روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

چند لحظه تامل ...

موزیک ویدئوهای جدید از سامی یوسف


1- وعده های فراموش شده (forgotten promises): درباره وضعیت جمعیت قحطی زده در شاخ آفریقا

حجم:70.1MB

قطعه‌ی خیریه‌ای «وعده‌های فراموش شده» که در شانزده شهر مختلف از هشت کشور دنیا از جمله تهران فیلمبرداری شده، چهره هایی از سراسر جهان را کنار هم می‌آورد تا آگاهی عمومی درباره‌ی وضعیت جمعیت قحطی‌زده‌ی منطقه‌ی شاخ آفریقا را افزایش دهد و از تلاش‌های امدادی برنامه جهانی غذا در این منطقه حمایت نماید. گرسنگی و قحطی همچنان ادامه دارد. لایوفید (LiveFeed) یک کمپین آگاه‌سازی مشترک برای برجسته کردن وضعیت فجیع جمعیت قحطی زده در شاخ آفریقاست؛ وضعیتی که حاصل استفاده‌ی بی‌رویه‌ و نامتوازن کشورهای توسعه‌یافته –بخوانید استعمارگر- از منابع کشورهای در حال توسعه است. خشکسالی در شاخ آفریقا به همراه درگیری‌ها در سومالی زندگی بیش از سیزده میلیون نفر را تحت تاثیر قرار داده است. برنامه‌ی جهانی غذا عملیات غذارسانی در پنج کشور در این منطقه شامل سومالی، اتیوپی، جیبوتی، کنیا و اوگاندا را پشتیبانی می‌کند. (منبع به همراه ترجمه)


2- کلمات بی صدا (silent words): درباره جنگ خانمان سوز دو ساله در سوریه و کشتار هزاران کودک و زن توسط تروریست ها

حجم: 58.4MB

(منبع به همراه ترجمه)


این پست چند لحظه توقف هستش برای اون هایی که فکر می کنن از همه مردم روی زمین بیچاره تر هستند و خداشون رو فراموش کردن و کسانی که به فکر کمک به دیگران نیستند...


اللهم عجل لولیک الفرج


دیدار در بیمارستان

داشتم بی هدف توی کتابخونه فرهنگسرای نزدیک خونه مون می گشتم که چشمم توی قفسه کتاب های داستانی به نام "بنت الهدی صدر" افتاد که کمی بالاترش نوشته بود "دیدار در بیمارستان". کتاب رو برداشتم که ببرم بخونمش...


شهید سیده آمنه (بنت الهدی) صدر، خواهر آیت الله شهید محمد باقر صدر هستند که سال 1980 میلادی (فروردین 1359) به خاطر مبارزاتشان با طاغوت عراق، به دست صدام به شهادت رسیدند. این دو، برادر زاده امام موسی صدر هستند و جد مادری شان آیت الله شیخ محمدرضا آل یاسین است. ایشان، شاعر، نویسنده و معلم اخلاق و فقه بودند. 

نوشته اند که از صدام پرسیدند که چرا خواهر سید محمد باقر صدر را به شهادت رساندی و او گفته:

«من قضیه حسین را تکرار نمی‌کنم. زینب بعد از برادرش، زنده ماند و یزید و آل‌امیه را رسوا کرد».


و اما درباره کتاب دیدار در بیمارستان:

دیدار در بیمارستان درباره دختری است به نام نفیسه که روزی مادربزرگش را به خاطر حمله قلبی به بیمارستان می برد. در بیمارستان با خانم دکتری به نام آمنه آشنا می شود. این آشنایی باعث می شود که درهایی از معارف و مباحث دینی برای نفیسه که مهندس مکانیک است، گشوده شود.

آمنه برای برادرش (احمد) از نفیسه خواستگاری می کند اما این خواستگاری با مخالفت مادربزرگ نفیسه همراه می شود.... پس از احمد، خواستگاران پولدارتر دیگری برای نفیسه می آید که نحوه مواجه نفیسه با آن ها جالب است. این نحوه مواجه با مسائل در دیگر داستان های شهید بنت الهدی صدر نیز آورده شده اند.


این کتاب را دو انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی و موسسه تحقیقاتی امام موسی صدر منتشر کرده اند. کتاب منتشر شده (چاپ 93) توسط موسسه تحقیقاتی امام موسی صدر، 7000 تومان هستش.


پ.ن.1: شادی ارواح طیبه شهدا صلوات ...


پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

ولادت دو آقازاده

امروز سالگرد ولادت دو آقازاده ست ...


ولادت حضرت علی اصغر .علیه السلام. آقازاده امام حسین .علیه السلام. و ولادت حضرت امام جواد .علیه السلام. آقازاده امام رضا .علیه السلام. بر شما مبارک باشه ...


خدا رو شکر، این دو آقازاده، با باقی آقازاده ها فرق دارن. یکی شون باب الحوائج هستش، یکی شون باب المراد ...




بخوانید: بیانیه حمایت جنبش ممانعت از جنگ با خدا از تهیه برنامه "سمت خدا"


پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج


اتفاقای جالب!

یه چیای با حالی این روزا می بینم ...


این اولیش: تیتر روزنامه که نوشته نقش دولت احمدی نژاد در حادثه اتوبوس واحد ... منظورش همون کشته شدن 6 نفر در حادثه چپ شدن اتوبوس واحد در تهران هستش.



اینم یه طنز از نمای روزهای دور روزنامه ها (از اینجا ببینیدش)



این دومیش: خصلت اصفهانی ها مانع دفن فرای (آرمان - دوشنبه یکشنبه دوم اردیبهشت 93 - صفحه 2)

این خبرش تو خبرگزاری فارس، اینم عکسش:

گشتم ببینم اصلا آرمان همچین چیزی رو زده یا نه! دیدم که توی بایگانی تارنماشون، دوشنبه یک اردیبهشت رو حذف کردن، از شماره 2449 پریدن به 2451! (صفحه بایگانی روزنامه آرمان)

وقتی نتونستم پیداش کنم توی اون صفحه، روزنامه رو بلاخره از یه جای دیگه پیدا کردم و این گزارش رو اونجا دیدم.

اصفهانی ها اگر خسیس بودن، این همه شهید نداشتن ...



سومیش هم درباره مستند تازه کشف شده "من روحانی هستم"

  یکی از همکاران گروه چند رسانه ای شفق (نه گروه رسانه ای شفق) توی برنامه ای رادیویی اعلام کردن که ما فقط مستند "من روحانی هستم" رو اکران دانشگاهی می کردیم، فروش اینترنتی هم داشتیم که ملت پول می دادن، لینک دریافتشو براشون می فرستادیم...

دو سوال: اونایی که میگن سی دی مستند "من روحانی هستم" رو توی سطح جامعه به طور گسترده پخش کردن، فرق فایل رو با سی دی می دونن آیا؟ و این که اصلا میشه روی یه سی دی، یه مستند یک ساعته با کیفیت HD ریخت؟


صوت برنامه رادیویی مذکور با حجم 60 مگابایت (دریافت کنید)

بیانیه گروه چند رسانه ای شفق مدیا درباره مطالب درج شده در شرق و اعتماد (اعتماد و شرق دروغ می گویند)

خبرنگار شرق بجای دفتر 'گروه چندرسانه‌ای شفق' از یک شرکت بازاریابی و تبلیغات سردرآورد!

اینم بیانیه گروه رسانه ای شفق (گروه رسانه ای شفق ارتباطی به فیلم من روحانی هستم ندارد)


چهارمیش این که آقای یونسی در کنیسه یهودیان در شیراز گفتند که "امروز حکومت بنی‌اسرائیل هم در نسل جدید به آنچه نسل جوان ایران درخصوص همزیستی و اصلاح‌طلبی می‌گوید نزدیک شده است"

آقای یونسی این حکومت بنی اسرائیل کجا تشکیل شده؟ منظورتون رژیم صهیونیستی هستش؟ به دست آوردن دل نتانیاهو به چه قیمتی؟



و اما آخریش:






پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج

من برگشتم!

ساعت 3 صبح که مشهد رسیدم، دلم می خواست برم حرم، البته جای دیگه ای هم نداشتم برم! باید می رفتم خونه دوستام که اونام حتما خواب بودن ...

عکس زیری رو ساعت 6 و نیم صبح وقتی از حرم اومدم بیرون گرفتم ...

چند روز بعد که برگشتم خونه و داشتم عکسامو می دیدم، دقت که کردم یه پرنده رو تو عکس، کنار مناره دیدم، خوش به حالش ...


روز معلمه ...
یادم میاد سوم دبستان که بودم، خانم معلممون چند روزی نمی تونست خوب حرف بزنه، یه هفته بعد از اون سر کلاس نیومد و ما رو دسته دسته فرستادن سر کلاس معلمای دیگه.
بعد اون فقط دو بار دیدمش،
یه بار رو ویلچر، رفته بودیم عیادتش تو بیمارستان،
بار دوم وقتی دیدمش که سال پنجم بودم. یه روز دیدم عکسش توی یه آگهی هستش که زدنش روی تابلوی مدرسه مون ...
روز معلم بر همه معلما (مخصوصا معلم خوبم خانم صفری و باقی معلمام) مبارک باشه ... ان شا الله که همه شون سالم و سلامت باشن.

پ.ن.1: آن جا که نام مهدی نیست، قرار نه، فرار باید کرد ... اللهم عجل لولیک الفرج

حاشیه های مهم تر از خبر

دکتر عارف هفته قبل به دعوت انجمن اسلامی اساتید دانشگاه فردوسی در آمفی تئاتر دانشکده علوم سیاسی و اداری این دانشگاه حضور یافت. این حضور حاشیه هایی داشتش که میشه این طوری خلاصه ش کرد که تعدادیش حتی مهمتر از آماده شدن عارف برای مجلس هستش:


اخراج خبرنگار صبح توس،

دنبال کردن عکاسان (دنبال کردن خبرنگار چادری  توسط فردی غیر دانشجو که چرا از وی عکس گرفته است)،

دعوای دانشجویان اصلاح طلب با هم،

حضور انتظامات بیش از حد در سالن،

کم و زیاد کردن صدا در هنگام سوال پرسیدن دانشجوی عضو تشکل جامعه اسلامی از دکتر عارف (فیلم رو ببینید)




البته حضور عارف در دانشگاه حاشیه های دیگه ای هم داشتش که بعضی از رسانه ها طبق مواضع سیاسی خودشون منعکسش کردن و خبری از اخراج خبرنگاران در آن نیست (ایسنا خراسان) ...


من هم همون دور و بر دانشکده بودم اما به علت این که دانشجوی فردوسی نبودم، به سمت مراسم نرفتم...


پ.ن.1: ولادت حضرت زهرا (سلام الله علیها) و روز مادر بر همه مادران ایران مخصوصا مادر خودم مبارک باد.


پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج


این روزا

چند ماهی بودش که دلم هوایی حرم امام رضا .ع. شده بود، هر بار که می خواستم برم، یه ماجرایی پیش اومد...


تا این که بلاخره چند روز پیش که مشهد رفتن من جور شد ...


تا وقتی بلیط رفتنم رو نگرفته بودم، باورم نشد که رفتنی شدم ...


چند روزی نیستم، ان شا الله وقتی برگشتم، داستانم رو ادامه میدم ...


دعاگوی همه شما هستم... 

ایضا: گوش کنید - بهارم با صدای حامد زمانی



مادر بگو چه جوری آروم بشم، با یاد تو هنوز نفس می کشم 


به عکس تو یه عمره زنجیر شدم، مادر بیا ببین چقدر پیر شدم


نگارم عمریه چشم انتظارم، نگارم،از دوری تو خزونه، بهارم


دیگه سر رو عکست بزارم، برگرد،امیدم سر خاک هر شهیدی رسیدم


بازم آهی از سر دل کشیدم، چی میشه بیاد یک روزی شهینم


خدایا تو رو به خاک بی نشون زهرا، نشونی از ماهم کی میشه پیدا

ماه من کجای این خاکه


خدایا دیگه بسه داغ غربت و دوری، منم و این چشم به راهی، صبوری

شاهدم چشمای نمناکه



پ.ن.1:ریچارد فرای رو می خواهند در کنار زاینده رود دفن کنن، یه سری موافق و مخالف داره این حرکت، به خاطر این که میگند جاسوس بوده. اما مخالف ها به نظر می رسه که همون کسانی بودند که می گفتند جای شهدای گمنام توی دانشگاه و شهر نیست ... اما یه سوال از بعضیا که به خاطر سیاسی شدن قضیه حرف می زنند: با این حساب که جای شهدای گمنام توی شهر و دانشگاه نیست، جای فرای وسط شهر هستش یا نه؟ شهر مگه قبرستونه؟ شما به کی مدیونید فرای یا شهدا؟


پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

شعر فاطمیه

باز باران ...

بی طراوت

کو ترانه؟

سوگواریست ...

رنگ غصه ...

خیسی غم ...

می خورد بر بام خانه...

طعم ماتم...

یاد می‌آرم که غصه قصه را می‌کرد کابوس

بوسه می‌زد بر دو چشمم

گریه با لب‌های خیسش ...

دیر آمدم ... دیر آمدم ... در داشت می سوخت / هیئت میان وای مادر داشت می سوخت



شعر از حسن بیاتانی...

عکس رو خودم درست کردم، یه کم سلیقه و وقت بیشتر می خواست قشنگ تر شه...

شهادت حضرت زهرا .س. تسلیت باد.

اللهم عجل لولیک الفرج

عاقبت - داستان شاهرخ - قسمت اول

شاهرخ بعد از نماز به فکر فرو رفت ...


چند روز قبل شاهرخ که تاجر بودش با کاروان بزرگ و مال التجاره زیاد، برای خرید و فروش رفته بود تهران. شش روزی توی راه بودش تا به تهران برسه.


شاهرخ از بیست و دو سالگی و از وقتی با لیلا ازدواج کرده بود، شغلش رو عوض کرده بود و شده بود تاجر. قبل از آن همه کارها را امتحان کرده بود و توی آن‌ها تقریبا موفق هم بود، از کشاورزی و دامداری گرفته تا نجاری و تجارت و جنگجویی. ده ساله بود که مدتی قبل از حمله نائبان کاشان به روستایشان، یاد گرفت چطور با تیر و کمان و تفنگ‌های قدیمی کار کند. یاغی‌ها که حمله می‌کردند همه چیز را می بردند، مردم هم کاری جز مخفی شدن در قلعه قدیمی و  بلندباروی روستا و تیراندازی از بالای آن نمی‌توانستند بکنند.


شاهرخ سواد خواندن و نوشتن هم داشت، توی مکتب از همه سرتر بود. اگر دلش پیش لیلا دختر شیخ حسن –یکی از روحانیون روستا- نبود، حتما مانند تعدادی از دوستانش می‌رفت یکی از مدارس تهران یا قم.


پدر شاهرخ که تاجر ادویه بود و توانایی شاهرخ را در تجارت دیده بود، به عنوان هدیه ازدواجش،‌ مقداری از مال التجاره‌اش را به فرزند بزرگش داد. بعد از عروسی، کاروانش را دوباره راه انداخت و با لیلا سفری به کربلا و نجف رفته بودند....


اوائل پاییز سال 1314 بود، با این که چند سالی می‌شد که خبری از نائبان کاشان و حسین کاشی و دیگر یاغی‌ها نبود ولی باز هم نمی‌شد به امنیت راه‌ها اعتماد کرد. شاهرخ همیشه کسری از اموالش را توی مقصد بین فقرا خیرات می‌کرد تا بیمه‌ای باشه برای بقیه اموالش.


هر بار که به تهران میومد، همه چیز تغییر کرده. اما این‌بار و بعد از گذشت 6 ماه، چهره شهر و مردم شهر کلا تغییر کرده بود. نگاهی به مردم، ذهنش را به کشتار مسجد گوهرشاد برد. یادش آمد دو سه نفری از مردم شهر هم تو گوهرشاد کشته بودند. توی همین افکار بود که نفهمید چطور به بازار رسیده.


ادامه دارد...


پ.ن.1:درگذشت دکتر باستانی پاریزی، شهادت علی خلیلی (طلبه شهید امر به معروف و نهی از منکر) و شهادت جمشید دانایی فر (مرزبان کشته شده به دست جیش الظلم) را تسلیت می‌گم.


پ.ن.2: داستان رو مدت‌هاست توی ذهنم دارم اما می خواستم شرایط اون روزگار را بنویسم. به همین خاطر فاصله زیاد شد.


پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج