به خاطر طولانی شدن این پست، فقط به همین قسمتش اشاره می کنم و باقیش بمونه برای پست های بعد:
در جمهوری اسلامی، هر جا قرار گرفتید، همان جا را مرکز دنیا بدانید و آگاه باشید که همه کارها به شما متوجه است.... به نظر من بایستی با این روحیه کار و تلاش کرد و زحمت کشید، در این صورت، خدای متعال به کارمان برکت خواهد داد. (5 اسفند 70)
پ.ن.1: قیمت کتاب هفت هزار تومان و از انتشارات صهبا (البته معلوم نیست گرون نشده باشه تا این تاریخ، اما مطمئنا ارزون نشده!)
پ.ن.2: حد مطلوب خواندن: یادم میاد حسن رحیم پور صحبتی داشتن در مورد کتاب خوندن و به کسانی که توی اون جلسه بودن و دیگران که فیلم رو میدیدن گفت که شما باید حداقل ماهی 4 تا کتاب بخونید...
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دیری ست که در زمانه ی دون
از دیده همیشه اشکبارم
عمری به کدورت و الم رفت
تا باقی عمر چون سپارم
نه بخت بد مراست سامان
و ای شب ،نه توراست هیچ پایان
چندین چه کنی مرا ستیزه
بس نیست مرا غم زمانه ؟
دل می بری و قرار از من
هر لحظه به یک ره و فسانه
بس بس که شدی تو فتنه ای سخت
سرمایه ی درد و دشمن بخت
این قصه که می کنی تو با من
زین خوبتر ایچ قصه ایچ نیست
خوبست ولیک باید از درد
نالان شد و زار زار بگریست
بشکست دلم ز بی قراری
کوتاه کن این فسانه ،باری
آنجا که ز شاخ گل فروریخت
آنجا که بکوفت باد بر در
و آنجا که بریخت آب مواج
تابید بر او مه منور
ای تیره شب دراز دانی
کانجا چه نهفته بد نهانی ؟
بودست دلی ز درد خونین
بودست بسی سر پر امید
یاری که گرفته یار در بر
کو آنهمه بانگ و ناله ی زار
کو ناله ی عاشقان غمخوار ؟
در سایه ی آن درخت ها چیست
کز دیده ی عالمی نهان است ؟
عجز بشر است این فجایع
یا آنکه حقیقت جهان است ؟
در سیر تو طاقتم بفرسود
زین منظره چیست عاقبت سود ؟
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست و جوی چه کاری آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه ی گذشتگانی
یا رازگشای مردگانی؟
تو آینه دار روزگاری
یا در ره عشق پرده داری ؟
یا شدمن جان من شدستی ؟
ای شب بنه این شگفتکاری
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیرد دم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
وقتی ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحری کشید فریاد
شد محو یکان یکان ستاره
تا چند کنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آیم
کز شومی گردش زمانه
یکدم کمتر به یاد آرم
و آزاد شوم ز هر فسانه
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد
از نیما یوشیج
پ.ن.1: فعلا نوبت این شعر بود که بزارمش اینجا، نه بقیه چیزا!
پ.ن.2: خدا رو شکر این روزا می رسم چند صفحه ای کتاب بخونم ...
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
امروز نزدیک بود برم اون دنیا و عمرم رو بدم به بقیه!
صبح یه وانتی توی یکی از بزرگراه های تهران دیدم که پر از کپسول هیدروژن و اکسیژن و نیتروژن و... بود، اصلا هم به هیچی بسته نشدن بودن، به نظرم رسید اگه وانتی بره توی یه سربالایی و خدایی نکرده یکی از اون کپسولا از ماشین بیفته پایین، چی میشه! حتی اگه نترکه هم خطرش زیاده!
دو سه ساعت بعدش، در حالی که داشتم به یه چیز دیگه فکر می کردم، به خاطر ترک خوردن ناگهانی یه تیوب که از توش گاز با حجم و مقدار بالا رد میشد (و کسی هم فکر شکستن و ترک خوردنشو نمی کرد) و پخش چند تا گاز توی محیط، نزدیک بود برم اون دنیا!
نمی دونم چی شد که نترکید و اتفاقی مثل اتفاقای قبلی رخ نداد (چند وقت پیش یه جوشکار به خاطر ترکیدن گاز اکسی استیلن، نزدیک بود جونشو از دست بده)
روزها و شب ها به مرگ فکر می کنم ... اما هیچ وقت فکر هم نمی کردم یه تجربه این طوری برام اتفاق بیفته!
یاد این حدیث از امام علی (علیه السلام) افتادم: چه بسیار کسانی که در آغاز روز بودند و به شامگاه نرسیدند و چه بسیار کسانی که در آغاز شب بر او حسد می بردند و در پایان شب عزاداران به سوگشان نشستند. (حکمت 380)
پ.ن.1: خدا رو هزاران مرتبه شکر ...
پ.ن.2: سلام بر آزادمردانی که مقابل ذلت ایستادند و مرگ خودشون رو شهادت انتخاب کردن... السلام علی الحسین(ع)
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
از حسن هر کس که در دل ذره ای هم کینه داشت
نیزه ای پرتاب کرد و زخم بر جسمم گذاشت
تیر باران شد پدر من سنگ باران ای عمو
وای از سنگینی نعل سواران ای عمو
مادرم را گو ببیند قاسمش رعنا شده
سیزده ساله یتیمش هم قد سقا شده
بند بند پیکر من ای عمو از هم گسست
مفصلم از هم جدا شد استخوان هایم شکست
عده ای با نیزه و یک عده با تیرم زدند
دوره ام کردند و راحت تیغ و شمشیرم زدند
می شنیدم یک نفر فریاد زد در همهمه:
می زنم ضربه به پهلویش ز بغض فاطمه
از رضا رسول زاده
امام حسین (علیه السلام) پس از شهادت قاسم بن الحسن (علیه السلام): «از رحمت خدا دور باد گروهى که تو را کُشتند و کسانى که طرفِ دعوایشان در روز قیامت، جدّ توست!»
«به خدا سوگند، بر عمویت گران مىآید که او را بخوانى و پاسخت را ندهد یا پاسخت را بدهد و سودى نداشته باشد؛ صدایى که ـ به خدا سوگند ـ ، جنایتکاران و تجاوزگران بر آن ، فراوان و یاورانش اندک اند» .
پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
کرده قیامت به پا، شور قیام حسین
کی رود از یاد ما، نام و مرام حسین
قافله عاشقان، راهی کرب و بلاست
مشعل راه خدا، خون شهیدان ماست
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
بسته شریعه اگر، ابن زیاد زمان
گشته گلستان ما، آتش نمرودیان
کشتن آلاله ها، شیوه اهریمن است
این وطن اما پر از احمدی روشن است
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
زآتش و خون آمده جان منامه به لب
شعله صهیون زده، در دل شام و حلب
مرگ بر اهریمنان، تا به ابد ذکر ماست
سوره توحید ما، درپی تبّت یداست
در میدان، می مانم، تا نفس آخرم
راهی راه حسین، همقدم رهبرم
پ.ن.1: شعر از میلاد عرفان پور، محمدمهدی سیار و مداحی از میثم مطیعی در هیات دانشگاه امام صادق (علیه السلام)
پ. ن.2: دانلود کنید، از نکات پرس / از رجا نیوز
پ.ن.3: اللهم عحل لولیک الفرج
آن لحظه که صورتم را بر خاک گذاشتند، امام حسین (ع) آمد و گفت: به یاد تشنگی ما، ادب کردی و اشک ریختی و آب ننوشیدی، این هدیه ما در بزرخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.
پ.ن.1: این متن رو خیلی وقت پیش توی وبلاگ قدیمی گذاشته بودم.
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
شاکرم حضرت دلدار صدا کرده مرا
شاکرم بهر خودش یار جدا کرده مرا
از کجا لطف خدا شامل حالم شده است
گوییا یار سفر کرده دعا کرده مرا
من کجا محفل ذکر سحر دل شدگان
سبب از چیست که حق اهل بکاء کرده مرا
از خرابی گنه کیست نجاتم داده
آشنای حرم عشق خدا کرده مرا
روز پر معصیتم را چه کسی بخشیده
سائل نیمه شب خوان عطا کرده مرا
کیست ظلمت ز دلم برده و نورم داده
بین این سینه زنان جلوه نما کرده مرا
شکر حق هیئتیم سینه زنی پر شورم
کربلاییی شدم و یار صدا کرده مرا
خادم صحن و سرای پسر فاطمه ام
صاحب کرببلا کرببلا کرده مرا
اللهم عجل لولیک الفرج
رو دیدههام می زارم وصیـت شهیدا رو
با حسیـن می مونم این یکی دو روز دنیا رو
با حسین بودن اینه که مردونه رو نفست پا بزاری
با حسیـن بودن ایـنه که مثل شهدا دل بـسپاری
باحسین بودن اینه که با خون خودت لاله بکاری
چراغ راه خدا ، حسین عزیز زهرا
یا سیدالشهدا ، حسین عزیز زهرا
******
الهی روز محشر نشی رفیـق تو شـرمنده
الهی پـای رهـبـر باشی همیشه رزمنده
عاقبت به خیـره کسی کـه رهـبر شـو تـنـها نذاره
عاقبت به خیره کسی کـه رو خـون یاراش پا نذاره
عاقبت بخیره کسی کــه غـم رو دل زهـرا نـذاره
وصیت شـهـدا ، بـرات مـیشه روایت
آی رفیقا خَطِتون ، فقط بـاشه ولایت
******
یادش بخیر شهیدا عاشقونه شدن حسینی
شدن برای اسلام فدایی راه خمینی
یادشون بخیر اون شـهدایی کـه حالا خالیه جاشون
تو کوچه پس کوچه های این شهر میگن ازخاطره هاشون
قـلـب رفـیـقای جـامـونـده هـنـوزم تـنگه براشون
زندگی بـی شهدا ، خدا میدونه سخته
شهر بی یاد شهیـد ، همیـشه تیره بخته
شاعر : محسن طالبی پور
پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج
صبح زود همین که از خونه زد بیرون گفت: "مسابقه میدیم! از الان تا شب"
چشمش به دختری که از سر کوچه میومد افتاد، نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت:
فعلا یک - هیچ به نفع امام زمانم...
پ.ن.1: یه بنده خدایی برام اینو فرستادش ...
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج