امروز یکی از دوستان گفت یکی از بانک ها به اشتباه، پیامک های یه شماره حساب هر روز داره براش می فرسته که یه مبلغی پول رو صبح و شب برای اون حساب می ریزن و سر ساعت نه مبلغ مشخصی از اون حساب برداشت میشه.
یکی از همکارا بهش گفت برو شماره حساب و شماره کارت رو چک کن و از اونا اسم صاحب حساب رو در بیار، شاید فردا بیان به خاطر حساب نداشته و پولشویی بکننت تو گونی!
رفیقم دو دقیقه بعد اسم صاحب حساب رو بهمون گفت.
بهش گفتم شاید طرف آدم خاصی باشه که این کار رو می کنه. اسمشو جستجو کن تو گوگل.
یه دقیقه بعد توی گوگل، عکس و مشخصات چند نفر با اون اسم پیدا شد و در نهایت توی چند تا از جمله سایت های مخصوص تخصص ها، بنده خدا از روی شماره خطی که مشابه خط رفیقمون بود، با عکس و آدرس مغازه ش پیدا شد و قرار شد رفیقم بهش زنگ بزنه که بنده خدا بره بانک شماره خط ش رو اصلاح کنه.
حالا این که یه ماجرای ساده بود، مواظب اطلاعات شخصی و مالی خودتون و عکس ها و مشخصات بچه هاتون باشید که دست سودجوها نیفته...
پ.ن.۱: خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه...
پ.ن.۲: اللهم عجل لولیک الفرج
شنیده ام سخنی خوش که
پیرکنعان گفت
فراق یارنه آن می کند که بتوان گفت
فراقت رابه امید وصالت
نامه ها دادم
پس ازهجران رسدوصلت بدان امیدها شادم
چه کرد این دل که
شداینگونه ازهجررخت رسوا
پریشانی چسان بردل زده چنبر رسدبرعرش فریادم
ز
بیماری دوران ازغمت گشتم کهن ماوا
صبا گوید به دل اینسان منت قربان
آزادم
تو را دادم پیامی خوش که این محبوبۀ دلکش
دمی بازآ که بازآید دلی
کاند رغمت دادم
دلم خواهم چه سود آخر براه دوست دادم وی
چه می گویم چه می
خواهم ازین شیرین فرهادم
...
رخ غمبار مهجور این زمان از بیخودی
زرداست
ز بیدردی نگر بر وی نگر بر قلب ناشادم
پ.ن.1:شعر زیباییه
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
میون همه واژه های داغ امروز از پایتخت و داعش، گرون شدن کمرشکن دلار و رسیدنش به نزدیکی 6 هزار تومن، قبول نکردن استعفای شهردار و هزار چیز دیگه و ...، من به یاد صحنه های سریال پایتخت هستم.
صحنه هایی که می دانم بعد از ضبط همه برگشته اند به جای خود، کسی کتک نخورد، کسی قرار نیست بیاید و کسی را جایی ببرد ...همه چیز مث آموزش سربازی هستش که همه در امنیتند و خبری از دشمن نیس.
اما می دانم هزاران نفر در عراق و سوریه این ها را به چشم خود دیده اند...
سال گذشته می توانست این صحنه ها درمنطقه ازگله رخ دهد، اگر 16 داعشی توانسته بودند وارد کشور شده بودند و منطقه ای را به اشغال می کردن، اگر امثال شهید شوهانی و شهید حججی ها و ... مرزها رو در ایران و سوریه حفظ نمی کردن.
پ.ن.1: سلام بر زینب (س).... صد پسر بغلتد در خون / گم نگردد دختری
امروز روز تولدمه و به یک سال دیگه به سن م اضافه شد ...

یه مربی تعریف می کرد که برای آموزشی جنگ باید می رفتن توی خارها می دویدن و خیز می رفتن و ... میگفت که آخرش مربی اومد و گفت شما کلا چند دقیقه توی آرامش، توی زمین خودی، توی روز از میون خارها دویدین و خیز رفتید، توی دستتون خار رفت، می دونستید که هنوز جنگی نیست پس برمی گردید ... حواستون باشه که شب عاشورا، توی تاریکی شب کودکای تشنه از خیمه های در حال سوختن فرار کردن، در حالی که یزیدی ها دنبالشون بودن و میون خارهای صحرا می دویدن، در حالی که نمی دونستن به کدوم سمت باید برن ...
خار بیابان که می بینم یاد حرف های این بنده خدا میفتم ...
پ.ن.1:ببینید: وداع با شهدای ناجای خیابان پاسداران ...
ببینید: وداع با محمدحسین حدادیان....
دارم کتابی رو می خونم به نام تفحص از حمید داوود آبادی. خاطرات افرادی هستش که با دست خالی برای پیدا کردن شهدا و برگردوندن پیکر اون ها به خانواده ها، بعد از پایان جنگ به مناطق مختلف از کردستان عراق تا خوزستان رو زیر پا گذاشتن.

خوندن این کتاب باعث میشه به فکر فرو برید که یه رزمنده با چهارده کیلو بار همراه چطور چهارده کیلومتر مسیر رملی و چهار کیلومتر میدان مین گذاری شده رو در شب پیاده رفته تا تازه به منطقه درگیری برسه... کاری که برای خیلی ها نشدنیه...
پ.ن.۱: قبل از این فیلمنامه فرزند خاک رو خوندم که بعضی از شهدایی که توی کردستان شهید شدن و موندن چطور پیدا شدن. فیلمش رو ندیدم ولی فیلمنامه ش جالب بود.
پ.ن.۲: اللهم عجل لولیک الفرج
پ.ن.1: تعجب می کنم کسانی که ادعای کارگردانی مستقل دارند و خودشون دستشون تو جیب بیت المال و نظام و صدا و سیماس، به ابراهیم حاتمی کیا می تازند.
پ.ن.2: رشیدپور و رفقاش چند ساعت مختلف توی تلویزیون تریبون داشتن و علیه حاتمی کیا و فیلمش حرف زدن ولی حاتمی کیا رفت تا جایزه بعدی که حرفی بزنه و توی صدا و سیما پخش شه ...
(قاضی افغان) خطاب به منشی داد می زند: "بنویس! مجازات مقرر شده برای دزدها آن است که دستشان قطع شود." به پیرمرد اشاره می کند، "کسی که متهم است از مکان مقدس (حرم شاه دو شمشیره ولی) کبوتر دزیده، باید هر دو دستش قطع شود." پیرمرد هراسان دهان باز می کند و زبانش بند می آید. کبوتر که از شانه اش بلند شده بود روی میز قاضی می نشیند. منشی به طرف قاضی می رود و در گوشش پچ پچ می کند: "قاضی جسارتا اجازه بدهید یادآوری کنم که طبق قوانین شریعت بریدن دست کسی که چیز بی صاحبی را از مکانی عمومی بدزدد، شایسته مجازات نیست."
-"به چه دلیل؟"
-"قاضی صاحب، از امام علی پرسیدند مجازات قطع دست برای کسی که حیوانی بی صاحب را از مکانی عمومی بدزدد، مناسب است و حضرتشان در پاسخ جواب منفی دادند."
-"می خواهی درس شریعت به من بدهی؟"
-"استغفرالله من فقط یادآوری می کنم. قاضی بسیار محترم."
-"در این صورت من هم یک چیز را به تو یادآوری می کنم: اینجا قاضی منم و من حکم کرده ام که دست های این مرد قطع شود."
لعنت به داستایوسکی اثر عتیق رحیمی - ترجمه مهدی غبرائی
وقتی پدر در سال 1933 به دنیا آمد و ظاهر شاه دوران حکومت 44 ساله اش را بر افغانستان آغاز کرد، دو برادر از یکی از خانواده های ثروتمند و خوش آوازه ی کابل سوار اتومبیل فورد رودستر پدرشان شدند. آن ها که نشئه ی حشیش و از شراب فرانسوی مست بودند، یک زن و شوهر هزاره را در جاده پغمان زیر گرفته و کشتند. پلیس، دو جوان نادم و کودک پنج ساله ی زوج متوفی را نزد پدربزرگم که قاضی سرشناس و آبرومندی بود، آورد. پس از شنیدن اظهارات دو برادر و التماس و لابه ی پدرشان برای بخشش، پدربزرگم به دو جوان دستور داد فورا به قندهار بروند و برای مدت یک سال، در ارتش نام نویسی کنند. با وجودی که خانواده شان به نحوی موفق شده بودند برای شان معافیت از خدمت بگیرند.... و در مورد کودک یتیم، پدربزرگم او را در خانه خود پذیرفت و به خدمتکاران دیگر گفت که به او آموزش بدهند، اما با مهربانی. آن پسر، علی بود.
بادبادک باز اثر خالد حسینی - ترجمه غلامرضا اسکندریگریه ام گرفته است. اشک روی گونه هام روان شده است. چه تفاوتی هست بین این دختر هشت ماهه با این چشمان مورب و لی جی من؟ جز یک مرز موهوم ... اگر پسرم علی جای او بود چه؟ اشک می ریزم برای این بلاکش هندوکش و تخیل می کنم مسیر زیستن او را تا کلان شدن ...
جانستان کابلستان اثر رضا امیرخانی
پ.ن.1: سه کتاب درباره همسایه به زور جدا شده خوندم توی چند ماه گذشته. می خواستم توی این روزا از قسمت های دیگه ای از این کتاب ها بنویسم، اما این قسمت ها توی ذهنم بیشتر موندن و جذاب ترن.
پ.ن.2: یه تا کتاب از سپوژمی زریاب نویسنده افغان به نام دشت قابیل رو گذاشتم برای خوندن تو آینده.
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
یه کتابی هس به نام "نامزد خوشگل من" اثر "حمید داوود آبادی".... چند وقت پیش خوندمش.

روایت هایی کوتاه از هشت سال جنگ، عملیات مرصاد، شیمیایی و جانبازان و مظلومیت شهید آوینی توی کتاب وجود داره.
پ.ن.1: یه چند روزی هستش که سرم خیلی شلوغه و بنده خدایی یه آیدی تلگرام برام گذاشته که باهاش تماس بگیرم. اما متاسفانه آیدی ارسالی وجود نداشتش و من خیلی سرم شلوغ بودش. لطفا یه راه ارتباطی دیگه برام بفرسته، در اسرع وقت باهاش تماس میگیرم.
پ.ن.2: به خاطر این که سرم شلوغه و درحال رفت و آمدم، فقط نوشته های وبلاگ هایی که بهم سر زدن رو خوندم، در اولین فرصت برای همه شون نظر مینویسم.
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج
چند وقت پیش کتاب فعلا خوبم اثر گری دی اشمیت رو توی نرم افزارطاقچه خوندم، کتاب از زبان نوجوانی به داگلاس هستش که در خانواده ای متشکل از پدر خلافکار، مادر مهربان و دو برادر بزرگ تر یکی معلول در اثر جنگ ویتنام و دیگری خلافکار زندگی می کنه. کتاب با نقل مکان این خانواده به شهر دیگری شروع میشه و مشکلات این نوجوان رو بیان می کنه. کتاب، داستان کنار اومدن و جنگیدن با شرایطه،با این که زبان یه نوجوان آمریکاییه اما مگه همه جا قضیه نیست، بخونیدش...

قسمت هایی از کتاب:
- می دانید چه حالی دارد که توی شب بدوید، در حالی که بچه ای توی بغلتان است که گریه می کند، اما نمی تواند گریه کند چون نمی تواند نفس بکشد و می دوید و می دوید و نمی دانید این عرق شماست یا او و وحشت زده به شما خیره شده و به شما باوردارد اما شما به خودتان باور ندارید.
-یادتان هست بهتان گفتم وقتی همه چیز خوب پیش می رود، معمولا معنی اش این است که اتفاق بدی خواهد افتاد؟ حقیقت دارد از مرغ دریایی پشت سیاه بپرسید.
- (در نقاشی) مردی ویتنامی، پیر و خسته، مرده. با چشم های باز و بدنی کج و کوله که روی زمین افتاده بود. پشت سرش دختر جوانی دستش را به طرف او دراز کرده بود. اما دستش هیچ وقت به او نرسیده بود.
-(برای آقای فریس، معلم مدرسه) تعریف کردم که پدرم شب تولد دوازده سالگی ام برگشت خانه و چونی با ارنی اکو بود دیر رسید و جشن تمام شده بود. گفتم وقتی مادرم این را به او گفت، صدایش چطوری بود. پدرم با دهانی که بو می داد آمد توی اتاقم و گفت به عنوان کادوی تولد می رویم جایی و باید لباس بپوشم، که گفتم لازم نیست و او هم کتکم زد و گفت بهتر است چیزی نگویم که مرا از کنار مادرم کشید و برد و مادرم لبخند نمی زد .... (بعد از پایان صحبت) آقای فریس تمام مدت چیزی نگفت ... داشت گریه می کرد، دروغ نمی گویم، گریه می کرد.
پ.ن.1: به توصیه و با تقلید از مترسنج اینطور معرفی کتاب رو نوشتم....
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج