روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!
روزنوشت های مسافر شب مهتاب

روزنوشت های مسافر شب مهتاب

به آسمان که رسیدند گفتند: زمین چقدر حقیر است آی خاکی ها!

صخره رئوشه

بعد از بازدید از جونیه سوار میکرو باس شدیم و به سمت سواحل بیروت به راه افتادیم...


میکرو باس پس از طی مسیری، وارد جاده ساحلی شد، این جاده از شمال تا جنوب لبنان کشیده شده و طولش حدودا 200 کیلومتر هستش.


در امتداد جاده ساحلی، به دانشگاه آمریکایی بیروت رسیدیم که نزدیک دریا بودش، مطرح ترین دانشگاه لبنان هستش... راهنما درباره تحصیل تو این دانشگاه توضیح داد، همانطور که حدس می زدم، فنی و مهندسیش قوی نیست.


راهنما درباره هزینه های تحصیل حرف می زد که گفت این دانشگاه استخری داره که 24 ساعت باز هستش.

مقایسه می کنم با فردوسی که به زور توی هفته استخر شنا برای دانشجوها باز هستش! (اونم بعد چندین سال که طول کشید بسازنش)


دانشگاه آمریکایی بیروت رو رد می کنیم، می رسیم به دور برگردونی که کنارش یه ارتشی روی یه ضد هوایی پشت به دریا نشسته.

به بچه ها به شوخی میگم: گارد ساحلیه اما پشت به دریاست، رو خشکی ماشینا رو میزنه.

کمی جلوتر تانکی کنار خیابونی هستش. همه این ها برای اینه که دوباره جنگ داخلی پیش نیاد!!!


دوربینمو از تو ساکش در میارم و می خوام از مناظر اطراف عکس بگیرم که دو تا اتفاق میفته، اول این که به ایست بازرسی ارتشه و این که یه راننده لبنانی بهم علامت میده که عکس نگیر.


مدتی که میگذره، میکرو باس به سواحل معروف بیروت میرسه. ازش خارج میشیم.


گشت ساحلی رو می بینم که سوار موتور این ور و اون ور می رفتن. تعدادی هم ایرانی اونجا بودن. شرجی بودن هوا میزنه تو سرم.

هر کس برای خودش جایی رو برای عکاسی انتخاب می کنه.... چند نفری به فارسی داد میزنن عکس فوری میگیرم، عکس فوری میگیرم.

یه مدتی می گذره...



آقایی با ریش زرد جلو میاد و با فارسی دست و پا شکسته  و ته لهجه ای شاید فرانسوی، بهمون انجیل میده. انجیل با یه چاپ عالی، هر چهار تا انجیل مورد قبول کلیسا. قبلا تو اخبار بیست و سی در این باره شنیده بودم...

بهش میگیم بازم چیزی داری، میبرتمون سر وسایلش. چند تا کتاب دیگه بهمون میده. یه دی وی دی فیلم که درباره حضرت مسیح (ع) ساخته شده هم بهمون میده. (به 8 تا زبان دوبله شده بود)


کنار وسایلش، بسته های شیر هم بود.بهش گفتیم اینا برای کیاست؟ گفت اینا رو میده بچه ها.

کمی جلوتر هم خانمی که کمی چاق بود داشت با خانم های ایرانی سر دادن انجیل بهشون بحث می کرد.


انجیل و باقی چیزها رو میگیرم و دوباره به منظره های ساحلی برمی گردم. کمی بعد همه با هم راه میفتیم برای بازگشت به میکرو باس...


انجیل قبلا مقداریشو رو از روی انجیل برنابا که توی خونه مون داشتیم خوندم، میزارم کنار، باقی کتابا درباره هدایت شدن و این جور چیزاست. بچه ها میگن اگه قرآن رو این طوری پخش می کردیم همه جذبش می شدن.


ادامه داره...


باشد که باز بینیم دیدار آشنا را

دیروز توی ماشین بودم که دیدم توی یکی از خیابون های تهران دیدم که تابلویی زدن که روش با خط خوشی نوشته:


باشد که باز بینیم دیدار آشنا را



کنارش هم عکس امام موسی صدر هستش.



ماشین که جلوتر رفت، دیدم زیر تابلو آرم جنبش امل لبنان هستش. نمی دونم کدوم گروهی این تابلو رو نصب کرده؟



احتمالا کار جنبش امل هستش، چون از شهرداری و ...  این کارها بر نمیاد!!!


دو شب پیش گزارش کامران نجف زاده رو از طرابلس دیدم، سفارت بسته ایران در طرابلس. یعنی حتی امیدی به پیگیری وضعیت امام موسی صدر هم نیست چه برسه به کارهای دیگه (نه به عنوان کسی که برای برپایی انقلاب کمک کرده بلکه حداقل برای فهمیدن سرنوشت یک ایرانی.)


البته کارهایی که توی مجلس شده غیر قابل انکار نیست، اما مث این که فعلا لبنانی ها، بیشتر قدر امام موسی صدر رو می دونن یا این که جان یک انسان بیشتر براشون مهمه.



خداوندا تو خود حاج احمد متوسلیان و چهار همراهش و زندانیان ایرانی توی آمریکا رو بازگردون که امیدی به غیر تو نیست.

اللهم فک کل اسیر


شهرزاد میر قلی خانی


علیرضا عسکری




اللهم عجل لولیک الفرج

کلیسای حریصا، جونیه

راهنما صبح ساعت 8 بیدارمون کرد برای صبحونه.


صبحونه عبارتند از پنیر، مربا، یه نوع صبحونه لبنانی (که با پنیر و نون درست می شه و تو روغن سرخش کردن)، آبمیوه های لبنانی خالص (سیب، انبه، مخلوط هفت میوه) و تخم مرغ. هر کس، یکی از انواع صبحونه رو انتخاب کرد. 

راهنما گفتش، از غذا تا مدت ها خبری نیست! یه چیزی برای خودتون بردارید! در ضمن قرار بود شب در مراسم جشن پیروزی حزب الله شرکت کنیم.


ساعت 9 بود که بیرون اومدیم. به سمت جونیه و کلیسای حریصا که در شمال بیروت هستن رفتیم.

خیابون ها در حد خیابون های اروپایی، شیک و کلاس بالا بودن ... ماشین ها مدل بالا بودن و عکس عربستان همه شون سالم بودن! (انگار سعودی ها پول تعمیر و صافکاری ماشینشون رو ندارن!)


همه این ها، عکس خیابون های جنوب بیروت،ضاحیه، بودن که دیشب دیدیم. آسمون خراش ها با آپارتمان های چندین طبقه اون محله فرق زیادی داشتن.


با این که تو لبنان خبری از انقلاب نبود، اما روی ساختمونی نوشته بود: الشعب یرید الاسقاطه ... (بقیه ش رو به خاطر سریع رد شدن از اون محل نتونستیم بخونیم)


به منطقه مورد نظر رسیدیم. راهنما توضیح داد که این کلیسا رو تازه فرانسویا برای مارونی ها ساختن. مجسمه ی حضرت مریم (س) رو هم ساختن. برای رفتن به اونجا باید سوار تله کابین شیم. این منطقه در دست مسیحی های مارونی هستش.

در ضمن گفت به خاطر کاری که چند سال قبل یه ایرانی کرد، دیگه ایرانی ها رو برای رفتن پیش مجسمه حضرت مریم(س) راه نمیدن.


میکرو باس سوری گوشه ای پارک کرد و ما به سمت مجموعه ی فروشگاهی رفتیم که طبقه سومش تله کابین بودش. طبقه دوم یه فروشگاه پوشاک بودش که داخلش نرفتیم.


بلیط خریداری شد. با سه تا از دوستام یه تله کابین سوار شدیم. تله کابین به سمت کلیسای حریصا راه افتاد.

تله کابین در بعضی نقاطش از کنار خونه های آپارتمان ها رد می شد. بعضی از مردمش بی خیال کنار تراس خونه وایساده یا نشسته بودن!!!

تله کابین بعد از عبور از روی خونه های بیروت، از روی جنگلی گذشت و بعد چند دقیقه به ایستگاه اول رسید.

پیاده شدیم. تا رسیدن باقی گروه فرصت داشتیم از منطقه عکس بگیریم. توریست زیادی اومده بود، همن طور ایرانی های زیادی رو اونجا دیدیم.

از اون بالا منظره جالبی دیده می شد... از پایین، مدیترانه بعد بیروت، بعد جنگل، در آخر هم جونیه


بعد اومدن همه گروه، سوار تراموایی شدیم که شیب کوه رو بالا می رفت تا به کلیسا برسه. تراموا وسط راه گیر کرد. بچه ها شروع کردن به مسخره کردن. بعد یه دقیقه دوباره تراموا دوباره راه افتاد. مسبر شاید یه دقیقه هم نباید طول می کشید.


پیاده شدیم. کلیسا رو دیدیم. مجسمه پشت به ما وایساده بود.

مدتی وایسادیم و چون اجازه ورود بهمون ندادن با همون تراموا برگشتیم پایین.

دوباره تو ایستگاه اول و کنار رستوران.

بعد مدتی عکس برداری، با تله کابین به پایین برگشتیم.


به بیروت که برگشتیم، سوار میکرو باس شدیم تا بریم برای بازدید از صخره های افسانه ای بیروت.



ادامه داره...


پ.ن: عکس ها رو میزارم تو فتو بلاگ.

روایتی واقعی توی ایستگاه راه آهن در عید فطر

هوا سرد بود، از مسجد یا حرم صدای اذان میومد، اعصابم خراب بود. من به این فکر میکردم که چرا بدون بلیط دارم با کیفم میرم توی راه آهن؟ چرا با قطار برگردم خونه؟

امیدم به خدا بود؟ یا به خودم؟ یا به شرکت رجاء؟ نمیدونم به کدوم بود!!!

داشتم به این فکر می کردم که این همه بار با قطار رفتم، این بار هم میرم!


وارد راه آهن شدم، اولین کاری کردم این بود:وسایلمو دادم به امانتی راه آهن.

یه سری چرت و پرت تحویل صندوق دار دادم که طرف نفهمید من الان بلیط دارم یا نه؟ اصلا می خوام برم!!! بیست و چهار ساعت بعد میام وسایلمو بردارم یا نه؟! گفت برای 24 ساعت میشه سه هزار تومن. هزار تومن دادم بهش که بعد اومدنم نخوام پول بدم!!!! (مگه می دونستم کی میام) شایدم فکر می کردم موقع برگشتن بهم پول رو برگردونه عالی میشه!!!


بعد تحویل دادن وسایلم، بلافاصله از در خروجی ایستگاه خارج شدم... هوا کامل تاریک شده بود. خلوت بود، چند تا مسافر داشتن سوار تاکسی می شدن. از غرفه های دور ایستگاه صدای مداحی درباره امام رضا(ع) میومد.


از پل عابر پیاده رد شدم، چشمم دنبال تابلوی شهید هاشمی نژاد 22 می گشت. برای پیدا کردن بلیط فروشی، از کنار مسجدی رد شدم. نماز نخوندم هنوز.... پیداش کردم، اون طرف خیابون بود... سریع رفتم اون ور.


داخل شلوغ بودش. متصدی فروش بلیط می گفت که فقط دو نوع بلیط واسه امشب داریم که یکیش ساعت 12:20 ست و 13 هزار و هفتصد تومن که تختخوابی بودش و دیگری 12:50 و 5700 تومن که صندلی بودش.

با عجله گفتم 12:20 دقیقه ... اسمم و شماره تلفنمو گفتم! اما 14 هزار تومن نداشتم!!!تازه باید چیزی برای شبم می خریدم و میخوردم.


عابر بانکمو دادم بهش تا برام از کارت کم کنه، اما دو بار اشتباه رمزو گفتم... منم که حواسم نبود رفتم بیرون تا از یه بانک پول بگیرم. از خیلی از بانک های نزدیک گذشتم و توی بانکی که دور بود(!) کارتو گذاشتمش تو دستگاه. دستگاه اعلام کردش که کارت شما ضبط شد. 


خدایا چی کار کنم، فردا که به مدد هیات دولت تعطیل رسمی شده!!!بانک ها تعطیلن تا شنبه، یعنی باید تا شنبه تو مشهد بمونم!!! چقدر دلم می خواست یه آشنا یهو پیداش شه!


با پولی که داشتم یه بلیط 5700 تومنی خریدم. کلا 7000 تومن تو جیبم موند...


برگشتم به ایستگاه! بعد وضو گرفتن، نمازم رو توی نمازخونه راه آهن خوندم.


بعد نماز، رفتم ببینم که شماره ای روی بانکی که عابر بانکمو خورده هست یا نه!


دوباره برگشتم تو ایستگاه. (چقدر راه رفتم!!!) از کافی شاپ راه آهن یه ساندویچ سرد کالباس با دو تا لیوان آب آلبالو خریدم و خوردم. یه کیک هم برای فردا صبح خریدم... یه 4500 تومنی توی جیبم مونده بود.


ساعت تازه حدود 9:30 شده بود که رفتم وسایلمو تحویل گرفتم. 500 تومن بهم برگردوند که پولم شد 5150. باید تا 12:50 دقیقه همونجا می موندم. (وای خدایا)


یکم همشهری داستان رو که چند روز پیش خریده بودم رو از تو ساکم در اوردم و شروع کردن به خوندن، موقع خوندن مجله یاد ژاک (خانواده تیبو) افتادم که توی راه آهن منتظر قطار می موند یا با قطار از شهری به شهر دیگه ای می رفت و همیشه هم به فکر بوجود آوردن مملکتی سوسیالیتی بود.

داستان هاش داشت تموم می شد. یعنی باید فردا یه چیز دیگه میخوندم! برای همین بستمش. یکم روی صندلی ها دراز کشیدم..


نگاهم کمی بعد به تلویزیون افتاد. خنده بازار شروع شده بود، جامو عوض کردم و نشستم جایی که صدای تلویزیون بهتر بهم برسه... (شلوغ ترین جا بودش)


نگاهی به تلفن همراهم کردم، هم شارژش داشت تموم می شد هم پولش... خدایا!


زمان کم کم می گذشت. مسافرای سرخس، سمنان، تهران، اهواز و... می رفتن که سوار قطار بشن...


ساعت 12 بود که احساس خستگی کردم! رفتم یه جای خلوت. روی یه صندلی دراز کشیدم. ساعت تلفن همراهمو گذاشتم روی 12:30.............


چشممو که باز کردم ساعت شده بود، یک. قطار رفته بود و من خواب مونده بودم! اضطراب افتاد به جونم!


با عجله رفتم که از مامورایی که بلیطا رو نگاه میکنن بپرسم چیکار کنم. یکیشون منو فرستاد سمت بلیط فروشی داخل ایستگاه...


بلیط فروشی بلیط داشت اما بازم 5700 بود و من کلا 5100 تومن ته جیبام داشتم. اعصابم ریخت به هم.

رفتم بیرون که به اعصابم مسلط بشم... نمی تونستم برگردم توی مشهد، جایی نداشتم برم! پولم برای موندن تا یکشنبه تو خوابگاه به اضافه خورد و خوراک کم بود... حاضر نبودم که از کسی پوب قرض بگیرم! یادم افتاد ته کیفم مقداری دویست تومنی دارم که به عنوان عیدی چند سال قبل گرفتمشون. زود بیرون اوردمشون و سریع برگشتم به سمت بلیط فروشی....


بلیط رو خریدم. با عجله به سمت درهایی ورودی به سمت سکو رفتم. بلیطم چک شد. به سمت قطار رفتم. سکویی که قطار وایساده بود رو پیدا کردم. سوار قطار شدم. جامو پیدا کردم. نشستم. وقتی نشستم واقعا خدا رو از ته دل شکر کردم که بهم کمک کرد. قطار دقایقی بعد راه افتاد. ته جیب های من کلا 200 تومن بود. با 200 تومن میشه یه BRT سوار شد. 


قطار راه افتاد...

بیروت

پس از زیارت قبر حضرت شیث (ع)، از خیابون طویل روستا گذشتیم و به سمت بیروت راه افتادیم.


منطقه دشت بقاع که سر سبز بود، پشت سر گذاشتیم. از ایست ها بازرسی، خونه های ویلایی، جاده های پر پیچ و خم کوهستانی گذشتیم.


کنار جاده تابلوهای تبلیغاتی زیادی بودش، از تبلیغ کنسرت هفته بعد خواننده های مشهور زن و مرد لبنانی و سریال های ماه رمضون تلویزیون رسمی لبنان تا انواع وسایل خونگی...


یکی از مناطق مث این که بادخیز بودش، کنار جاده پره هایی توربین بادی رو گذاشته بودن تا برق چراغ ها رو تامین کنه...


توی جاده های کوهستانی بودیم که دریای مدیترانه از دور پیدا شدش، خورشید کم کم داشت غروب می کرد و ما اون رو بر فراز مدیترانه می دیدیم.


راهنما توضیحاتی داد ازقبیل این که جمعیت لبنان، توی تابستون بیشتر از وقتای دیگه میشه و این که لبنانی ها اکثرا مهاجرند به کشورهایی مث آمریکا، کانادا و برزیل.

بعضیجاهای بیروت به علت تراکم بالا چند ساعت در روز برق ندارن.

(راهنما حرف های دیگه ای هم زد که بعدا میارمشون)


به بیروت رسیدیم، واقعا خیابون هاش و خونه هاش با خونه های مرزی فرق داشت. این جا مث این که ثروت خوابیده بود. بانک های زیادی توی خیابون ها بودش... ماشین ها شیک تر شدن.


از جنوب بیروت، یعنی منطقه ضاحیه وارد شهر شدیم. منطقه ای نزدیک به فرودگاه و با اکثریت شیعه.


از کنار محل سخنرانی های سید حسن نصر الله هم رد شدیم. اونجا کلی صندلی چیده بودن، قرار بود دو روز دیگه جشن پیروزی حزب الله در جنگ سی و سه روزه با سخنرانی سید حسن برگزار بشه... تا حالا این همه صندلی ندیده بودم یه جا!

محل رو  از داخل میکرو باس، با اونچه که در تلویزیون ها نشون میدادن مقایسه می کردم. از داخل جعبه جادویی به ساختمون های دور محل سخنرانی دقت نکرده بودم.

قرار بود دو روز دیگه ما هم بین جمعیت باشیم و به سخنرانی گوش بدیم. (البته اگه چیزی فهمیدیم!!!)


میکرو باس به محل اقامتمون رسید، پیاده شدیم. اذان شده بود، نمازمون رو خوندیم. نوبت غذا بودش، به علت خستگی بعد یه دوش، رفتم سراغ غذا و بعدش خوابیدم.


شب بود به علت این که یکی فن کوئل اتاقمون رو خاموش کرده بودش و این که هوای بیروت شرجی هستش  از خواب بیدار شدم و بعد مهیا کردن شرایط دوباره خوابیدم!



ادامه داره...


روستای نبی شیث - زیارت شیث نبی (ع)

بعد از این که همه سوار  شدیم، میکرو باس به طرف حرم حضرت شیث نبی (ع) که حدود 5 دقیقه طول کشید تا به اون جا برسیم، راه افتاد.


طرف مقابل آرامگاه، میدون روستا بود، که معماری جالبی برای خودش داشت (عکسشو بعدا میزارم تو عکاسخونه).... از میکرو باس پیاده شدیم، از پله هایی که به مسجد و آرامگاه می رسید بالا رفتیم.


سر در آرامگاه و مسجد


قبل از ورود، اذن دخول رو خوندم و بعد وارد شدم.... باورم نمی شد، عجب قبری بود!!! می گفتن هابیل، حدود 7 متر قدش بوده، حضرت شیث (ع) فک کنم صد متری می شد قدش. (عکس زیر از گوشه سمت آقایون از وسط قبر گرفته شده)


حرم حضرت شیث نبی (ع)


قبلا توی تاریخ انبیاء (حیات القلوب) علامه مجلسی، خونده بودم که حضرت آدم (ع) دختری داشت به نام عناق. این دختر، ناشکری می کرد که به عذاب خدا دچار شد. پسر این دختر، عوج نام داشت. که نقل هستش که از زمان طوفان حضرت نوح (ع) از رفتن به کشتی خودداری کرد و سیلی که کوه های دنیا رو غرق کرد، فقط تا سر زانوهاش رسید.

عوج بن عناق، تا زمان حضرت موسی (ع) عمر می کنه. حضرت موسی (ع) و بنی اسرائیل به جنگش میرن. بنی اسرائیل بهانه میارن که به علت قد بلندش نمی تونن بکشنش و از جنگ خودداری می کنن. تا این که به دست حضرت موسی(ع) کشته می شه. (شایدم یارانش)


حضرت شیث (ع) هم شاید اینقدر، قد بلند بوده باشه. 


به حضرت شیث (ع)، هبه الله نیز می گن. این اسم به خاطر این هستش که وی پس از قتل هابیل بدنیا اومد و هدیه بود از طرف خدا به حضرت آدم (ع) و ایشون اولین وصی در روی زمین بودن.


قبر حضرت شیث (ع)


بعد زیارت و خوندن فاتحه و نماز زیارت و دعا برای ظهور امام زمان (عج)، با دوستان، اطراف قبر رو گشتیم...


روی دیوار احادیثی نوشته بود که یکیش ترجمه ش این بود:

حضرت محمد (صلی الله علیه و آله): روز قیامت، آدم (ع) به فرزندش شیث (ع) افتخار میکند و من به علی بن ابی طالب (ع).




روی قبر عکس هایی بود از مکه، مدینه، تمثال های حضرت علی (ع) و حضرت محمد (ع)، ادعیه و آیاتی که روی فرش ها بافته شده بود و چند تابلو. فرش هایی (سجاده ها) دو طرف قبر بودن و یک پارچه مشکی روش یا اباعبدالله الحسین (ع) نوشته شده بود و سراسر طول قبر کشیده شده بود.



رو تابلویی که روی دیوار نصب شده بود،جاهایی که اسم حضرت شیث (ع) در ادعیه اومده، نصب شده بود. روی دیوار هم چیزهایی دیگه ای به چشم می خورد مث این:


دیوار حرم حضرت شیث (ع)


پشت سر خادم هم، پوسترهای مختلفی نصب شده بود که عکس مقام معظم رهبری هم دیده می شد.


یک چند دقیقه ای موندیم و بعد از انداختن عکس یادگاری، سوار میکرو باس شدیم و به سمت بیروت راه افتادیم.



پ.ن: عکس های با کیفیت تر رو میزارم تو عکاسخونه ... هر چند اونقد تو گرفتن عکس ها عجله کردم که بسیاریشون خراب شدن.



ادامه داره...



روستای نبی شیث - زیارت سید عباس موسوی

بعد از این که از معابد هیاکل بازدید کردیم، یه عکس یادگاری انداختیم و بدون فوت وقت رفتیم سمت میکروباس.

اطراف معابد چند تا رستوران ساخته بودن، یه بنده خدایی هم اسب آورده بود، ملتو سوار اسب میکرد و عکس میگرفت. وقت سوار شدن به میکرو باس، یه بنده خدایی که هم کلاه و هم یه سری چیز دیگه می فروخت، وقتی فهمید ایرانی هستیم، با صدای بلند بعد این که مشتریاش رفتن، گفت: "خوش آمدید"

سوار میکرو باس شدیم، گفتن قراره بریم روستای نبی شیث. این روستا به علت دفن حضرت شیث(ع) فرزند حضرت آدم(ع) اسمش شده بود نبی شیث. قرار بود اونجا بریم، زیارت شهید سید عباس موسوی و بعد هم زیارت حضرت شیث نبی‌(ع) فرزند آدم (ع).

دیگه یادم نمیاد چه اتفاقهایی افتاد، خسته بودم رفتم کنار پنجره نشستم، خوابم برد...  وقتی بیدار شدم تابلوی روستای نبی شیث رو دیدم.

جای سر سبز و قشنگی بودش، روستا بالای کوه یا یه تپه بودش. میکرو باس از این کوه یا تپه رفت بالا و بعد طی کردن خیابونی دراز رسید به جایی که مسئول اردو گفت: این جا محل دفن سید عباس موسوی هستش.



شهید سید عباس موسوی، دومین دبیر کل حزب الله بودن که در همین روستا به دنیا اومده بود.

روز شهادتش جایی سخنرانی داشت. جاسوس ها ماشین وی و مسیر رفتش رو پیدا کرده بودن. بعد سخنرانی سید عباس، سید عباس همراه همسر و فرزندش سوار ماشینش می شن. دو تا ماشین شبیه ماشین سید عباس در همون وقت از مسیرهای دیگه به راه میفتن.

هواپیماها که سه تا ماشین شبیه هم رو می بینن، بمب ها رو به سمت هر سه تا خودرو می فرستن.

ماشین سید عباس از انفجار بمب خراب نمیشه. بمب عمل نمی کنه اما خودروش آتیش می گیره و هر سه به  شهادت میرسن.

بعد از شهید سید عباس، فرد دیگه ای دبیر کل حزب الله میشه که چون کار تشکیلاتی نکرده بود، مدت زیادی دبیر کل نمی مونه. بعد از اون هم سید حسن نصرالله میشه دبیر کل.



پیاده شدیم برای زیارت شهید و همسر و فرزندش.





برای فاتحه خونی برای شهدای مقاومت روستا که پشت مسجدی که سید عباس دفن بود، قرار داشتن هم رفتیم.


اینم یه شهید خوش تیپ:



سری هم به اتومبیل سید عباس که بمب های اسرائیلی سوزونده بودنش هم زدیم. پشت آرامگاه شهید، باغ قشنگی بود که دورشو شاخه های انگور گرفته بود.



کمی اون ورتر از آرامگاه روی آسفالتا (ته عکس بالا، که معلوم نیست تو این عکس)  تعدادی نوجوون لبنانی در آرامش کامل، داشتن فوتبال بازی می کردن.

برای این که موقع غروب آفتاب وارد بیروت شیم، بعد فاتحه خونی و نماز زیارت سریع سوار میکرو باس شدیم.



پ.ن.1: تعدادی عکس از معابد سه گانه بعلبک گذاشتم توی عکاسخونه. عکس های روستای نبی شیث رو هم میزارم اونجا

پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج

ادامه دارد...


صبحی با مسیح - مهتاب

پرده ای از پرند سیم اندود ... ماه بر دوش شام گسترده


روشن و دلکش و خیال انگیز ... وز نسیم شبانه افسرده


و اندر اعماق آشیانه خویش ... سر خود مرغ حق فرو برده


یاد بیداری و تلاش و سخن ... از خیال زمانه بسپرده


نیمی از شام هجر بگذشته ... صحبت غم بجانم آورده


خواب بگریخته ز دیده من ... دامن از اشک چشم پر کرده


لیک با رنج جانگداز فراق ... روح باز از غمش نیازرده


یاد مهر حیات بخش مهم ... زنده می دارد این تن مرده


لوله حاوی او چراغ است ... نور بر شام هجر بسپرده


یا رب از جور دهر برهانش ... تا که برهاند این سرا پرده



شعر: امام موسی صدر

1344/8/7 - اصفهان




پ.ن.1: اسم شعر مهتاب هستش.


پ.ن.2: روی در اتاقمون این عکس امام موسی صدر رو زده بودم ... افراد کمی بودن که می شناختنش! یکی هم یه بار اومد گفت، اتاق بچه های لبنان!


پ.ن.3: سرهنگ قذافی که این روزا کارش تموم شد هستش و دیگه کسی به سرهنگ نامه نمی نویسه (همه دارن دنبالش میگردن!) امیدوارم هر چه زودتر امام موسی صدر پیدا بشه ... اللهم فک کل اسیر


پ.ن.4: اللهم عجل لولیک الفرج



رازهای سرزمین - قسمت دوم

چیزایی که توی لبنان دیدم و شنیدم...


1- اگر توی لبنان به طور عمد یا همین جوری از ارتش، امن العام یا نیروهای گروه های مختلف لبنانی عکس یا فیلم بگیرید و بفهمند و اثبات بشه که ازشون عکس گرفتید، کارتون با کرام الکاتبینه!!!

اگر ارتش باشه یا گروه هایی که با ایران رابطه خوبی دارن، چند ساعت میرید بازجویی بعدش با کمک سفارت آزاد میشید. اگه گروه های مخالف ایران باشن، احتمالا سرنوشتتون با سرنوشت حاج احمد متوسلیان گره می خوره....


2-توی لبنان، گروه گرایی وجود داره. بدین معنی که عده ای طرفدار حزب الله هستن، عده ای سمیر جعجع، عده ای رفیق حریری، عده ای میشل عون، عده ای جنبش امل، عده ای هم جاسوس رژیم صهیونیستی و ...

اگر رفتید اونجا مواظب باشید ...


3- کابینه لبنان، 24 تا وزیر داره که یه دولت بزرگ رو تشکیل میدن!


4-سال ها قبل (تا حدود 2006) ارتش سوریه، در لبنان بودش که با بوجود اومدن دادگاه حریری از این کشور رفتش. سال های جنگ داخلی، ارتش سوریه برای پایان جنگ داخلی توی این کشور حضور داشت.


5-به نظر میرسه، برنج توی غذاهای لبنانی جای کمی داشته باشه! بیشتر غذاهاشون گوشتیه!


6- گوشه و کنار خیابونای شهر بعضی وقتا تانک و ضد هوایی و ... می بینید که برای جلوگیری از درگیری هستش.


7-جنوب لبنان بعد از آزاد سازی در دست ارتشه، عبور و مرورها کاملا کنترل میشه. ورود غیر لبنانی ها هم باید با اجازه ارتش باشه.


8- اجناسی که توی لبنان عرضه میشن همگی به روز هستند، قیمتشون هم طبیعتا بالاست.


9- بعضی از مناطق بیروت که تراکم بالاست، در ساعاتی از روز برق ندارن.




اللهم عجل لولیک الفرج

بنگرید در عاقبت گذشتگان - معابد بعلبک

قبل از این که درباره معبد بنویسم، مختصری درباره بعلبک:

بعلبک شهری است در دشت بقاع در بلندی 1170 متری ازسطح دریا و در شرق رود لیطانی واقع شده است. بعلبک زمانی جزء خاک سوریه بوده است.

بعلبک در زمان رومی ها به نام هلیوپولیس (شهر خورشید) نامیده میشد. این شهر آثار باستانی زیادی از دوران رومی ها در خودش داره. ستون های سنگی بسیار عظیم موجود در این شهر با تخت جمشید در شیراز قابل مقایسه است.

در ضمن کاروان اسرای کربلا از این شهر عبور کرده اند و حرم حضرت خوله(س) دختر امام حسین (ع) در این شهر است. ماجرای مشهور راهب مسیحی در جریان بردن سر امام حسین (ع) به شام، در این شهر رخ داده. (به شهادت رسیدن راهب مسیحی بدست لشگر شامیان) به همین علت مسجدی به نام راس الحسین (ع) در این شهر وجود دارد.

از اماکن گردشگری این شهر علاوه بر مسجد راس الحسین (ع) و حرم سیده خوله (س) می توان به مسجد اموی بزرگ، چشمه راس العین، معادن رومانی، گورستان های رومانی، معبد عطارد و معابد سه گانه اشاره کرد. علاوه بر ایننمایشگاه ها و کنسرت های بزرگ  تابستانی لبنان در این شهر برگزار میشه. (مثل کنسرت یانی)

بقایای معابد ژوپیتر، ونوس و باخوس که از قرن اول میلادی بر جای مانده اند، مجموعه آثار باستانی اصلی بعلبک را تشکیل می دهند.

آگوستس امپراتور رومانی، 15 سال قبل از میلاد مسیح، با توجه به اهمیت دینی بعلبک دستور ساخت این معابد را می دهد. آن زمان بیروت و بعلبک جزء مستعمرات رومانی بوده اند. این معابد علاوه بر طرح های رومانیایی، طرح های سامی نیز دارند.

ساخت این معابد که حدود 250 سال به طول انجامیده، بر فراز تپه های باستانی به قدمت 3000 ساله بوده. تعدادی زیادی کارگر این معابد رو ساخته اند. (شاید هم برده)


معبد ژوپیتر به معبد بزرگ، معبد باخوس به معبد کوچک و معبد زهره (ونوس) به معبد دایره ای معروف است. بقایای چندین معبد کوچکتر هم در این مجموعه معابد وجود دارد.


معبد ژوپیتر برای عبادت خدایان سه گانه و انجام شعائر عمومی و علنی و دادن قربانی بوده.




بازسازی شده معبد ژوپیتر
معبد کوچک یا باخوس، دو قرن پس از میلاد مسیح ساخته شده است از زیباترین این معابد است. این معبد برای برپایی مراسم های سنت های مربوط به عالمان به اسرار بوده.

معبد سوم یا زهره، نظیری در نظیری معابد رومانی ندارد و در قرن سوم میلادی ساخته شده و در آن به تکریم خدایان بعلبک می پرداختند. این معبد در دوره بیزانس به کلیسا تبدیل می شود و به نام قدیسه باربارا که شفیع شهر بعلبک بوده خوانده میشود. (این بانو در بعلبک به دنیا آمد و در همین شهر هم به شهادت رسید)


در طی سالیان مختلف زلزله ها قسمت هایی از معابد را خراب کرده اند. در سال های حکومت عثمانی بر بعلبک، مهندسین آلمانی و در سال های حکومت فرانسویان، مهدسین فرانسوی و بعد از آن خود لبنانی ها دست به ترمیم قسمت های مختلف زدند. (معلوم نیست چقدر از آثارشون رو مث تخت جمشید بردن) این مجموعه معابد از زمان فتوحات عربی به قلعه تبدیل می شوند. قسمتی از این معابد رو در زیر می بینید.



علاوه برمسلمانان در این شهر مسیحیان نیز زندگی میکنند.



مجسمه حضرت مریم (س) در حیاط کلیسایی در بعلبک 


و اما خاطرات:


اتوبوس بعد از دیدار از بنیاد شهید منطقه بقاع، بعد از رد کردن حرم سیده خوله (س) در سمت خیابون نگه داشت و ما قلعه ای رو از دور دیدیم.


در میدانی که به طرف معابد می رفت، مجسمه جبران خلیل جبران رو هم دیدم. (نمی دونم شاید جبران متولد این شهر باشه)



قبل از بازدید از معابد هیاکل، سری به نمایشگاه حزب الله به مناسبت جنگ پیروزی حزب الله در سی و سه روزه در سال 2006، زدیم که هر سال در گوشه ای از قلعه برگزار میشه. 




بعد از بازدید از این نمایشگاه وارد معبد هیاکل شدیم. گوشه ای از معبد داشتن جایی رو برای اجرای کنسرت آماده میکردن.


عده ای جهانگرد فرانسوی و لبنانی هم با ما وارد مجموعه معابد شدن.


از معبد هیاکل عکس های زیادی گرفتم. باقی عکس های  معابد و نمایشگاه حزب الله رو میتونید در عکاسخونه ببینید. (هنوز تمام عکس رو نذاشتم)


ادامه داره...