مث هر سال می خواستم یه پست بزارم خودم به خودم، تولدمو که 24 اسفند هستش، تبریک بگم!!! اما امشب اتفاقی افتاد که نظرم عوض شدش!

امسال از عکس شیرینی خبری نیست چون مادربزرگم که خیلی دوستش داشتم، پیشم نیست... اونی که بهترین هدیه تولد عمرم رو بهم داد. یادم میاد بچه که بودم رفته بود مکه. بعد تموم سوغاتیایی که برام اورده بود، بهم قرآن مکه شو هدیه داد.
بچه که بودم قدر دوستامو ندونستم. بهترین دوستام هر کدوم یه جایی هستن، یکی توی موتورخونه کشتی توی راه اندونزی، یکی تبریز، یکی شمال، یکی مشهد و ... دوست خوبم اویتا هم که تهرانه و امروز تولدش بود، هم پیداش نیست!
پ.ن.1: امسال هم مث سال های قبل با خوشی ها و غم هاش گذشت ...
پ.ن.2: نمی دونم چرا اوج عصبانیت نمی تونم اخم کنم! نمی تونم طرف رو بزنم. نمی تونم دست خودم نیست! همیشه یه لبخند رو کنج لبامه! همیشه دوست دارم بقیه شاد باشن، حتی اگه چیزی گفته باشه که تا مدت ها نشه بخشیدش! این ایراد رو همیشه بهم گرفتن که خیلی خوش برخوردی!!!
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج ... یا زهرا (س)
امروز دلمو زدم به دریا و رفتم مدرسه مون. سال هاست که مدرسه نمیرم. در و دیوار مدرسه عوض شده بود. خیلی از کارکنا و معلماش بازنشست شده بودن و از همه مهمتر دانش آموزی نبود که بشناسمش ... اما هنوزم دو سه نفری بودن که بشناسمشون. رفتم ببینم کسی هست که بعدا براش گل ببرم.
همه چیز خوب بود الا این که معلم زبانمون. آخرین باری که رفته بودم مدرسه شنیدم سرطان خون گرفته. از بچه های هم دوره ایم و دیگران احوالشو می پرسیدم. می رفتیم حرم امام رضا (ع) دعاش می کردیم. امروز شنیدم که چند وقت قبل فوت کرده، مث خانم معلم دوم و سوم ابتداییم که خیلی مریض شد و بعد دیگه کم کم کلاسا رو نیومد و بعد هم اصلا نیومد و سال بعدش هم خبر رسید که فوت شده.
همیشه فکر می کنم، معلمامون به خاطر این مریض می شدن که زیاد اذیتشون می کردیم ... شاید!
پ.ن.1: هر کی خواست یه حمد و سوره برای معلمام بخونه.
پ.ن.2: اللهم عجل لولیک الفرج
چند وقتی هستش که فیلم سینمایی آرگو رو دارمش. مث باقی فیلمای سینمایی روی هاردم، هر چند وقت یه بار بعضی از قسمتاشو می بینم!!! اما کلش رو هنوز ندیدم.
کاری به موضوع فیلم ندارم اما مضحک ترین و احمقانه ترین قسمت فیلم که دیدم مربوط میشه به قسمت فرار دیپلمات های آمریکایی با هواپیما و تعقیب اون ها توسط ماشین های جنگی و پلیس (همین عکس زیری)...

یعنی اینقد بی فکریم که با ماشین پلیس بیفتیم دنبال هواپیمایی که داره پرواز می کنه!!! حالا هواپیما پرواز کرد، یعنی اینقدر داغونیم که از کشور خارج شه! خداییش چی فکر کردن راجع به ما اینا؟
پ.ن.1: یک بنده خدایی نوشته بود توی وبلاگش که این خارجیا شامپو رو گذاشتن توی تحریما، فکر کردن اگه دانشمندای هسته ای و بیوتکنولوژی و ... ایران کچل شن، نمی تونن کار کنن!!!
پ.ن.2: آنجا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد... اللهم عجل لولیک الفرج
استاد فلسفه و اخلاق آیت الله خوشوقت دار فانی را وداع گفت. خدا بیامرزدشون.
من ایشون رو دقیق نمی شناسم ولی چیزی که باعث شد بیشتر بشناسمشون، پخش برنامه سخنرانی تلویزیونی ایشون بودش.
یکی از دوستان اون برنامه رو به صورت ضبط شده بهم نشون دادش. دوستم می گفت که انتخاب سخنرانی ایشون طوری تنظیم شده که عده ای فکر کردن که ایشون وجود حضرت رقیه (س) رو قبول نداره، به همین خاطر در بعضی از مکان های مذهبی و هیات ها بهشون توهین شده.
برنامه ای که بعدا مرحوم آیت الله خوشوقت توضیحاتی درباره ش دادن و گلایه هایی از صدا و سیما کردن...ایشان در جایی گفته اند (از این جا بخونید):
اولا بنده معتقد به ایشان هستم، و این دختر را از عائله امام حسین می
دانم، و قبر ایشان هم از مسلمات است، و دو جریان باعث دگرگونی شام و تغییر
رفتار یزید شد، یکی خطبه امام سجاد (ع)، که در این خطبه ایشان پیغمبر را با
عظمت یاد کردند و انتصاب خود را به پیغمبر بیان نمودند، و دیگری جریان
دختر مظلوم امام حسین (ع) بود.
ثانیا 50 سال است که در مسجد ما روضه حضرت رقیه و خرابه شام را می خوانند و
ما گریه و عزاداری می کنیم برای ایشان، و یک کلام هم در این 50سال چیزی
نگفته ایم.
ثالثا بنده منظورم این بود که بعضی که ایشان را دختر امام نمی دانند، شاید ایشان را یکی از اصحاب سید الشهدا بدانند.
ولی اصل وجود این دختر مسلم و قطعی است؛ ای کاش از خود ما سوال می کردند
منظور ما چه بوده است، و بعد زبان به لعن ناسزای ما باز میکردند.
گفته اند من منکر ایشان هستم؛ من کجا این حرف ها را زده ام، بنده منکر وجود ایشان نبوده ام و نیستم.
پ.ن.1: کفر نعمت نعمت از کفت بیرون کند....پیش داوری، چه بلایی که سر جامعه و افراد نمیاره ...
پ.ن.2: آنجا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد... اللهم عجل لولیک الفرج
"در رابطه با اسکار هم چندبار گفتهام زمانی که قرار بود مسئولیت سینمایی آن زمان را برعهده بگیرم از آقای احمدینژاد پرسیدم اگر بخواهید در یک جمله من را نصیحت کنید چه میگویید ایشان گفتند برو سینمای ایران را بینالمللی کن و من گفتم اولین گام این است که اسکار بگیریم و او گفت خوب اینکار را انجام بده و این اتفاق افتاد. خیلیها در این سی سال تلاش کردند اسکار بگیرند اما موفق نشدند اما الان شد. آن سال که جدایی نادر از سیمین جایزه اسکار را گرفت میشد فیلم دیگری به جشنواره جهانی برود و اسکار نگیرد و جدایی نادر از سیمین میتوانست در فجر انتخاب نشود و اگر انتخاب میشد میتوانست جایزه نگیرد. اینها یک برنامهریزی بوده است. ... در فرآیندی فیلمی انتخاب شد رفت و حمایت شد. برنامهریزی شد اما بعضیها منکر هستند و میگویند برنامهریزی شده نبود، تصادفی بود. آنها ممکن است خلقت و هستی را هم تصادف بدانند البته آنها در خیالات خودشان سیر میکنند. ... و ما طراحی کردیم و حتی لابیگری کردیم تا این اتفاق بیفتد و برای همه ایرانیان مهم بود که یک فیلم ایرانی اسکار بگیرد. فیلمساز برای ما مهم نبود بلکه مهم این بود که فیلم از سینمای ایران جایزه بگیرد."
متن بالا قسمتی از مصاحبه آقای شمقدری هستش با خبرگرازی ایلنا (خلاصه شو از اینجا بخونید) بعد از جشنواره فیلم فجر امسال. با مصاحبه های زمان نفرستادن فیلم "یه حبه قند" به اسکار مقایسه ش کردم، نفهمیدم چند چنده؟
پ.ن.1: ولادت امام حسن عسکری (علیه السلام) بر همگان مبارک باد
پ.ن.2: آن جا که نام مهدی نیست، قرار نه فرار باید کرد... اللهم عجل لولیک الفرج

امروز بعد چندین وقت فیلم زمستان 50 رو از تلویزیون دیدم. حالم عوض شد، نه به خاطر بازی بازیگرا، به خاطر داستان کلی فیلم...
زمستان 50، داستان صابر (مهران ضیغمی) یکی از بچه های بهزیستی هستش که سال 50 توی سینما پیدا شدش. وقتی هم 18 سالش شدش، با روزنامه نگاری دنبال خانواده ش می گردن. شواهد اونطور به نظر می رسه که مادر صابر به دست ساواک توی سینما شهید شده. صابر با گروه نمایششون به جبهه می رن و بعد از اجرای نمایشی توی جبهه، تصمیم می گیره همون جا بمونه. روزنامه نگار مادر صابر رو که زندان بوده، پیدا می کنه. اما صابر شب عملیات تصمیم می گیره توی جبهه بمونه و توی عملیات شهید می شه...
یاد یکی از مراکز بهزیستی تهران افتادم که عکس شهدای بهزیستی رو روی دیوارش نقاشی کردن... گشتم اسمی پیدا نکردم! به جز شهید بقا ثمین تاب (صاحب عکس بالا) ...
فاتحه ای بخونید برای شهدای بهزیستی، کسایی که هیچ کس منتظرشون نبود.
آن جا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد ... اللهم عجل لولیک الفرج
چند وقت با یکی از دوستان درباره آثار علامه مجلسی صحبت می کردم که بحث به کتاب حلیه المتقین رسید. دوستم پیشنهاد داد که اگه اون کتاب گیجم می کنه،بهتره کتاب مفاتیح الحیاه آیت الله جوادی آملی رو بخونم.... کتابی درباره کلیدهای زندگی.
چند روزی گذشت تا این که دیروز چاپ شصت و پنجم این کتاب گرانبها به دستم رسید.
به گفته دوستم و چیزی که ناشر نوشته، اغلب روایات این اثر، معتبر هستش و همچنین به علت تسلط بیشتر نویسنده کتاب بر آیات و روایات، قوی تر از کتاب های شبیه ش هستش.
این کتاب شامل قسمت های تعامل انسان با خود، تعامل انسان با همنوعان، تعامل مردم و نظام اسلامی، تعامل انسان و حیوان، تعامل انسان با محیط زیست خلقی هستش.
در زیر قسمتی از این کتاب رو آوردم که متاسفانه در جامعه ما عمل نمیشه:
"رسول اکرم (ص) فرمود: هر کسی به بازار رود و تحفه ای بخرد و آن را برای خانواده اش ببرد، همانند حمل کننده ی صدقه به سوی نیازمندان است و باید دختران را [در دادن هدایا] بر پسران مقدم بدارد، زیرا هر کس دخترش را خوشحال کند مانند آن است که برده ای از نسل حضرت اسماعیل را آزاد ساخته است ..."
پ.ن.1: بخوانید: کتابی که نقطه مقابل سکولاریسم را به نمایش می گذارد.
پ.ن.2: آنجا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد... اللهم عجل لولیک الفرج
قبل نوشت: حالا که وقت و حس (!) نوشتن ادامه خاطرات سفرمو به سوریه و لبنان ندارم، خاطرات شب و روز آخرمونو می نویسم!!!!
بعد از خرید توی فروشگاه خفن (!) الدرادوی بیروت، قرار شد یه سر به کوچه خیابونای بیروت هم بزنیم و بعد بریم محل اسکانمون.
با بچه ها رفتیم ضاحیه. من و چند تا از بچه ها رفتیم توی فروشگاه کوچیک و سه چهار تا از بچه ها هم رفتن توی مغازه که می گفتن اسلحه فروشی هستش، می گفتن برنو هم داشتش.
ساعت 4 قرار شد برگردیم و هر کی اتاق خودشو جمع و جور و تمیز کنه و بعد هم تا ساعت 5 سریع سوار ماشین راننده سوری بشیم تا ساعت 11 سوار هواپیمای دمشق-تهران بشیم و برگردیم تهران.
راننده که از ساعت 5 تا 5:30 منتظر سوار شدن ما بود، حسابی شاکی شده بود! انگار از اخلاق ایرانی ها خبر نداشت!!!
ساعت 9 (فکر کنم) به گمرک لبنان رسیدیم، یه نیم ساعت هم اونجا برای مهر خوردن گذرنامه هامون گذروندیم و نماز رو کنار خیابون خوندیم!
وقتی وارد بزرگراه شدیم، مسئول سفر اعلام کرد، نمی رسیم. با سیم کارت سوری م زنگ زدم تهران و گفتم من امشب نمی رسم! نگرانم نشید بی خودی!
ساعت 11 بود که به فرودگاه دمشق رسیدیم ولی رسیدن بی فایده بود. مسئول سفر شاکی بود از همه. قرار شد یه روز توی دمشق بمونیم و با اولین وسیله ای که برمیگرده ایران، بریم.
یکی گفت، حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) باز طلبیدمون.
شوخی بچه ها گل کرده بود، هر کی یه چیزی می گفت، یکی با لحن جالبی گفت چون نماز صبحمون رو آخر وقت خوندیم و نماز ظهر و عصرمون رو هم دیر خوندیم، روزمون سیاه شد و بدبخت شدیم. صدای جیغ و خنده دانشجوا رفت بالا!
مسئول کاروان یه ایرانی مقیم زینبیه رو پیدا کرد و اون هم شبکی برامون جای خواب پیدا کرد!!! شب ساعت 1 خوابیدیم.
صبح ساعت 9 دور هم جمع شدیم و مسئول کاروان گفت پولاتونو جمع کنید تا یه هواپیما امشبی بگیریم و برگردیم ایران وگرنه باید چند روز اینجا بمونیم! در ضمن حواستون باشه ماه رمضون دو سه روز دیگه شروع میشه. درضمن از راه زمینی هم نمیشه برگشت چون مرز ترکیه و سوریه خطرناکه...
بعد از زیارت مرقد حضرت زینب (س) جمع شدیم که بریم. باز هم نشد که بریم سر قبر دکتر شریعتی.
شب دو ساعت زودتر توی فرودگاه دمشق حاضر شدیم. موقع چک کردن بلیط، همه مسافرای پرواز دمشق-تهران یه جا جمع شده بودن و ازدحام زیاد بودش. هر چی خانمی که بلیط چک می کرد می گفت یه صف شین، کسی گوش نمی داد!!! اون بنده خدا هم احتمالا با اخلاق ما آشنایی نداشت!!!
بعد از چک کردن بلیط ها و زدن مهر خروج توی ایران، رفتیم توی سالن کوچیک خروجی. جای کوچیکی بودش. یه پسر بچه ایرانی با توپش بازی می کرد که ما سر رسیدیم و هی توپشو ازش می قاپیدیم. توپ بین دانشجوا پاسکاری می شد، پسر بچه هم مجبور می شد دنبالمون بیاد تا این که مادرش به شوخی بهمون گفت: پسرمو اذیت نکنید.
بلاخره بعد نیم ساعت انتظار سوار هواپیمای سوریه شدیم.
فکر کنم ساعت 4 شب بود که بچه ها همه خواب بودن اما من بیدار بودم و خوابم نمی برد!!! رفتم دست و صورتمو بشورم که یکی از مهمانداری مرد رو دیدم. تا نزدیکای نشستن هواپیما کمی باهاش دست و پا شکسته عربی و انگلیسی صحبت کردم.
دم دمای اذان صبح وارد فرودگاه امام خمینی (ره) شدیم. مادر و پدرم اومده بودن استقبالم. اما باید توی صف پشت سر مسافرای دوبی-تهران منتظر مهر خوردن گذرنامه هامون می شدیم که یکی از مسئولای فرودگاه به دادمون رسید و جدامون کردش.
نماز رو توی فرودگاه خوندم و با دوستان خداحافظی کردم.
پ.ن.1: توی اون تابستون دو بار جا موندم، یه بار از قطار مشهد-تهران (از اینجا بخونیدش)، یه بار از هواپیمای دمشق-تهران. توی هر دو بار هم خدا کمک کرد برگشتم تهران!!! از اون به بعد هر کی میگه در راه مانده ام، گرسنه ام، جا خواب ندارم سعی میکنم کمک کنم.
پ.ن.2: آخر سفرنامه عراق هم توی وبلاگم نوشتم: هیچ جا ایران نمیشه. الان هم می نویسم، هیچ جا ایران نمیشه.
پ.ن.3: در ضمن از همه دوستانی که اشتباهاتمو درست میکنن، تشکر می کنم.
پ.ن.4: آنجا که نام مهدی نیست قرار نه، فرار باید کرد ... اللهم عجل لولیک الفرج
چند سال یکی از دوستام توی خیابون راه می رفته که میون کولی ها یه بچه به نظرش آشنا میاد. بچه شبیه به برادر زاده ای که چند سالی بودش که گم شده بود. بچه رو با اسمش که علی بوده صدا می کنه و بچه هم اون رو می شناسه و از کولی ها جدا میشه.
کار به دعوا می کشه و کولی ها میگن این بچه ماست. پلیس میاد و آخرش گم شده ای به خونه ش برمی گرده!
میگم اگه چشمامونو باز کنیم شاید میون چیزای بی اهمیت بتونیم چیزی رو پیدا کنیم که هم خودمون و هم دیگران رو شاد کنیم.
پ.ن.1: اللهم عجل لولیک الفرج
حدود کمتر از یک ماهی هستش که شبکه تماشا آغاز به کار کرده و سریال دوران سرکشی رو به عنوان یکی از چهار سریال اولیه پخش می کنه. سریالی با کارگردانی کمال تبریزی که سال 81 از شبکه تهران پخش می شدش.
داستان سریال درباره فراز و نشیب های زندگی یه فراری به نام روناک هستش و برخورد اطرافیان و اجتماع رو باهاش نشون میده. داستان سریال هیچ وقت کهنه نمیشه و به شکل های مختلفی رخ میده. البته شاید همه مث روناک عاقبتشون خوش تموم نشه!!!
سریال علاوه بر داستان زندگی فراری های اجتماع چهره یه روانشناس و افرادی رو هم که بهش مراجعه می کنن رو درست نشون میده. مث قسمتی که خانم دکتر به مادری که به خاطر نمره های تک دختری میخواست بزارتش توی قبر، پیشنهاد میده که به یه فلان روانشناس مراجعه کنه و بهش میگه فقط دیوونه ها نمیرن مطب این جور دکترا!!! یا قسمتی که خانم دکتر در دادگاه به قاضی دادگاه میگه که بیمار روانی حتما نباید اونی باشه که با لبهاش بازی می کنه و شما فکر می کنید.
حالا مقایسه کنید این سریال رو با سریال طنز ساختمان پزشکان شبکه سه که صدای روانشناس ها رو در اورد.
پ.ن.1: شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) تسلیت باد.
پ.ن.2: اگه سریال رو ندیدید از اینجا دانلودش کنید.
پ.ن.3: اللهم عجل لولیک الفرج