اینجا زمین است....
اینجا زمین است.
ساعت به وقت انسانیت خواب است.
عجب موجود سخت جانی است دل
هزار بار تنگ می شود
می شکند
می سوزد
میمیرد
وباز هم می تپد.
تابستون دیروز تموم شد و من هم بلاخره بعد چهار سال دیروز کارشناسیم تموم شدش. (نمره پروژه م اومدش)
از چند روز دیگه باید بشینم روی صندلیای یه دانشکده (یا بهتره بنویسم دانشگاه) جدید و استادای جدید!
معلوم نیست بتونم اینجا رو هر روز به روز کنم. بعدا تموم خاطرات سفرمو به لبنان اینجا می نویسم.
پاییز بهتون خوش بگذره.
پ.ن: مراسم شبی با شهدای گمنام: امشب بعد از نماز مغرب وعشاء - تهران - خیابان وحدت اسلامی - ستاد معراج شهداء (فردا تشییع در دانشکده صدا و سیمای تهران)
امشب داشتم یه متن درباره ریخته گری رو تایپ میکردم که مدیا پلیر توی به سیل اشک از مجید اخشابی رسید...
به همین مناسبت یاد حافظ افتادم. دیوان حافظ رو برداشتم، شعر این جوری اومد:
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد .... هدهد خوش خبر از طرف صبا باز آمد
داشتم شعر رو می خوندم که یاد شعری از سعدی افتادم که دوستی برام توی دفتری نوشته بود، می گفت: هر وقت دلت گرفت و تنگ شد برو لب پنجره و این شعرو بخون... (شایدم از الهی قمشه ای نقل قول می کرد، یادم نیست، مهم هم نیست!!!):
اینم شعر سعدی:
ای نفس خرم باد صبا
از بر یار آمدهای، مرحبا!
قافلهی شب! چه شنیدی ز صبح؟
مرغِ سلیمان! چه خبر از سَبا؟
بر سر خشمست هنوز آن حریف؟
یا سخنی میرود اندر رضا؟
از در صلح آمدهای یا خلاف؟
با قدم خوف روم یا رَجا؟
بار دگر گر به سر کوی دوست
بگذری ای پیک نسیم صبا
گو: «رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بیجان بقا؟
آن همه دلداری و پیمان و عهد
نیک نکردی، که نکردی وفا
لیکن اگر دورِ وصالی بود
صلح فراموش کند ماجرا
تا به گریبان نرسد دستِ مرگ
دست ز دامن نکنیمت رها
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
خستگی اندر طلبت راحتست
درد کشیدن به امید دوا
»سر نتوانم که
برآرم چو چنگ
ور چو دَفَم پوست بِدَرّد قفا
هر سحر از عشق دمی میزنم
روزِ دگر میشنوم برملا
قصهی دَردَم همه عالم گرفت
در که نگیرد نَفَسِ آشنا؟
گر برسد ناله سعدی به کوه
کوه بنالد به زبان صدا
اللهم عجل لولیک الفرج
صدای جشن و آهنگ های حزب الله کل محله (شایدم ضاحیه) رو گذاشته بودش رو سرش. سیستم صوت خفنی داشتن.
از ایست بازرسی اول خیابون گذشته بودیم. نیمی از خیابون رو هم رد کردیم. به ایست بازرسی دیگه ای رسیدیم که می رفت پشت سن اصلی. راهنما رفت و با مسئول تیم بازرسی صحبت کرد که بریم از اون جا داخل.
بعد صحبت با چند نفری، راهنما گفتش برگردید که اگه می خواید جلو بشینید، از اون یکی بازرسی باید رد می شدیم.
وقتی داشتیم به سمت ایست اول برمی گشتیم، برقا رفت، اما صدای آهنگ ها ادامه داشت. (موتور برق جداگونه داشتن)
همین طور حین راه رفتن، دور و برم رو نگاه می کردم، اکثر می رفتن سمت ته خیابون. یه عده هم نشسته بودن روی جدول کنار خیابون. (به طور کلی بلبشویی بودش)
از ایست بازرسی دوباره رد شدیم، بنده خدایی که دفعه قبل گشتمون نفهمید چی شده؟ فقط نگاهمون کردش.
برق ها وصل شد دوباره.
راهنما رفت پیش بازرسای اون وری (شاید رئیس و روسا) تا باهاشون حرف بزنه. این یکی ایست روحانیون و کسایی می رفتن داخل که معلوم بود خیلی مقام دارن.
گروهمون وسط چهار راه وایساده بود و چهار راه شلوغ رو شلوغتر کرده بودش.
بعضیا از خودروهایی که از روبرو میومدن، شیشه دودی بودن، معلوم بود خودرو مال فرد خاصی هستش. (شایدم خالی بودن، برای رد گم کنی)
بعضیام پلاک کشورهای خارجی داشتن: عربستان، سوریه و ...
ماشین های امن العام، یه گوشه وایساده بودن. حمله وسط مراسم، جنگ داخلی درست می کنه دوباره.
راهنما بلاخره با توضیح و صحبت (شاید این که ما از طرف وزارت علوم اومدیم یا از طرف سفارتیم!) تونست ما رو از ایست بازرسی VIP رد کنه! از مسیر تعیین شده رد شدیم. کلی نگهبان اول کاری ما رو گشتن... (آخه دانشجو چی با خودش می تونه داشته باشه!)
به همون جای سابق رسیدیم که راهمون ندادن. این بار تحویلمون گرفتن و از پشت سن وارد فضای ورزشگاه شدیم.
هر چی به سن نزدیک تر می شدیم، صدای آهنگ حزب الله بیشتر می شد تا جایی که حس کردم، زمین داره می لرزه!!! صدای شور و شوق مردم هم به شدت زیاد بودش.
کنار سن یه راه باریک بودش که کلی سیم ازش رد شده بود. اون ور این راه، یک تانک بودش.
بعد سن یه ردیف مخصوص سفرا و مسئولان مملکتی و شهری. که صندلی هاش با باقی صندلیا فرق داشتش. بعد چهار پنج ردیف صندلی پشت سرش و در اخر صندلی های مردم که آقایون سمت راست بودن و خانم ها سمت چپ.
چشمم به جمعیت افتاد. فضا رو با فضایی که تو شبکه های تلویزیونی نشون میدن نمیشد مقایسه کردش. زمین و دور و برش، به چشمم بزرگتر از اونی میومد. در ضمن آدم هاش هم بیشتر بودن.
با راهنمایی مسئولای جشن، توی ردیف سوم و چهارم و جلوی ردیف اول ردیف خانم ها نشستیم. صندلی های خالی با اومدن ما اکثرا پر شدن و چند تایی هم که خالی مونده بود، بعدا پر شدش.
نگاهی به دور و بر انداختم.
عقب پر از پرچم لبنان و حزب الله بود که تو هوا می چرخید.
طرف راست زمین یه دوربین عنکبوتی بودش.
پشت سن چند ردیف ساختمون بودش، که تو تراس هاش، تعدادی با پرچم لبنان وایساده بودن.
شور و شوق یه ملت که برابر قدرتمندترین ها ایستادن و دماغشو به خاک مالیدن، وصف ناپذیره.
ادامه داره...
پ.ن: تو پست قبلی روز رو زدم یک شنبه. سه شنبه 4/ 5 / 90 تاریخ درست هستش.
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
یک شنبه 2 / 5 / 90:
دقیقا یادم نمیاد کی به محل اقامتمون تو بیروت برگشتیم ولی یادم میاد تا رسیدیم، رفتم خوابیدم...
یک ساعتی قبل از اذان مغرب به افق بیروت بیدار شدم. پس از آماده شدن برای حضور در جشن حزب الله (برداشتن پرچم یا شال، عکس مقام معظم رهبری و ....)، از محل اقامتمون بیرون رفتیم و به سمت ضاحیه رهسپار شدیم.
توی ضاحیه و علی الخصوص جشن اون شب، به خاطر اقدامات امنیتی امن العام و حزب الله، حق بردن دوربین عکاسی رو نداشتیم. (فقط با اجازه مسئولین یا با تلفن همراه، می تونستیم عکس برگیریم.)
توی مساجد ضاحیه (حتی تا چند روز بعد)، هم که اصلا نتونستیم عکس بگیریم.
فضا حسابی اون شب شلوغ و پلوغ بود.... ولی حسابی پلیس اون دور و بر بودش.
نماز رو توی یکی از مساجد ضاحیه خوندیم که به خاطر جشن اون شب، حسابی شلوغ شده بود.
بعد نماز، اون شب توی مسجد دعای توسل برگزار شدش که ما تونستیم فقط تا وسطاش بمونیم. قرائت دعا با لهجه لبنانی، بردم به سفرم به کربلا و نجف....
از مسجد خارج شدیم، کنار مجتمع المهدی، ایست بازرسی بودش. کسی که می گشت وقتی فهمید ایرانی هستیم بد فرم تحویلمون گرفت.
مختصری درباره ضاحیه:
* یادم میاد که می گفتن، که سید حسن نصرالله تو جریان جنگ سی و سه روزه، به نظرم می گه (یا قسم می خوره) که از ضاحیه خارج نشده. (اسرائیلی ها حرفشو از حرف بقیه بیشتر قبول دارن)
* ضاحیه شاید پر تراکم ترین نقطه بیروت باشه (پر از آپارتمان چندین طبقه) که من توی سفرم دیدم. برق در طول روز به مقدار زیادی میره. (حتی وقتی جشن بودش)
* این منطقه اکثریتش با شیعیان هستش... به همین خاطر توی جنگ سی و سه روزه اکثر بمب های اسرائیلی تو این منطقه ریخته شدش.
* وضعیت حجابش، هیچ فرقی با نواحی دیگه ی بیروت نداره. بی حجاب و با حجاب. (مث ایران کم حجاب!!! نداره، حد وسط نداره)
* بد جور تو چشم بودیم، هم چهره مون باهاشون فرق داشت، هم فارسی حرف می زدیم و اکثرشون فارسی بلد بودن.
ادامه داره...
بعد از ناهار سنگینی که تو معطم الجواد زدم، و آروم حرکت کردن میکرو باس تو خیابون های بیروت و همچنین خستگی از صبح، حسابی کلافه شده بودم.
میکرو باس توی یکی از خیابون ها نگه داشت، راهنما اعلام کردش که اینجا مزار شهدای مقاومت هستش، عکاسی از خیابون و در و اطراف برابر هستش با بازداشت!!! عکس هاتون فقط داخل مزار بگیرید... منم دوربین برنداشتم!!!
پیاده شدیم.
از خیابون که دو باند بیشتر نداشت عبور کردم.
اول چشمم به آرم حزب الله روی دیوار خورد و بعد رو به روی خودم، آرم امل رو دیدم. مجلس اعلای شیعیان لبنان کنار مزار شهدای حزب الله بودش... عکس نبیه بری و امام موسی صدر هم اونجا بودش.
داخل شدم ... چشمم به قبر عماد مغنیه افتاد (چون بیشتر تزئین شده بود) به سمتش رفتم. اکثرا به همون سمت رفتند.
بعد فاتحه خونی برای حاج رضوان، دنبال قبر سید هادی نصر الله گشتم، چون پیداش نکردم از راهنما سراغشو گرفتم. جایی نزدیک قبر حاج رضوان (سمت راست قبر بالا) رو نشونم داد.
دور و بر گشتم، قبرها چند تایی مال سال 2008 بود، چند تایی از جنگ سی و سه روزه، گمنام بودن، چند تایی هم قبر بچه هایی بود که توی حملات اسرائیل شهید شده بودند.
بعد فاتحه خونی رفتم یه گوشه بشینم که برق رفت... توی ضاحیه، برق هر چند ساعت یکبار، چند دقیقه ای قطع هستش. (به خاطر تراکم جمعیت بالا و نرسیدن برق به همه) با قطع برق، هوا گرم تر شد...
دیدم بچه ها هر کدوم سر یه قبرن، گشتم دنبال شهیدی که دور و برش خلوت تر باشه تا باهاش درد دلامو بگم. باهاش قرار گذاشتم و قول دادم که قولم بهش مث قولم به شهدای فکه نباشه.
در اخر چند تایی عکس یادگاری با مزار عماد مغنیه انداختیم و بیرون اومدیم. سوار میکرو باس شدیم.
به محل اقامت برگشتیم و خودمون رو برای حضور در جشن اون شب حزب الله آماده کردیم.
عکس های گلزار شهدای مقاومت اسلامی رو از اینجا ببینید...
ادامه داره...
امروز صبح داشتم با یکی نرم افزارهای ستاره شناسی به نام Stellarium کار میکردم که می تونه موقعیت سیاره ها و ستاره ها رو روی موقعیت ها مختلف کره زمین نشون بده.
این نرم افزار همچنین قادره فضای دید ستاره ها رو از روی مریخ یا زحل یا ماه یا مشتری با همون موقعیت جغرافیایی زمین هم نشون بده .

نمایی از نرم افزار Stellarium
داشتم روی موقعیت جغرافیایی تهران وضعیت ماه و خورشید و زهره رو بررسی می کردم که وقتی افق دیدم رو بردم روی مشتری، با فضایی عجیب و غریب رو به رو شدم.
فکر کنید که روی مشتری زندگی می کردید اون وقت باید دچار طوفانی می شدید که از این زمین به صورت لکه قرمز دیده میشه. چشمتون هم به جمال خورشید نمیفته.
یا روی نپتون باشید و توی یه گاز غوطه ور و گرمای کمی بهتون برسه.
روی ماه باشید و جاذبه کمتر.
روی عطارد باشید و از گرما خفه شید!!!
سپاس خدا را ...
کارها رو پورتالی و اینترنتی میکنن تا کار ملت سریعتر انجام بشه...
اما مث این که بعد از این که شما فرم های اینترنتی رو پر کردید، یا باید یه زنگ به کارمند مورد نظر بزنی یا بری پیشش تا کارت به فردا موکول نشه!!! (درصد کمی هستند که ببینن شما فرمی براشون فرستادید)
حالا اگه فرم برای شما باز نشه که باید بری به قسمت پشتیبانی سایت و بگی که فرم رو برام باز کن...
یه سری هم که اصلا بلد نیستن با سیستم کار کنن، فرم شما رو می فرستن یه جای دیگه! بیا و درستش کن!!!
سر همین فرم پر کردن و دیده نشدن کلی امسال وقت تلف کردم!!!
اتوبوس که از سواحل بیروت راه افتاد، بچه ها که همه انجیل گرفته بودن، داشتن انجیل ها رو ورق میزدن....
یکی گفت: مث این که همه رو جو انجیل گرفته.
منم که انجیل رو قبلا مقداریشو از روی انجیل برنابا خونده بودم، داشتم کتابای دیگه ای که اون مبلغ داده بود، نگاه می کردم، یکیش که انجیل یوحنا بودش و دیگری مسافرت معنوی اثر ویلیام میلر.
مقداری که گذشتش میکرو باس جلوی مسجدی نگه داشت، پیاده شدیم. مسجد امام صادق (علیه السلام) بیروت. خسته و گرسنه وارد حیاطش شدیم.
حیاط مسجد برامون آشنا بودش. کمی بعد بهمون گفتن که اینجا همون جایی که فیلم "کتاب قانون" رو توش بازی کردن....
توی آخرین صحنه های فیلم حیاط مسجد رو نشون میده که پرویز پرستویی میاد دنبال لیلا؛ به امید این که تو مسجد پیداش کنه، اما می فهمه که لیلا جنوب لبنانه.
کفش هامونو که در اوردیم، برای وضو گرفتن از خادم مسجد پرسیدیم که چکار
کنیم، گفت: جوراباتون در بیارین و پاچه های شلوارتون رو بزنید بالا و بعد
برید.
ما هم این کار رو با تعجب انجام دادیم. از پله هایی که به سمت وضو خونه و
دستشویی می رفت پایین رفتیم که دیدیم به اجبار باید از داخل حوضی که سر
راهمون هست رد شیم. این حوض برای شسته شدن پاها و جلوگیری از بوی بد پاها
بودش.
برای دستشویی رفتن از حوض رد شدیم ... بعد از آن هم باید دوباره از توش
رد می شدیم و می رفتیم اون ورش برای وضو گرفتن. پاهامون رو برای وضو گرفتن
خشک کردیم.
وضو خونه هم برای اهل سنت طراحی شده بود و هم برای شیعیان. (شیرهای آب هم بالا بودن هم پایین)
تعدادی از بچه ها آب بازیشون گرفته بود همدیگه رو با آب حوض خیس می کردن.
دوباره از پله ها بالا رفتیم و سر راه از دری به سمت مسجد باز می شد، رفتیم داخل.
مسجد بزرگی بودش همانطور که کتاب قانون نشون داده بودش. لوستر بزرگی هم از سقف آویزون بودش. مسجد به طور زیبایی تزئین شده بودش.
نماز جماعت مسجد تموم شده بود. نماز ظهر و عصر رو خوندیم و دور هم جمع شدیم. بعضیا به خاطر دیر شدن ناهار شاکی بودن. راهنما گفت که گفتم امروز دیر ناهار می خورید، با خودتون چیزی بردارید.
توی صحن مسجد یه خورده گشتم و چند تا عکس گرفتم.
از مسجد خارج شدیم و به میکرو باس رفتیم. میکرو باس راه افتاد به سمت رستوران الجواد (مطعم الجواد) که کمی با ضاحیه فاصله داره و کمی بالاتر از دفتر شبکه المناره...
توی راه، از پل هایی رد شدیم که در حال ساخت بودش، راهنما توضیح داد که این پل ها رو حزب الله با موافقت میشل عون (رئیس جمهور لبنان) داره می سازه.
تو یکی از خیابون ها دفتر امن العام (پلیس امنیت عمومی) رو دیدیم.
راهنما توضیح داد که امن العام وظیفه، امنیت داخلی لبنان رو بر عهده داره.
مهاجران باید بیان اینجا و اجازه ورود به کشور بگیرن.
توی یکی از خیابون ها یکی از مجری های مشهور شبکه المنار رو دیدیم که داشت گزارش تهیه می کرد. (اسمشو یادم نمیاد)
راهنما توضیح داد که دفتر شبکه المنار در جنگ سی و سه روزه به طور کامل
نابود شد اما چون پخشش از جای دیگه ای بود، باز هم به پخش برنامه هاش ادامه
داد.
کل برنامه هاش نابود شد اما چون یکی از شبکه های خبری صدا و سیمای ایران همه رو قبلا خریده بود، این برنامه ها از بین نرفت.
از خیابون ها که می گذشتیم تغییرات محسوسی داشتن...
خیابون های مسیحی نشین تابلوهای تبلیغاتی مختلف از کنسرت ها تا وسایل خونگی رو گذاشته بودن.
خیابون های شیعه نشین طرفدار جنبش امل، عکس های امام موسی صدر، نبیه بری، شهید چمران و شهدای امل رو گذاشته بودن.
خیابون های شیعه نشین طرفدار حزب الله، عکس های امام خمینی، سید حسن، عماد مغنیه و شهدای حزب الله و تبلیغات جشن اون شب حزب الله رو گذاشته بودن.
در تعدادی از خیابون های سنی نشین، عکس های رفیق حریری رو گذاشته بودن.
میکرو باس توی خیابون ها سرگردون بود چون دقیقا نمی دونست کجا باید بره. راننده سوری چند باری از لبنانی ها سوالاتی پرسید و آخر راه درست رو پیدا کرد.
رو به روی مطعم الجواد پیاده شدیم. داخل شدیم. طبقه اولش، آبمیوه فروشی بزرگی بود و طبقه دومش رستوران.
وقتی به طبقه دوم رسیدیم، عکسی کنده کاری شده سه بعدی روی ستون از امام خمینی دیدیم.
روی صندلی ها نشستیم. درخواست غذا قبلا داده شده بود. ماست، زیتون برامون اوردن.
بعد برامون نوشابه پپسی اوردن که بچه ها گفتن از این چیزای اسرائیلی نمی خوریم. یه سری نوشابه دیگه اوردن که ساخت لبنان بود.
من که کلا نوشابه نمی خورم گفتم دوغ میخوام. برام اورد.
مدتی گذشت، خدمتکارها، مرغ کنتاکی به همراه سالاد و سیب زمینی رو اوردن.... اونقدر زیاد بود که تعدادی از بچه ها نتونستن بخورن.
غذامو به طور کامل خوردم. اما چون همیشه بعد مرغ، یه چیز گرم مث خاکشیر می خورم و عرب ها به نظر میاد خاکشیر ندارن! یه کم حالم بد شد.
دور رستوران گشتم و تعدادی عکس گرفتم.
از رستوران خارج شدیم. کم کم بچه ها سوار میکرو باس شدن.
به راهنما گفتم: صبرا و شتیلا (اردوگاه مهاجران فلسطینی که فالانژها و صهیونیست ها کردنش قربانگاه) نمیریم که گفت چون فعلا بسته ست نمی تونیم بریم.
همه سوار شدن و بلاخره میکرو باس راه افتاد به سمت مقصد بعدی.
ادامه داره...
پ.ن.1: عکس ها رو به مرور میزارم تو عکاسخونه. فعلا که عکس های صخره های بیروت رو گذاشتم.
پ.ن.2: شب اون روز قرار بود جشن حزب الله برگزار شه و ما هم در جشن شرکت می کردیم. از صبح جو بعضی از خیابون ها امنیتی شده بود.
اللهم عجل لولیک الفرج.